X
تبلیغات
ادبیات
نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |

هلن آدامز کِلِر (به انگلیسی: Helen Adams Keller) (۲۷ ژوئن، ۱۸۸۰، توسکامبیا، آلاباما - ۱ ژوئن، ۱۹۶۸، کانکتیکات وستپورت) نویسنده نابینا و ناشنوا و فعال سوسیالیست آمریکایی بود.

کودکی

هلن کلر، در ۲۷ ژوئن ۱۸۸۰ در «توسکامبیا» در ایالت آلاباما، متولد شد. او هنگامی که ۱۹ ماه بیشتر از زندگی‌اش نمیگذشت، در اثر ابتلا به یک نوع بیماری (شاید تب سرخ یا تب مخملک)، بینایی و شنوایی خود را از دست داد و ارتباطش با دنیای بیرون قطع شد. هنگامی که کلر شش سال داشت، او را به الکساندر گراهام بل نشان دادند و گراهام بل پس از معاینه، یک معلم ۲۰ ساله به نام آن سالیوان (میسی) را که در موسسه آموزش نابینایان پرکینز در بوستون فعالیت می‌کرد، برای آموزش او فرستاد. چنانکه کلر بعدها درباره خود می‌نویسد، زندگی واقعی او در یک روز از ماه مارس سال ۱۸۸۷ وقتی که تقریباً ۷ ساله بود، با ورود معلمش به زندگی او آغاز شد. او از این روز به عنوان مهم‌ترین روزی که در زندگی به خاطر دارد، یاد می‌کند. سالیوان معلمی سخت کوش و فوق‌العاده بود که از مارس ۱۸۸۷ تا پایان عمر خود در اکتبر ۱۹۳۶، در کنار کلر ماند.

سالیوان با فشار دادن علاماتی توسط انگشتان خود، به عنوان حروف، بر کف دست هلن با او ارتباط برقرار می‌کرد و از این راه برای آموزش کلمات به او استفاده می‌نمود. در عرض چند ماه کلر فرا گرفت که چگونه اشیایی را که لمس می‌کند، به آن حروف ربط دهد و آنها را هجی کند. او همچنین، موفق شد تا به وسیله لمس کارتهایی که حروف برجسته بر آنها نوشته شده بود، جمله‌هایی را بخواند و با کنار هم چیدن حروف در یک لوح، خود جمله بسازد. بین سالهای ۱۸۸۸ و ۱۸۹۰، کلر زمستانها را در موسسه پرکینز، برای آموزش خط بریل گذراند، سپس زیر نظر «سارا فولر» در بوستون، برای آموختن صحبت کردن، دوره‌ای آموزشی و تدریجی را آغاز کرد. او همچنین لب‌خوانی از طریق لمس دهان و گلوی شخص صحبت کننده را فرا گرفت.


تحصیلات 

هلن حتی وقتی که دخترک کوچکی بود بسیار مشتاق ورود به دانشگاه بود. در سن ۱۴ سالگی، وی در یک مدرسه ناشنوایان در نیویورک ثبت نام کرد و در ۱۶ سالگی به «مدرسه کمبریج بانوان جوان» در ماساچوست راه یافت. کلر در سال ۱۹۰۰ توسط کالج رادکلیف پذیرفته شد و ۴ سال پس از آن، به کمک آنی سالیوان معلم خود، که سخنرانی‌ها را در کف دست او می‌نوشت، از آنجا فارغ التحصیل شد. در این مدت او توانست با فشار دادن انگشت بر گلوی آنی و تقلید ارتعاشات صوتی او صحبت کردن را بیاموزد. بنابراین او اولین فرد نابینا- ناشنوایی بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شد.


نویسندگی

هلن کلر از زمانی که در دانشگاه «رادکلیف» دانشجو بود، نگارش را آغاز کرد و این حرفه را ۵۰ سال ادامه داد. علاوه بر «زندگی من»، ۱۱ کتاب و مقالات بیشماری در زمینه نابینایی، ناشنوایی، مسائل اجتماعی و حقوق زنان به رشته تحریر در آورده است.


فعالیت‌های اجتماعی و سالهای پایانی

هلن کلر هرگز نیاز نابینایان و نابینا- ناشنوایان دیگر را از نظر دور نمی‌کرد. او از دوستان دکتر «پیتر سالمون»، مدیر اجرایی خدمات هلن کلر برای نابینایان بود و او را در تأسیس مرکزی یاری نمود که به عنوان مرکز ملی هلن کلر برای جوانان و بزرگسالان نابینا- ناشنوا نام گرفت.


هلن کلر عضو حزب سوسیالیست آمریکا بود و در چندین انتخابات پیاپی از نامزدی یوجین دبس، چهرهٔ معروف کمونیست و سوسیالیست، حمایت می‌کرد. او در زمینهٔ حقوق زنان نیز فعال بود و از کنترل بارداری و حق رای برای زنان حمایت می‌کرد. او در ضمن عضو اتحادیهٔ کارگری چپ "کارگران صنعتی جهان" بود و در مطلبی به نام "چرا به کارگران صنعتی جهان پیوستم" توضیح می‌دهد که چطور تحت تأثیر اعتصاب لارنس به عضویت این اتحادیه در آمده.

هلن کلر از طرفداران انقلاب روسیه بود و در مطالبی چون "به روسیهٔ شوروی کمک کنید" و "روح لنین" به این قضیه می‌پردازد.

در سال ۱۹۳۶، هلن کلر به «کانکتیکات وستپورت» رفت و تا پایان عمر در آن‌جا ساکن بود. او درژوئن ۱۹۶۸ در سن ۸۸ سالگی درگذشت.


منابع

  • Keller, Helen. (۲۰۰۹). Encyclopædia Britannica. Ultimate Reference Suite
  • «هلن کلر». خانواده سبز. بازبینی‌شده در ۱ خرداد ۱۳۸۶. 






نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |

ناصر خسرو (۳۹۴ - ۴۸۱ ه.ق) از شاعران بزرگ فارسی زبان، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفهٔ یونانی و حساب و طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده‌است. ناصر خسرو به همراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشته‌است.[نیازمند منبع] وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده‌است. زندگینامه ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصر خسرو، در ۹ ذیقعده ۳۹۴ قمری (۳ سپتامبر ۱۰۰۴ میلادی، ۱۲ شهریور ۳۸۳ خورشیدی) در روستای قبادیان در بلخ در خانوادهٔ ثروتمندی که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند چشم به جهان گشود. بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر (اغبر = غبارآلود، مرکز اغبر = کره زمین) در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی می گذشت. ناصر خسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عدهٔ زیادی از مردم را گرفت. ناصر خسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان، ناصر خسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت. همان ناصرم من که خالی نبود ز من مجلس میر و صدر وزیر   نخواندی به نامم کس از بس شرف ادیبم لقب بود و فاضل دبیر   به تحریر اشعار من فخر کرد همی کاغذ از دست من بر حریر وی که به دنبال سرچشمه حقیقت می گشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد. اما از آنچا که به نتیجه‌ای دست نیافت، دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد. در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصر خسرو پاسخ داد «حکما، چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد». مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصر خسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصر خسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال سرزمینهای گوناگون از قبیل آذربایجان٬ ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت. ناصر خسرو در سال ۴۴۴ بعد از دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریده، و از خانه بیرونش کردند. ناصرخسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه میزیست و سرانجام پس از مدتی آوارگی به دعوت امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و بقیهٔ ۲۰ تا ۲۵ سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد. پانزده سال بر آمد که به یمگانم چون و از بهر چه زیرا که به زندانم و تمام آثار خویش را در بدخشان نوشت و تمام روستاهای بدخشان را گشت. حکیم ناصرخسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به‌نام «حجت»، «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل»، و غیره یاد می‌کنند. او در ۴۸۱ قمری (۱۰۸۸ میلادی، ۴۶۷ خورشیدی) درگذشت. مزار وی در یمگان زیارتگاه است. از ناصر خسرو زن و فرزندی نماند؛ زیرا وی تا پایان زندگانی مجرد بود. شخصیت ناصرخسرو ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده‌است، و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار، و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است. ناصر در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، او در سخن توانا است، و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلام او سحر حلال است. او شکار هوای نفس نمی‌شود، او به یمگان از پی مال و منال نیامده‌است و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند. ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد. (از زبان خود ناصر خسرو). او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد، و به علم و دانش خویش فخر می‌کند، این‌کار او گاهی خواننده را وادرا می‌کند که ناصر به یک شخص خود ستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند. علی دشتی در این باره می‌گوید: مردی است با مناعت طبع، خرسند فروتن، در برابر رویدادها و سختیها بردبار، اندیشه‌ورز، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد. ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید: گه نرم و گه درشت چون تیغ پند است نهان و آشکارم   با جاهل و بی خرد درشتم با عاقل نرم و بردبارم ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند. اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقه‌ها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند، به این سبب در اشعار لحن او اندکی در تغییر می‌کند، مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای که به وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفه‌گان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد. مذهب ناصرخسرو لحن این مقاله برای دانشنامهٔ ویکی‌پدیا نامناسب است. لطفا کلمات ستایش‌گونه و غیر ادبی و عبارات غیردانشنامه‌ای موجود در این مقاله را بزدایید هرچند ناصرخسرو در میان اسماعیلیه میزیستـه و از مبلـّغان ایشان به شمار می‌رفته‌است، لیکن از نوشته‌ها و مطالب موجود در کتب وی هیچ گونه شاهد محکمی بر اسماعیلی بودن او بدست نیامـده و فقط شیعه بودن وی اثبات می‌شود. آری، مـدح و ثـَنای خلفای فاطمی اسماعیلی مصر، در دیوان اشعار و برخی دیگر از کتب او به چشم می‌خورد؛ ولی این را نمی‌تـوان دلیل محکمی بـر اسماعیلی بودن او به حساب آورد، زیرا عادت علماء براین بوده که جهت استفاده از موقعیّت وقدرت سلاطین وقت خود، مدح ایشان را در اشعار و قصائد و یا در دیباچه و مقـدّمه ی کتب خود می‌گنجانده انـد.همچنین اظهار او به علوی وفاطمی بودن واعتقاد به باطنی بودن تأویل قرآن و احکـام دین، چیـزی است که شیعه ی دوازده امامی نیز به آن معتقد و ملتزم است؛ هر چند اسماعیلیّه در"باطنی گرایی" راه افراط را پیموده‌اند. امّا در بیان ناصرخسرو تصریحی به افراط او دراعتقاد به "باطن" نیست. همچنین انتساب برخی کتب و نوشته‌ها و اشعار، به ناصر خسرو، نزد محقـّقان مورد تردید است.در این میان، آنچه که با توجّه به هـمگی قرائن و شواهد موجود، قوی تر و بلکه صحیح تر به نظر می‌آید، این است که: ناصر خسرو شیعه دوازده امامی بوده و تنها جهت تبلیغ اصل تشیّع و غلبه دادن آن بر تسنـّن، با اسماعیلیّه همکاری میکرده و برخـی امکانات تبلیغی ایشان را در این راستا با زیـرکی تمام، بکار می‌گرفته‌است. دلایل ما بر این مدّعا چند گواه است که ذیلاً ارائه می‌شود: دلایل نفی اسماعیلی بودن وی دلیل اوّل: سلسله نسـب یا شجره ناصرخسرو، به تصریح خود وی چنین است: ((ناصر بن خسرو بن حارث بن عیسی بن الحسن بن محمّد بن موسَی(المُبَرقِع-ره) بن (الإمام)محمّدٍ الجوادِ(ع) بـن(الإمام)علـی ٍّالرّضَا(ع)بن(الإمام) موسَی بن جعفر ٍ(علیهم السلام)- القبادیانی))؛ که این صراحتاً نشان میـدهد که ناصرخسرو از نسل موسی مُبَرقِع بوده که اولاد و نوادگان وی همگی از بزرگان و مشاهیر شیعه ی دوازده امامی و از سادات تقوی و رضوی و موسوی معروفند.[۱] دلیل دوم: ناصرخسرو، خود در سوانح، که در چاپ‌های اخیر، به سفرنامه‌ی او ملحق شده واز معتبـرترین کتبی است که به او انتساب دارد، بـه این نکته‌ی مهم اذعان نموده که:"حاکم مَلاحِدَه(= مُلحِدان - لقب اسماعیلیّه) از من خواست که کتاب تأویلات را طبق مشرب ایشان بنویسم و من درآن زمان تحت سیطـره‌ی او بودم و مجبـور شـدم کـه آن را بر مذاق آنها تألیف کنم، از باب تقیّه(=حفظ جان) از آن حاکم و از کشته شدنـم؛ پس آن حاکم، کتاب تأویلات مرا گرفت وبه اطراف عالـَم منتشر نمود و علماء اسلام آنرا خواندند و من را تکـفـیر نمودند (بـجهت هم عقیدگی با اسماعیلیّه) و مُلتفِت نشدند که من از روی عذر و ناچاری آنرا نگاشته بودم (و نه از روی اعتقاد خودم)" .[۲] دلیل سـوم: اشعار زیادی از ناصرخسرو در مدح ائمّه ی شیعه، مازاد برآنچه که اسماعیلیّه تـا امام ششم(امام صادق-ع) قبول دارند، موجود است که گواهی قوی بر ۱۲ امامی بودن او است.[۳] دلیل چهارم: نیز اینکه وی خود را از نسل چند امام شیعیان اِثناعشری (امام جواد و امام رضا و امام موسی کاظم - علیهم السلام) معرّفی می‌کند و با افتخار از این نسب یاد می‌نماید، گواهی است بس محکم بر دوازده امامی بودن او. دلیل پنجم:مورّخان ومحقـّقان اظهار شگفتی و تعجب نموده‌اند که چگونه ممکنست ناصرخسرو اسماعیلی یا زیدی بوده باشد، و هیچ اثری از این گرایش و عقیده در آثاری چون سفرنامه - که آن را به زعم اسماعیلیّه درحال اسماعیلی بودنش به تحریر در آورده - به چشم نمی‌خورد ؟![۴] برخی از محقـّقان بزرگ و اسلامشناسان معاصر دراثبات شیعه ی دوازده امامی بودن ناصرخسرو ادلـّه ی دیگری هم ارائه داده انـد؛ که از جمله ی این افراد است: دکتر سیّد ابراهیم مهدوی - مقـیم لندن.[۵] دلایل دال بر اسماعیلی بودن وی دلیل اوّل: اصل تقیه در مذهب اسماعیلیان بسیار مورد توجه بوده و از آن جهت که در آن دوران آن‌ها به اتهام ارتداد طبق فرمان خواجه نظام الملک تحت مراقبت و کنترل شدید بودند به ناچار اسماعیلی بودن خود را مخفی می‌کردند.[۶] دلیل دوم: ناصرخسرو در کتاب خوان الاخوان به مراتب و دفعات از وجود و اهمیت باطن نسبت به ظاهر صحبت کرده‌است. حتی در بخش‌هایی به مراتب موجود در مذهب اسماعیلیه پرداخته و سپس آن‌ها را استدلال کرده‌است. «و مرتبت هفت است از مستجیب و مأذون و داعی و حجت و امام و اساس و این شش مرتبت را تمامی ناطق است که هفتم ایشان است.»[۷] دلیل سـوم: بسیاری از جمله یوگنی برتلس، نسب نامه را جعلی را خوانده و بیان می‌کنند که این نسب نامه (که در دلیل اول دیده می‌شود) ساختگی است.[۸] دلیل چهارم: در کتاب وجه دین ناصر اشاره به حدیثی از پیامبر می‌کند که آن حضرت می‌فرماید اسلام به هفتاد و سه فرقه تقسیم می‌شود و یک فرقه بهشتی و هفتاد و دو فرقه دیگر جهنمی اند. ناصر با استفاده از این حدیث می‌گوید که در این دنیا آنان (هفتاد و دو فرقه) گروه حق را کافر می‌خوانند و با آن‌ها مخالفت می‌کنند و کشتن آنان را واجب می‌دانند. اما در بهشت در خود وا می‌مانند که چگونه اینان در بهشت اند و خود در آتش دوزخ. البته با توجه به تقیه ناصر سخنی از اسماعیلیان نمی‌آورد ولی با توجه به تکفیر این قوم از سوی سایر فرق اسلامی در آن زمان، می‌توان با قاطعیت آنان را اسماعیلیان دانست. [۹] آثار ناصرخسرو ناصرخسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده‌است، چنانچه خود درین باره گوید: منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا آثار ناصرخسرو عبارت اند از: دیوان اشعار فارسی دیوان اشعار عربی (که متاسفانه در دست نیست). خود درباره دو دیوان فارسی و تازی چنین گوید: بخوان هر دو دیوان من تا ببینی / یکی گشته باعنصری، بحتری یا: این فخر بس مرا که به هر دو زبان / حکمت همی مرتب و دیوان کنم جامع الحکمتین - رساله ایست به نثر دری (فارسی) در بیان عقاید اسماعیلیان. خوان الاخوان - کتابیست به نثر در اخلاق و حکمت و موغضه. زادالمسافرین - کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان. گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها. وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت. بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست. سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید. سعادت‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. روشنایی‌نامه - این رساله نیز به نظم فارسی است. به از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخصرو ونسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید کرده‌اند. نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون اعظم؛ در علوم عجیبه - المستوفی؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار. ۱ - سفرنامه ناصرخسرو (شرح مسافرت هفت ساله) ۲ - زاد المسافرین (عقاید فلسفی او را توضیح می‌دهد .) ۳ - وجه دین (درباره احکام شریعت به طریقة اسماعیله .) ۴ - خوان‌الاخوان ۵- روشنایی‌نامه ۶ - سعادت‌نامه ۷- دلیل‌المتحرین ۸ - دیوان اشعار ۹-جامع‌الحکمتین و کتب چند دیگری منسوب به ناصرخسرو هستند که به مرور زمان از بین رقته‌اند و یا شاید در مناطق کوهستانی بدخشان در نزد اشخاص و افراد محفوظ هستند. حکیم ناصرخسرو دارای تآلیفات زیادی بوده که برخی از آنها به مرور زمان نابود شده است و به دوران ما نرسیده‌اند. چنانچه خود در بارة تالیفات و تصنیفاتش گوید: منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن زین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا این کتابها عبارت اند از: ۱ - دیوان اشعار به فارسی ۲ - دیوان اشعار عربی که در دست نیست. خود در مورد دو دیوان پارسی و عربی خویش گوید: بخوان هر دو دیوان من تا ببینی یکی گشته با عنصری بحتری را یا: این فخر بس مرا که با هر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم ۳ - جامع الحکمتین - رسالة است به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلی. ۴ - خوان الاخوان - کتابی است به نثر دری در اخلاق و حکمت و موعظه. ۵ - زادالمسافرین - کتابی است در حکمت الهی بزبان دری. ۶ - گشایش و رهایش - رساله لیست به نثر دری شامل سی سوال و جواب آنها. ۷ - وجه دین - کتابیست به نثر دری در مسایل کلامی و باطن عبادات و احکام شریعت. ۸ - دلیل المتحرین - مفقود. (در بیان الادیان ابوالمعالی از آن نام برده شده است.) ۹ - بستان العقول - آنهم مفقود. ۱۰ - سفرنامه - کتابیست که خلص محتوای سفر هفت ساله اش را در بر دارد. ۱۱ - سعادت نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. ۱۲ - روشنایی نامه - این هم یک رساله منظوم است. به غیر از اینها کتب و رسالات دیگری نیز منصوب به حکیم ناصرخسرو هستند که ازین قرار اند: اکسیر اعظم، قانون اعظم، دستور اعظم، کنزالحقایق، رسالة الندامه الی زادالقیامه و سرالاسرار. نمونه اشعار نکوهش مکن چرخ نیلوفری‌را برون کن ز سر باد و خیره‌سری را بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را چو تو خودکنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک‌اختری را به چهره شدن چون پری کی توانی به افعال ماننده شو مر پری را درخت ترنج از بر و برگ رنگین حکایت کند کله قیصری را سپیدار مانده‌ست بی‌هیچ چیزی ازیرا که بگزیده او کم‌بری را درخت تو گر بار دانش بگیرد به‌زیر آوری چرخ نیلوفری را نگر نشمری ای برادر گزافه به دانش دبیری و نه شاعری را تورا خط قید علوم است و خاطر چو زنجیر مر مرکب لشکری را اگر شاعری را تو پیشه گرفتی یکی نیز بگزیده خنیاگری را تو برپایی آنجا که مطرب نشیند سزد گر ببری زبان جری را به علم به گوهر کنی مدحت آن‌را که مایه‌ست مر جهل و بدگوهری را پسند است با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصری را من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی دُر لفظ دری را برگرفته از کرامت الله تفنگدار شیرازی، دیوان اشعار، تهران ۱۳۷۴ دکتر جعفر شعار، گزیده‌ای اشعار ناصرخسرو. تهران ۱۳۷۰ دکتر جعفر شعار، سفرنامه ناصرخسرو، تهران ۱۳۷۱ برتلس، ناصرخسرو و اسماعیلیان. مسکو ۱۹۴۶. به زبان روسی. 1.        ↑ طبقات أعلام الشیعة، آقا بزرگ تهرانی، قرن پنجم، جلد ۲ / ص ۱۹۸؛ رَیحانة الأدب، مـدرّس خیابانی تبریزی، ج۶/ص۱۰۰؛ مُنتـَهَی الآمـــال، شیخ عبّاس مُحدِّث قمی، جلد دوّم، فصل ششـم از زندگانی امام جواد(ع)، درذکر اولاد آن حضرت. 2.        ↑ سوانح ناصر خسرو، ملحق به دو کتـاب او: دیوان اشعار و سفرنامه؛ بنقل از: الذریعة إلـی تصانیف الشیعة، آقا بزرگ تهرانی،۱۲-۲۵۱ ؛ و: طبقات أعلام الشیعة، از همو ، ۲ - ۱۹۸. 3.        ↑ مجمع الفصحاء، رضا قلیخان هدایت،۱-۶۰۷. 4.        ↑ دایرة المعارف فارسی، غلامحسین مَُصاحَب، مدخل "سفرنامه ی ناصرخسرو". 5.        ↑ دایرة المعارف علم ومذهب، پروفسورابراهیم مهدوی اصفهانی، چاپ لندن- ۱۹۹۶، ذیل مدخل "شعراء شیعه - ناصرخسرو". 6.        ↑ خداوند الموت، پل آمیر، ص ۴۳. 7.        ↑ خوان الاخوان، ناصر خسرو، ص ۶. 8.        ↑ ناصرخسرو و اسماعیلیان، برتلس، ص ۱۶۲. 9.        ↑ وجه دین، ناصر خسرو، ص ۱۹.  


نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |

زین‌العابدین مراغه‌ای (۱۲۵۵-۱۳۲۸ ه.ق) از آزادی‌خواهان دوره مشروطه ایران و نویسنده کتاب

سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ است.

زین العابدین در سال ۱۲۵۵ هـ .ق، به دنیا آمد، پدرش مشهدی علی، از اهالی ساوجبلاغ مکری بود و در مراغه تجارت می‌کرد. در هشت سالگی به دبستان رفت و مختصر سوادی اندوخت و در شانزده سالگی به حجرهٔ پدر آمد و در بیست سالگی به اردبیل رفت و از آن هنگام در اردبیل و مراغه به قول خود «بنای اعیانی گذاشت و اسب نوکر و تفنگدار فراهم آورد و از ادای مالیات هم گردن پیچید و زدن راهدار و فحاشی به میزان آقاسی و کدخدا و فراش را یکی از افتخارات خود قرار داد.» بدین قرار «قولچوماقی دامنگیرش شده مداخل یک مخارج نوزده و بیست، نه روزنامه صحیح و نه حساب و کتاب معین» بالاخره پریشانی از هر جهت روی آورد و زندگانی در ایران برای او سخت دشوار شد و ناچار با برادر دیگر خود ترک یار و دیار گفته با اندک مایه‌ای که داشت مانند بسیاری از تجار ورشکسته آن زمان عازم قفقاز شد و در شهر تفلیس، مرکز گرجستان، که در آن اوان کسی از ایرانیان در آنجا نبود، رحل اقامت افکند و در مدت سه چهار سال چند هزار منات از بقالی فراهم آورد. کم کم عده‌ای از ایرانیان کارگر تفلیس روی آوردند و میرزا اسدالله ناظم الدوله، ژنرال کنسول ایران در تفلیس، او را به ویس کنسولی (نایب قنسولی) شهر کتائیس معین کرد. در این مقام در یاری رساندن به ایرانیان مقیم خارج کوشش‌ها به خرج داد. پس از مدتی باز دست خالی مانده ناچار به کریمه رفت و در آنجا بار گشود. دو برادر گاهی به استانبول رفته خرید جزئی می‌کردند و در کریمه به بهای بیشتری می‌فروختند، تا در اندک زمانی باز سرمایه کافی به دست آوردند.

در سال ۱۲۹۴ هـ .ق، جنگ روس و عثمانی درگرفت و برادران به یالتا، شهر ییلاقی امپراتور، رفتند و در آنجا کارشان رونق گرفت و سر و کاشان با امیران، درباریان و اهل دیوان افتاد و زین العابدین به وسیله شاهزاده خانم، زوجه پرنس ورانسوف معروف، به امپراتریس معرفی شد و حرمت و اعتبار برادران به جایی رسید که از او خواستند که تبعیت دولت روس را بپذیرد تا امتیازاتی به او بدهند و چون در این باره اصرار ورزیدند و او چند مرتبه در استانبول از کنسولگری اذیت و حقارت دیده بود، قبول تبعیت کرد و پس از ادای سوگند از تابعان دولت روس شناخته شد. چند سال بعد در استانبول تأهل اختیار کرد و زن خود را نیز به یالتا آورد و از او صاحب سه فرزند شد و سالها در آنجا به سربرد . اما عشق و علاقه به میهن دمی آسوده اش نمی‌گذاشت و پیوسته خود را به گناه خیانت به کیش و میهن نکوهش می‌کرد و از اینکه «طوق لعنت تبعیت اجنبی را به گردن انداخته» و در چنان موقعی که برادران او در زیر فشار جور و ستم حکام مستبد جان می‌دهند، او دور از پیکار سیاسی در مملکت غربت زندگی آرام و آسوده‌ای می‌گذراند، همواره با وجدان خود در کشمکش بود. بالاخره تصمیم خود را گرفت و مغازه و کالای خود را به بهای ارزان فروخته و رهسپار استانبول شد و خانواده خود را در آنجا گذاشته برای ادای فرضیه حج عازم مکه شد. حاجی زین‌العابدین سالها با تبعیت روس در استانبول می‌زیست تا بالا خره به وسیله میرزا محمود خان علاءالملک، سفیر کبیر ایران در عثمانی، تقاضای ترک تبعیت از دولت روسیه کرد و این کار به دست پرنس ارفع‌الدوله انجام یافت و بالاخره در نهم فوریه سال ۱۹۰۴م که روز اول جنگ ژاپون و روسیه بود تقاضایش پذیرفته شد.

حاجی زین‌العابدین برای همیشه در ترکیه اقامت گزید و از راه قلم به مبارزات سیاسی پرداخت. وی به اعتراف خود «معانی و بیان و منطق برهان نخوانده و علوم و ادبیات ندیده» ولی به هر حال مرد با سواد، کتاب‌خوانده و آشنا به اوضاع زمان و عصر آزادی‌خواهی بود، در مدت اقامت خود در عثمانی مخصوصاً با روزنامه شمس استانبول همکاری داشت و علاوه بر کتاب سیاحتنامه، مقالات سودمندی در آن روزنامه و نیز در روزنامه حبل‌المتین کلکته می‌نوشت، تا آنکه به سال ۱۳۲۸ هـ.ق، در هفتاد و سه سالگی در استانبول در گذشت.

نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |
محمد تقی بهار 

زندگی‌نامه

محمدتقی بهار در شانزدهم آبان ۱۲۶۶ ه‍. ش. برابر با ۱۳۰۵ ه‍. ق. در مشهد زاده شد. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری، ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه بود؛ مقامی که پس از درگذشت پدر، به فرمان مظفرالدین شاه، به بهار رسید. خاندان پدری بهار خود را از نسل میرزا احمد صبور کاشانی (درگذشتهٔ ۱۲۲۹)، قصیده‌سرای سرشناس عهد فتحعلی شاه می‌دانند و به همین جهت پدر بهار تخلص صبوری را برگزید. مادر او از مسیحیان مهاجر قفقاز که به ایران آمده و مسلمان شده بود؛ مادرش نیز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می‌گوید که پدرش ترجمه‌های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می‌آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می‌خواند و چون خسته می‌شد، مادرش خواندن را ادامه می‌داد.

بهار در چهارسالگی به مکتب رفت و در شش سالگی فارسی و قرآن را به خوبی می‌خواند. از هفت سالگی نزد پدر شاهنامه را آموخت و اولین شعر خود را در همین دوره سرود. اصول ادبیات را نزد پدر فراگرفت و سپس تحصیلات خود را نزد میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری تکمیل کرد. وقتی ۱۵ ساله شد، اوضاع کشور یعنی مرگ ناصرالدین شاه و روی کار آمدن مظفرالدین شاه چنان بود که پدرش به این نتیجه رسید که با تغییر اوضاع دیگر کسی به شاعران اعتنایی نخواهد کرد و تقریبا او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد.

اما این تلاش به دو دلیل به نتیجه نرسید، نخست اینکه محمدتقی بهار چندان علاقه‌ای به تجارت نداشت و دوم اینکه پدرش در سن ۱۸ سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگیرد. در بیست سالگی به صف مشروطه طلبان خراسان پیوست و به انجمن سعادت خراسان راه یافت. اولین آثار ادبی-سیاسی او در روزنامه خراسان بدون امضا به چاپ می‌رسید که مشهورترین آنها مستزادی است خطاب به محمدعلی شاه.

بهار در ۱۳۲۸، روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب دموکرات بود، منتشر ساخت و به عضویت کمیته ایالتی این حزب درآمد. این روزنامه پس از چندی به دلیل مخالفت با حضور قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت، به امر کنسول روس تعطیل شد. او بلافاصله روزنامه تازه بهار را تأسیس کرد. این روزنامه در محرم ۱۳۳۰ به امر وثوق الدوله، وزیر خارجه تعطیل و بهار نیز دستگیر و به تهران تبعید شد. در ۱۳۳۲ به نمایندگی مجلس سوم شورای ملی انتخاب شد. یک سال بعد دوره سوم نوبهار را در تهران منتشر کرد و در ۱۳۳۴ انجمن ادبی دانشکده و نیز مجله دانشکده را بنیان گذاشت که به اعتقاد او مکتب تازه ای در نظم و نثر پدید آورد. علاوه بر بهار عده‌ای از اهل قلم مانند عباس اقبال آشتیانی، غلامرضا رشید یاسمی، سعید نفیسی و تیمورتاش با این مجله همکاری داشتند.

انتشار نوبهار بارها ممنوع و دوباره آزاد شد. یکی از معروفترین قصیده‌های بهار، «بث‌الشکوی»، در ۱۳۳۷ به مناسبت توقیف نوبهار سروده شده است. کودتای ۱۲۹۹ بهار را برای سه ماه خانه نشین کرد و در همین مدت، یکی از به یادماندنی‌ترین قصیده‌های خود، «هیجان روح»، را سرود. چندی بعد که زندانیان رژیم کودتا آزاد شدند، و قوام‌السلطنه نخست‌وزیر شد، بهار به نمایندگی مجلس چهارم انتخاب شد. از این دوره با سیدحسن مدرس رهبر فراکسیون اقلیت همراهی می‌کرد. بهار در این دوره نزد هرتسفلد زبان پهلوی می‌آموخت.

در مجلس پنجم بهار در صف مخالفان جمهوری رضاخانی جای گزید و معتقد بود که موافقت سردارسپه با جمهوری، اسباب تردید مردم شده است و مردم نتیجه چنین جمهوری را دیکتاتوری رضاخان می‌بینند. بعدها بهار در این دوره خطر مخالفت با سردار سپه را دریافت و اشعاری ظاهراً در تحسین جمهوری سرود. در پایان دورهٔ ششم مجلس، با استقرار سلطنت رضاشاه، دیگر زمینه‌ای برای فعالیت سیاسی بهار وجود نداشت و او هوشمندانه از سیاست کناره‌گرفت. وی پیش از آن در تیر ماه ۱۳۰۵ به عضویت شورای عالی معارف منصوب شده بود که این سمت را تا ۱۳۲۲ حفظ کرد.

بهار در این دوران به فعالیت علمی و آموزشی روی آورد و در کنار استادانی چون عباس اقبال آشتیانی، بدیع‌الزمان فروزانفر و صادق رضازاده شفق در سال تحصیلی ۱۳۰۷-۱۳۰۸ در دارالمعلمین عالی به تدریس پرداخت. در ۱۳۰۸، به اتهام مخالفتهای پنهان با رضاشاه، برای مدتی به زندان افتاد و تا ۱۳۱۲ چند بار به حبس و تبعید محکوم شد. در ۱۳۱۲ از زندان آزاد و به اصفهان تبعید شد و در ۱۳۱۳ با وساطت محمدعلی فروغی برای شرکت در جشن‌های هزاره فردوسی به تهران فراخوانده شد.

از آن به بعد، سرشارترین دوران کار علمی بهار که با انزوای او در ۱۳۰۷ پس از پایان مجلس ششم و کناره گیری از مجلس آغاز شده بود غنای بیشتری یافت. طی این دوره بود که بار دیگر به مطالعهٔ متون و تتبع و تحقیق ادبی و زبانی پرداخت. در ۱۳۱۱ در اجرای قراردادهایی که در زمان علی‌اصغر حکمت با وزارت معارف منعقد کرد، به تصحیح مت.نی چون مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی و منتخب جوامع‌الحکایات عوفی پرداخت. دستاورد ادبی و علمی او در این دوره، تصحیح متون، ترجمه آثاری از پهلوی به فارسی، تألیف سبکشناسی و نگارش احوال فردوسی بر مبنای شاهنامه بود. در ۱۳۱۶ تدریس در دوره دکتری ادبیات فارسی را به عهده گرفت.

با سقوط رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، بهار مجدداً به فعالیت سیاسی و اجتماعی روی آورد و قصیده «حب‌الوطن» را در اندرز به شاه جدید سرود. روزنامه نوبهار را دوباره منتشر کرد و تاریخ مختصر احزاب سیاسی را در ۱۳۲۲ نگاشت. از ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۶، رئیس کمیسیون ادبی انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی بود و اولین کنگره نویسندگان ایران در ۱۳۲۴ از طرف این انجمن به ریاست او تشکیل شد.

پس از غائلهٔ آذربایجان در ۱۳۲۴، بهار زیر لوای قوام‌السلطنه به فعالیت سیاسی روی آورد و در کنگرهٔ حزب دموکرات ایران مجدانه شرکت کرد. در بهمن۱۳۲۴ در کابینهٔ قوام وزیر فرهنگ شد، اما وزارت او چند ماهی بیش طول نکشید و استعفا کرد. در ۱۳۲۶ به عنوان نماینده تهران در مجلس پانزدهم انتخاب شد و ریاست فراکسیون حزب دموکرات را به عهده گرفت. اما بر اثر ابتلا به بیماری سل، تنها در ماههای تیر، مرداد و شهریور ۱۳۲۶ فرصت حضور در مجلس را یافت. در نیمهٔ دوم ۱۳۲۶ بهار که به بیماری سل مبتلا گشته بود، با استفاده از مرخصی استعلاجی از مجلس، برای معالجه به شهر لوزان در سویس رفت. بهار قصیده «به یاد وطن» معروف به «لُزَنیه» را در همین شهر سرود. اما مضیقهٔ شدید مالی باعث گردید که بهار با نیمه‌کاره رها کردن معالجه راهی ایران شود. سفر بهار به سویس کمی بیش از یک سال تا اردیبهشت ۱۳۲۸ طول کشید. بهار در بازگشت به ایران به تدریس دانشگاهی ادامه داد.

در خرداد ۱۳۲۹ جمعیت ایرانی هواداران صلح تأسیس گردید و بهار که از پایه‌گذاران آن بود (اعضای مؤسس دیگر: دکتر علی شایگان، حائری‌زاده، مهندس قاسمی، دکتر حکمت، احمد لنکرانی، محمد رشاد و محمود هرمز)، به ریاست جمعیت انتخاب شد و قصیدهٔ معروف «جغد جنگ» را، به اقتفای چکامهٔ بلند منوچهری سرود.

بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰، در خانه مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.


بررسی آثار

آثار منثور و منظوم بهار متنوع است و انواع شعر سنتی و اشعار به زبان محلی، تصنیف و ترانه، مقاله‌ها و سخنرانیهای سیاسی و انتقادی، رساله‌های تحقیقی، نمایشنامه، اخوانیات و مکتوبات، تصحیح انتقادی متون، ترجمه‌های متون پهلوی، سبک‌شناسی نظم و نثر، دستورزبان، تاریخ احزاب، مقدمه بر کتابها و حواشی بر متون به خصوص شاهنامهٔ فردوسی را در برمی‌گیرد.

مهم‌ترین اثر بهار دیوان اشعار اوست که به اعتباری کارنامهٔ عمر او نیز به شمار می‌رود. این دیوان در زمان حیات او به چاپ نرسید. جلال متینی از بهار نقل می‌کند که می‌خواسته است سروده‌های خود را از صافی نقد بگذراند و منتخب دیوان خود را به چاپ برساند و از وزارت فرهنگ خواستار شده بود که دوتن آشنا با شعر و شاعری را برای پاک‌نویس اشعارش در اختیار او بگذارد، اما این تقاضا اجابت نشد.

در میان آثار تحقیقی بهار نیز سبک‌شناسی یا تاریخ تطور نثر فارسی ممتاز است. این کتاب حاصل ۳۰ سال تتبع و تدریس استاد است. هنوز هم کتابی در این موضوع که بتواند با آن رقابت کند تألیف نشده است. بهار به این مبحث از علوم ادبی در زبان فارسی استقلال و هویت بخشید و درس دانشگاهی آن، به حق به نام او مُهر خورد. ژیلبر لازار در اثر نفیس خود «زبان کهن‌ترین آثار نثر فارسی» به سبک‌شناسی بهار بیش از هر اثر دیگر استناد کرده، و آن کتاب را اثری افتخارآمیز شمرده است.

بهار بخشی از سبک‌شناسی شعر را نیز که چند دوره آن را درس داده، و با وزارت فرهنگ در بهار ۱۳۲۹ برای چاپ و نشر آن قرارداد بسته بود، نوشت که با شدت گرفتن بیماری سل مجال آن پیدا نکرد تا تدوین و نگارش این اثر را به پایان برساند. اما تقریرات درسی او با عنوان تاریخ تطور شعر فارسی چاپ و منتشر شد. عبدالحسین زرین‌کوب در وصف سبک‌شناسی شعر بهار می‌نویسد که او بیان خصوصیات مکتبهای شعر فارسی را ضابطه بخشید و کارهایی که بعدها در این باب صورت گرفت، جز تکرار و شرح آن نیست.

بهار در تدوین دستور زبان، معروف به دستور پنج استاد (تهران، ۱۳۲۹) سهم عمده دارد. به ویژه در مبحث فعل، تمایز مادهٔ مضارع و ماضی و انواع مشتقات هر یک، ابتکار شخصی اوست. او ضمن درس سبک‌شناسی نثر، نکات دستوری تازه‌ای بیان می‌کرد و اصرار داشت که در امتحان درس سبک‌شناسی این نکات را نیز موضوع سؤال قرار دهد.

مقالات ادبی و تحقیقی بهار، در زمان حیات یا پس از وفات او در جراید و مجلات و نشریات متعدد از جمله نوبهار، مهر، ایران، دانشکده، باختر، ارمغان، تعلیم و تربیت، دانش، جهان نو، یغما، آموزش و پرورش، نگین، گلهای رنگارنگ، پیام نو، نامهٔ فرهنگستان، فردوسی، آینده، آرمان، مهر ایران، ایران‌نامه و سخن چاپ و منتشر شد. این مقاله‌ها در مباحث گوناگون زبانی، ادبی، تاریخی، واژه‌شناسی، دستور، خط، احوال رجال سیاسی و مذهبی، نقد متون و همچنین شامل نقد شعر و مکاتبات است

در عرصه شاعری

برخی را عقیده بر آن است که بعد از جامی، در انسجام کلام و روانی طبع و جامعیت، شاعری هم پایه بهار نداشته ایم. بهار تحصیلات خود را به شیوه امروزی فرا نگرفته بود، اما با مطالعه عمیق در آثار گذشتگان به مدد حافظه پر بار و سرشار خود، این نقیصه را جبران کرد و در فنون ادبی و تحقیقی به پایه ای از جامعیت رسید که بزرگترین محققان زمان به گفته‌ها و نوشته‌های او استناد می‌کردند. به زبان عربی تا آن حد که بتواند از مسیر تحقیق و تتبع به آسانی بگذرد آشنا بود و با زبانهای فرانسه و انگلیسی تا حدودی آشنایی داشت. دیوانهای شاعران سلف را به دقت خوانده بود و این خود به حضور ذهن او در یافتن و به کار بردن لغات در ترکیبات شعری یاری می‌رساند. بهار در بدیهه گویی و ارتجال، طبعی فراخ اندیش و زودیاب داشت و به آسانی از مضایق وزن و تنگنای قافیه بیرون می‌آمد. پایه و مقام شاعری او در عنفوان جوانی در حدی بود که بعضی از حاسدان سروده‌های او را به پدرش یا به بهار شروانی نسبت می‌دادند. حاسدان او را در معرض آزمایش نیز قرار دادند و لغاتی ناهنجار را بارها در اختیار او قرار دادند تا آنها را در یک بیت یا یک رباعی جای دهد و او در همه موارد خوب از عهده برمی‌آمد، و اعجاب و تحسین حاضران را برمی‌انگیخت.

قصاید او بیشتر ساخته و پرداخته طبع خود اوست. گاه نیز قصاید شعرای سلف را مانند رودکی، فرخی، جمال الدین عبدالرزاق، منوچهری و سنایی در وزن و قافیه تقلید کرده و به اصطلاح جواب گفته است. او در این شیوه تقلید نیز نوآوریهایی دارد. در قصیده ای که به تقلید از منوچهری سروده، توانسته است الفاظ بیگانه را در مضامین نو چنان جای دهد که در بافت کلام ناهمگون و ناهنجار به نظر نرسد.

هنر شاعری او را بعد از قصیده، باید در مثنویهای او دید، مثنویهای کوتاه و بلندی که شمار آنها به بیش از هشتاد می‌رسد. در این میان مثنویهایی که در بحر حدیقه سنایی یا شاهنامه فردوسی و یا سبحه الابرار جامی سروده است بسیار جلب نظر می‌کند و در آنها از لحاظ شیوه گفتار به سبک این سه شاعر بسیار نزدیک شده است. بهار شاعری غزلسرا نبود و خود نیز چنین ادعایی نداشت. قصاید خود را به اقتضای طبع و غزلیات را بر سبیل تفنن می‌سرود. در میان غزلهای او نمونه‌هایی که بتوان آنها را از حیث مضمون با سروده‌های غزلسرایان معروف مقایسه کرد اندک است، هرچند از جنبه لفظی و فخامت و انسجام کلام بدان ایرادی نمی‌توان گرفت، جز آنکه در غزل نیز بر خلاف رسم متعارف، گاه به تصریح و گاه به کنایه، مضامین انتقادآمیز و شکوائیه و وطنی و سیاسی را نیز گنجانیده است. بهار در دیگر اقسام شعر نیز طبع آزمایی کرده و آثار ارزنده ای از خود به جا گذاشته است.

از تصنیفها و ترانه‌های سرودهٔ بهار «بهار دلکش»، «باد صبا بر گل گذر کن»، «ای شهنشه»، «ای شکسته دل»، «گر رقیب آید»، «ایران هنگام کار»، «ز من نگارم»، «پرده ز رخ برافکن»، «سرود پهلوی»، «عروس گل» و «مرغ سحر» را باید نام برد.


فهرست کتاب‌های منتشرشده

  • منظومهٔ چهار خطابه، ۱۳۰۵
  • اندرزهای آذرباد ماراسپندان (ترجمهٔ منظوم از پهلوی)، ۱۳۱۲
  • یادگار زریران (ترجمهٔ منظوم از پهلوی)، ۱۳۱۲
  • زندگانی مانی، ۱۳۱۳
  • گلشن صبا، فتحعلی خان صبا (تصحیح)، ۱۳۱۳
  • احوال فردوسی، ۱۳۱۳
  • تاریخ سیستان (تصحیح)، ۱۳۱۴
  • رسالهٔ نفس ارسطو ترجمهٔ باباافضل کاشانی (تصحیح)، ۱۳۱۶
  • مجمل‌التواریخ والقصص (تصحیح)، ۱۳۱۸
  • منتخب جوامع‌الحکایات، سدیدالدین عوفی (تصحیح)، ۱۳۲۴
  • سبک شناسی، (سه جلد) ۱۳۲۱-۱۳۲۶
  • تاریخ مختصر احزاب سیاسی (دو جلد)، ۱۳۲۱-۱۳۶۳
  • دستور زبان فارسی پنج استاد (به همراهی قریب، فروزانفر، رشید یاسمی، همایی)، ۱۳۲۹
  • شعر در ایران، ۱۳۳۳
  • تاریخ تطّور در شعر فارسی، ۱۳۳۴
  • دیوان اشعار، تهران، ۱۳۳۵
  • تاریخ بلعمی، ابوعلی محمدبن محمد بلعمی (تصحیح) (به کوشش محمد پروین گنابادی)، ۱۳۴۱
  • فردوسی‌نامه بهار، (به کوشش محمد گلبن)، ۱۳۴۵
  • رساله در احوال محمدبن جریر طبری
  • بهار و ادب فارسي

منابع

  • بهار، محمدتقی. تاریخ مختصر احزاب سیاسی. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۵۷. صص الف تا یج. 
  • بهار، محمدتقی. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۵۱. صص الف تا یج. 
  • بهار، محمدتقی. دیوان بهار. چاپ اول. تهران، ۱۳۶۸. 
  • سپانلو، محمدعلی. بهار. چاپ اول. تهران: طرح نو، ۱۳۷۴. 
  • مصاحب، غلامحسین (سرپرست). دایرةالمعارف فارسی. چاپ سوم. تهران: امیرکبیر، کتابهای جیبی، ۱۳۸۱. صص ۴۷۵ و ۴۷۶. 

این مقاله شامل بخش‌هایی به قلم محمدتقی بهار (درگذشته در ۱ اردیبهشت ۱۳۳۰) است. حقوق معنوی آن بخش‌ها برای محمدتقی بهار محفوظ است.




نوشته شده در تاريخ 2012/3/28 توسط parnian |

زندگی‌: دورهٔ اول (تا نیمه‌راه مشروطیت)

علی‌اکبر دهخدا در سال ۱۲۵۷ خورشیدی در تهران متولد شد. اگرچه اصلیت او قزوینی بود ولی پدرش خانباباخان که از ملاکان متوسط قزوین بود، پیش از ولادت وی از قزوین خارج شده و در تهران اقامت گزیده بود. هنگامی که او ده ساله بود پدرش فوت کرد. در آن زمان شیخ غلامحسین بروجردی که از دوستان خانوادگی آنها بود کار تدریس دهخدا را به عهده گرفت و دهخدا تحصیلات قدیمی را نزد او آموخت.

در زمان گشایش مدرسهٔ سیاسی وابسته به وزارت امور خارجه در سال ۱۳۱۷ قمری، دهخدا در آزمون ورودی مدرسه شرکت کرد و در آنجا مشغول تحصیل شد و چهار سال بعد جزو اولین فارغ‌التحصیلان مدرسهٔ سیاسی بود. طی این دوره با مبانی علوم جدید و زبان فرانسوی آشنا شد. معلم ادبیات فارسی آن مدرسه محمدحسین فروغی بود و گاه تدریس ادبیات کلاس را به عهده دهخدا می‌‌گذاشت. چون منزل پدری دهخدا در جوار منزل حاج شیخ هادی نجم‌آبادی بود، دهخدا از این موقعیت استفاده می‌‌کرد و از محضر او بهره‌ می‌‌گرفت.

پس از اتمام دوره مدرسهٔ سیاسی، دهخدا که اکنون میرزا علی‌اکبر خان قزوینی نامیده می‌شد، به خدمت وزارت امور خارجه درآمد و در سال ۱۲۸۱ هنگامی که معاون‌الدوله غفاری به‌عنوان سفیر ایران در کشورهای بالکان منصوب شده بود، دهخدا به‌عنوان منشی سفیر با او همراه شد. اقامت آنها در اروپا بیش از دو سال در و بیشتر در شهر وین بود. دهخدا از این دوره برای آشنایی بیشتر با زبان فرانسوی و دانش‌های جدید استفاده کرد. در سال ۱۲۸۴ به ایران بازگشت.

بازگشت دهخدا به ایران مقارن با آغاز مشروطیت بود. ابتدا به مدت شش ماه در اداره شوسهٔ خراسان که در مقاطعهٔ حسین آقا امین‌الضرب بود، به‌عنوان معاون و مترجم مسیو دوبروک مهندس بلژیکی استخدام شد.

در همین هنگام، میرزا جهانگیرخان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی برای آغاز انتشار روزنامه صوراسرافیل که خود بنیان‌گذار آن بودند از او دعوت به همکاری کردند. دهخدا از ابتدا نویسندهٔ اصلی در صوراسرافیل بود. نخستین شمارهٔ این روزنامهٔ هفتگی پنج‌شنبه هفدهم ربیع‌الآخر ۱۳۲۵ قمری برابر دهم خرداد ۱۲۸۶ و ۳۰ مه ۱۹۰۷ در هشت صفحه در تهران منتشر شد. صوراسرافیل طی چهارده ماه بعدی با تعطیل‌ها و توقیف‌هایی که دید جمعاً سی و دو شماره منتشر شد که تاریخ آخرین شماره بیستم جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ بود. دهخدا در آغاز هر شمارهٔ روزنامه مقاله‌ای در زمینهٔ مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و در پایان مقاله‌ای با عنوان چرند و پرند با نام مستعار می‌نوشت. سبک نگارش این مقالات در ادبیات فارسی بی‌سابقه بود و مکتب جدیدی را در روزنامه‌نگاری ایران و نثر فارسی معاصر پدید آورد.

مهم‌ترین نام مستعار میرزا علی‌اکبر خان قزوینی در چرند و پرندش دخو بود. دخو مخفف کلمهٔ دهخدا است، خطابی برای مردم ساده‌دل در قزوین، زادگاه پدر و اجداد نویسنده. البته دهخدا در اصل به معنی کدخدا و خداوند و بزرگ ده است. برخی نوشته‌های دهخدا موجب اعتراض‌های شدید سنّت‌گرایان متعصب و طرفداران استبداد شد تا جایی که حتی حکم به تکفیر او دادند. مجلس چند بار راجع به نوشته‌های او به بحث و گفتگو پرداخت. در جلسهٔ بیستم شعبان ۱۳۲۵ اسدالله میرزا به شکایت انجمن اتحادیهٔ طلاب اشاره کرد. آقا سید محمد جعفر نماینده‌ای دیگر تصریح کرد که در شماره‌های ۱۲ و ۱۴ صور اسرافیل نوشته‌ای که به تکفیر بینجامد دیده نمی‌شود اما مطالب سیاسی را باید وزارت علوم و معارف نظر دهد. پس از یکی دو گفتار دیگر روزنامه به‌طور موقت توقیف شد. در این میان دهخدا نیز به مجلس احضار شد وتوانست با منطق و استدلال و حاضرجوابی مخالفان را مجاب کند. البته دهخدا را از در پشتی مجلس خارج کردند زیرا برخی متعصبان مسلح با سلاح گرم، آمادهٔ حمله به او بودند.


زندگی‌: دورهٔ دوم (تبعید و مهاجرت)

بعد از کودتای محمدعلی شاه در ۱۲۸۷، دهخدا همراه با عده‌ای از آزادی‌خواهان در سفارت انگلیس تحصن کردند. محمدعلی شاه که از این موضوع خشمگین بود با تبعید ایشان به کشورهای همجوار و اروپا موافقت کرد. به روایت ناظم‌الاسلام کرمانی بنا شد که شش نفر از کسانی که در «سفارتخانهٔ انگلیس بودند نفی و تبعید شوند که هر یک را از قرار ماهی صد و پنجاه تومان بدهند و غلام سفارت آنها را ببرد به سرحد برساند و رسید گرفته مراجعت کند، تا یک سال در خارجه باشند. پس از یک سال مختارند به هر جا بخواهند بروند و یا مراجعت کنند به ایران». راوی دیگر در باکو، چند تن از ایشان را نام می‌برد (سید حسن تقی‌زاده، میرزا محمد نجات، وحیدالملک، دهخدا، حسین پرویز) که «آزادی‌خواهان و تجار کمک کرده اعانه دادند»، و آنها «به‌علت ناسازگاری محیط از راه تفلیس به پاریس رفتند».

پس از ورود دهخدا و آزادی‌خواهان تبعیدی به پاریس، گروهی از آنها به دعوت ادوارد براون به لندن رفتند. میرزا آقا فرشی، سید حسن تقی‌زاده، معاضدالسلطنه و محمدعلی تربیت از آن جمله‌ بودند. اما معاضدالسلطنه اندکی بعد به پاریس بازگشت و با دهخدا در انتشار دوبارهٔ صوراسرافیل همکاری کرد. دهخدا دعوت براون را برای رفتن به لندن و نشر صوراسرافیل در آن شهر را نپذیرفت. براون استدلال می‌کرد که در انگلستان امکانات بیشتری مهیاست و روزنامه‌هایی مانند منچستر گاردین و دیلی نیوز هواخواه مشروطه‌اند و چیزهایی می‌نویسند، اما دهخدا بنابر مصالحی ترجیح داد که چنین نکند. دهخدا در پاریس با علامه محمد قزوینی معاشر بود.

چون امکان نشر روزنامه در پاریس نبود، گروه صوراسرافیل، یعنی دهخدا، میرزا قاسم خان تبریزی، میرزا محمد نجات و حسین پرویز، در آذر ۱۲۸۷ به شهرک ایوردُن (Yverdon) در سویس نقل مکان کردند، اما محل چاپ روزنامه با اتخاذ تدابیری همچنان در پاریس بود. دورهٔ دوم صوراسرافیل در ایوردن در دی و اسفند ۱۲۸۷ تنها سه شماره منتشر شد. مطالب و مقالات روزنامه به قلم دهخدا و بسیار تندتر و صریح‌تر از پیش بود. در شمارهٔ سوم دهخدا مسمط معروف خود «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» که آن را در یادبود میرزا جهانگیرخان شیرازی سروده بود به چاپ رساند. دهخدا در تبعید برخلاف همگنانش در وضعیت مالی بسیار دشواری می‌زیست. دوران تبعید دهخدا در اروپا بی‌نهایت پرتنش و افسرده‌کننده بود و گفته شده که حتی به خودکشی یا گرفتن تابعیت بیگانه فکر کرده بوده است.

در فروردین ۱۲۸۸ گروه ایوردن به استانبول رفتند و به انجمن سعادت ایرانیان پیوستند. این انجمن را گروهی از ایرانیان مشروطه‌خواه همچون یحیی دولت‌آبادی، محمدعلی تربیت و حسین دانش اصفهانی با استفاده از محیط آزادتری که با تحولات جدید در عثمانی فراهم شده بود تشکیل داده بودند. مهم‌ترین فعالیت سیاسی دهخدا در استانبول نشر چهارده یا پانزده شماره از روزنامهٔ سروش در فاصلهٔ تیر تا آبان ماه ۱۲۸۸ بود. مؤسس و مدیر روزنامه سید محمد توفیق و سردبیر آن علی‌اکبر دهخدا و نویسندگان آن معاضدالسلطنه، میرزا یحیی دولت‌آبادی و میرزا حسین دانش اصفهانی بودند.

در همان دورهٔ اقامت دهخدا در اروپا دورهٔ دوم روزنامهٔ روح‌القدس با گرایش رادیکال سوسیالیستی احتمالاً در پاریس، منتشر می‌شد که دبیر و نگارندهٔ آن میرزا علی‌اکبر خان دهخدا معرفی شده است.  پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه، در انتخابات دورهٔ دوم مجلس شورای ملی علی‌اکبر دهخدا در حالی که هنوز در استانبول بود، هم از تهران و هم از کرمان (به نشانهٔ حق‌شناسی مردم این ایالت از بابت مقالات صوراسرافیل) به نمایندگی مجلس انتخاب شد. دهخدا نمایندگی مردم کرمان را پذیرفت. دهخدا در بازگشت به ایران و در ادامهٔ فعالیت سیاسی خود به حزب اعتدالیون پیوست و این برخلاف انتظار یاران سابق او بود که غالباً در حزب رقیب یعنی حزب دموکرات جمع شده بودند.

با آغاز جنگ جهانی اول و ورود نیروهای روسی به شمال ایران و نزدیک شدن آنها به پایتخت و سقوط دولت، دهخدا همراه با اعضای کمیتهٔ مهاجرت ابتدا به قم و سپس به کرمانشاه رفت. پس از انحلال حکومت در مهاجرت، دهخدا به مدت دو سال و نیم به دعوت روسای ایل بختیاری در مناطق چهارمحال بختیاری به سر برد و بخش عمده‌ای از این دوره را مهمان لطفعلی خان امیرمفخم در قلعه دزک در نزدیکی فرخ‌شهر کنونی بود. در همانجا بود که اندیشهٔ تدوین لغت‌نامه یا فرهنگ‌نامه‌ای جامع برای زبان فارسی در ذهن او شکل گرفت و با استفاده از کتابخانهٔ امیرمفخم کار نگارش یادداشت‌های لازم برای لغت‌نامه و امثال و حکم را آغاز کرد.

 فعالیت سیاسی

وی سردبیری برخی نشریات مربوط به حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) را نیز به عهده داشت. [۴][۵] در کشاکش انحلال سلطنت و برپائی جمهوری، دهخدا بعنوان اولین کاندیدای مقام ریاست جمهوری درایران مطرح شد. مردی که می توانست اولین رئیس جمهور ایران باشد شخصیتی ملی، سیاسی، ادیب، ستم دیده استبداد و از آن مهم تر، از کوره ارتجاع ستیزی و دفاع از ترقی و تحول ایران بیرون آمده. دیکتاتوری پهلوی که مستقر شد، بیم از این کاندیداتوری به کینه استبداد تبدیل شد. دهخدا را نمی شد سر پیری و به جرم طرح او بعنوان اولین رئیس جمهور ایران کشت، اما می‌شد به انزوا کشاند؛ و چنین کردند. او در انزوا همان کرد که فردوسی کرده بود. فرهنگ دهخدا را پایه ریخت. دهخدا به همین دلیل تا پایان عمر مغضوب دربار سلطنتی ماند! [۶] به همین دلیل در دورهٔ رضا شاه از کارهای سیاسی کناره گرفت و به کارهای علمی و ادبی و فرهنگی مشغول شد. مدتی ریاست دفتر (کابینه) وزارت معارف، ریاست تفتیش وزارت عدلیه، ریاست مدرسه علوم سیاسی و سپس ریاست مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی تهران به او محول گردید. چند روز قبل از شهریور ۱۳۲۰ و خلع رضاشاه، معزول شد و پس از آن بیشتر به مطالعه و تحقیق و نگارش پرداخت.

زندگی‌: دورهٔ سوم

پس از پایان جنگ جهانی اول، دهخدا از فعالیت‌های سیاسی کناره گرفت، و طی دورهٔ رضا شاه به کارهای علمی و ادبی و فرهنگی پراخت. مدتی ریاست دفتر (کابینه) وزارت معارف (وزارت فرهنگ بعدی) و سپس ریاست تفتیش وزارت عدلیه (وزارت دادگستری بعدی) را به عهده داشت. در سال ۱۳۰۶ مدرسهٔ سیاسی به مدرسهٔ عالی حقوق و علوم سیاسی تغییر نام یافت و ریاست آن را علی‌اکبر دهخدا به عهده گرفت. در سال ۱۳۱۴ به عضویت فرهنگستان ایران انتخاب شد. از زمان تأسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ ریاست دانشکدهٔ حقوق و علوم سیاسی را تا سال ۱۳۲۰ به عهده داشت. در این سال از خدمات دولتی بازنشسته شد و یکسره به کار لغت‌نامه پرداخت. در همین دوران بود که در جواب استفسار دوستان که چرا شعر و نثری به سبک آنچه در صوراسرافیل منتشر می‌کرد نمی‌سراید و نمی‌نویسد، می‌گفت: «در این زمانه بسیارند کسانی که حاضرند وقت و نیروی خود را صرف شعر گفتن و مقاله نوشتن و طبع و نشر آنها در روزنامه‌ها و مجلات کنند، ولی شاید کمتر کسی باشد که بخواهد و بتواند با تألیف آثاری مانند امثال و حکم و لغت‌نامه وظیفه‌ای دشوار و خسته‌کننده و طاقت‌سوز ولی واجب را تحمل نماید.»  به سردبیر مجلهٔ آینده، دکتر محمود افشار یزدی که از او مقاله می‌خواست (پس از شهریور ۱۳۲۰) نوشت که «اگر میسر شد و گرفتاری‌ها اجازه داد مقالاتی می‌فرستم، با شرط عدم تحریف»؛ اما کمتر برای مطبوعات دست به قلم می‌برد. 

در نخستین کنگره نویسندگان ایران در تیر ماه ۱۳۲۵ جزء هیئت رئیسه شرکت داشت. در اسفند ۱۳۲۹ در تأسیس جمعیت مبارزه با بی‌سوادی شرکت کرد. در همان سال از جمله نویسندگان و اهل فرهنگی بود که بیانیهٔ صلح استکهلم را امضا کرد.

دهخدا در سال‌های نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق، پشتیبان جدی او بود. در ماههای پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شایعهٔ تشکیل شورای سلطنت و ریاست شورای دهخدا، و حتی شایعهٔ جمهوری و ریاست جمهوری دهخدا بر سر زبان‌ها افتاد. دستی نیز در کار بود که سرمقالهٔ نخست صوراسرافیل ایوردُن (دورهٔ دوم) را که حاوی حمله‌های بی‌پروایی به موجودیت پادشاهی در ایران بود برای رهبران سیاسی ارسال می‌کرد.

دهخدا در جریان نهضت ملی شدن نفت پشتیبان جدی دکتر مصدق بود. در صورت پیروزی نهضت و اعلام جمهوری قرار بود که وی کاندید ریاست جمهوری باشد. به همین خاطر نیز ماموران کودتا پس از کودتای ۲۸ مرداد به خانه اش ریختند و وی را شدیدا مضروب نمودند.

در چنین وضعیتی بود که در روزهای اول بعد از کودتا، خانهٔ دهخدا توسط مأموران تفتیش شد و وی را شدیدا مضروب نمودند. دهخدا مورد احضار و بازجویی قرار گرفت. به دلایل پیش‌گفته و نیز شرکت در نامهٔ سرگشاده علیه کنسرسیوم نفت در سال بعد، نام دهخدا را از خیابان محل زندگی‌اش برداشتند.

علی‌اکبر دهخدا در روز دوشنبه هفتم اسفند ماه ۱۳۳۴ در سن ۷۷ سالگی در خانه مسکونی خود در خیابان ایرانشهر تهران درگذشت. پیکر او به شهر ری مشایعت و در ابن بابویه در مقبره خانوادگی مدفون گردید. پس از درگذشت دهخدا، خانه‌اش تبدیل به دبستانی با نام خودش شد. اما در سال‌های پس از انقلاب نام او را از روی دبستان برداشتند.


 لغت‌نامه

مقدمات انتشار لغت‌نامهٔ دهخدا از اواخر دههٔ ۱۳۰۰ شمسی با مساعدت دولت فراهم شد و اولین قراردادها برای این منظور سال‌‌های ۱۳۱۳ و ۱۳۱۴ بین وزارت معارف و علی‌اکبر دهخدا منعقد شد. اولین مجلد لغت‌نامه در سال ۱۳۱۸ منتشر شد، اما به‌دلیل کندی کار چاپخانه بانک ملی، آغاز جنگ جهانی دوم و حجم وسیع کار، چاپ لغت‌نامه متوقف شد. پس از پایان جنگ، اندیشهٔ چاپ و نشر تألیف دهخدا به یک ایدهٔ ملی تبدیل شد. سرانجام در سال ۱۳۲۵ با طرح پیشنهادی عده‌ای از نمایندگان مجلس شورای ملی (در رأس آنها محمد مصدق) و به دنبال آن تصویب مادهٔ واحده‌ای در مجلس، وزارت فرهنگ مکلف به تأمین کارمندان و امکانات لازم برای تدوین لغت‌نامه شد. به این ترتیب، لغت‌نامه از یادداشت‌های گردآوری شده توسط دهخدا بسیار فراتر رفت، و سازمان لغت‌نامه از آغاز تا پایان نشر کتاب، از همکاری تعدادی از لغت‌شناسان برخوردار شد که نام‌های آنها در مقدمهٔ ویرایش جدید (سال ۱۳۷۷) به‌عنوان عضو هیئت مؤلفان لغت‌نامه آمده است.

معاونت ادارهٔ لغت‌نامه با دکتر محمد معین بود تا در سال ۱۳۳۴ مجلس شورای ملی ادارهٔ لغت‌نامه را از منزل دهخدا به مجلس منتقل ساخت و دهخدا دکتر معین را به ریاست اداره معرفی کرد و طی دو وصیت‌نامه او را مسئول کلیهٔ فیش‌ها و ادامهٔ کار چاپ لغت‌نامه قرار داد. پس از درگذشت دهخدا در اسفند ۱۳۳۴ محل لغت‌نامه تا سال ۱۳۳۷ همچنان در مجلس شورای ملی بود و از آن پس به دانشگاه تهران منتقل شد.


نمونه اشعار 

دهخدا مسمط معروف خود «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» را در یادبود میرزا جهانگیر خان شیرازی مدیر روزنامه صور اسرافیل سرود:

ای مرغ سحر، چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز نفحهٔ روح‌بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زر تار

محبوبهٔ نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار

واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند

تعبیر عیان چو شد تو را خواب

دل پر ز شعف، لب از شکر خند

محسود عدو، به کام اصحاب

رفتی بر یار خویش و پیوند

آزادتر از نسیم و مهتاب

زان کو همه شام با تو یک چند

در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده، یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم

ای بلبل مستمند مسکین

وز سنبل و سوری و سپرغم

آفاق، نگارخانهٔ چین

گل، سرخ و به رخ عرق ز شبنم

تو داده ز کف قرار و تمکین

زان نوگل پیشرس که در غم

ناداده به نار شوق تسکین

از سردی دی، فسرده یاد آر

ای همره تیه پور عمران

بگذشت چو این سنین معدود

وان شاهد نغز بزم عرفان

بنمود چو وعد خویش مشهود

وز مذبح زر چو شد به کیوان

هر صبح شمیم عنبر و عود

زان کو به گناه قوم نادان

در حسرت روی ارض موعود

بر بادیه جان‌سپرده یادآر

چون گشت ز نو زمانه آباد

ای کودک دورهٔ طلایی

وز طاعت بندگان خود شاد

بگرفت ز سر خدا، خدایی

نه رسم ارم، نه اسم شداد

گل بست زبان ژاژخایی

زان کس که ز نوک تیغ جلاد

مأخوذ به جرم حق‌ستایی

تسنیم وصال خورده، یادآر


دیگر آثار 

      لغت‌نامه

·         امثال حکم

·         چرند و پرند (مجموعه مقالات).

·         فرهنگ فرانسه به زبان فارسی

·         ابوریحان بیرونی

·         تعلیقات بر دیوان ناصر خسرو

·         پندها و کلمات قصار

·         دیوان شعر

·         تصحیح دیوان منوچهری

·         تصحیح دیوان حافظ

·         تصحیح دیوان سید حسن غزنوی

·         تصحیح دیوان مسعود سعد

·         تصحیح دیوان سوزنی سمرقندی

·         تصحیح دیوان فرخی سیستانی

·         تصحیح دیوان ابن یمین

·         تصحیح لغت فرس اسدی

·         تصحیح صحاح الفرس

·         تصحیح یوسف و زلیخا

  • ترجمهٔ روح القوانین مونتسکیو (منتشرنشده)
  • ترجمهٔ عظمت و انحطاط رومیان

نوشته شده در تاريخ 2012/3/28 توسط parnian |
ادبیات مشروطه 

  ادبیات مشروطه، به ادبیات دوره‌ای گفته می‌شود كه در آن شاعران، نویسندگان و اصحاب هنر، ادبیات را وسیله‌ای برای بیان اهداف سیاسی و اجتماعی خود، از جمله تنریر افكار مردم، آزادی و استقرار مشروطیت، قرار داده بودند؛ كه از نظر زمانی بین سالهای 1240 تا 1299 هـ.ش. را دربرمی‌گیرد.

  ایرانیان دوره مشروطه، در اثر آشنایی با اروپا و كشورهای دیگر به عقب ماندگی های خود در زمینه ساختار های اقتصادی و سیاسی پی برده و مشكل اساسی را در نبود قانون و وجود حكومت استبدادی دریافتند، لذا برای حاكم شدن بر سرنوشت خود – دمكراسی – و ایجاد قانون و آزادی خواستار مشروطه شدند و این خواست‌ها را در بستر شعر، طنز، داستان، نمایش‌نامه و ...گسترش دادند.

  متفكران مشروطه دریافتند كه برای بیدار كردن مردم و آگاه كردن آنان نسبت به پیشرفت جامعه، باید با كهنه‌ها جنگید و هر چه بیشتر راه را برای «نو» گشود. بنابراین، ادبیات مشروطه در جریان جدال با ادبیات كهنه، شكل و جان می‌گیرد و به همین دلیل از همه جهت- چه از نظر شكل و چه از نظر محتوا- نو و سنت شكن است. میرزا فتحعلی آخوندزاده، یكی از قدیمی‌ترین متفكران مشروطه می‌گوید:« به هر چه دست می‌زنی ایجاب می‌كند كه از آن انتقاد شود. بنابراین دو جنبۀ اساسی ادبیات مشروطه، نقد ادبیات گذشته و طرح ادبیات نو است. این نقد و طرح، در عرصۀ زبان، اسلوب، شیوه بیان و محتوا مطرح می‌شود.

  در عرصه محتوا، شاعر و نویسنده با دیدگاهی انتقادی به مضامین و موضوعات ادبی گذشته می‌نگرد و در پی موضوعات جدید است. موضوعاتی نظیر «وطن»، «آزادی» و «قانون». «فرهنگ نو و تعلیم و تربیت جدید»، «ستایش علوم جدید»، «زن و مسئله برابری او با مرد»، «انتقاد از اخلاقیات سنتی» و «مبارزه با خرافات مذهبی (و گاهی خود مذهب)» از موضوعات برجستۀ دیگر ادب مشروطه است؛ به طوری كه انتقاد از سنت‌ها، گاه حالت افراطی داشته و به گونه‌ای تعمدی یا سهل‌انگارانه مابین سنت‌های قدسی و تعالیم دینی از یكسو، و رسوم  متحّجر و غلط، و ساختار فرتوت استبداد كلاسیك ایران از سوی دیگر، تفاوتی نگذارد و تحت لوای مبارزه با مظاهر فساد و انحطاط قاجاری، به سنت ستیزی، دین گریزی و ...روی آورد.

  در عرصه زبان، ورود مضامین و موضوعاتی از این دست به قلمرو ادبیات  پارسی به جست وجوی زبانی ‌انجامید كه در خور رویارویی با این گونه مفاهیم و اندیشه‌ها باشد. هدف متفكران مشروطه وارد كردن مردم – توده مردم- به اجتماع و سیاست بود، بنابراین باید با زبان آنها، با ایشان سخن گفته می‌شد. بدین سان نثر و شعر فارسی برای برآوردن یك نیاز اجتماعی عمیق به زبان كوی و برزن نزدیك می‌شود. واژگان بازاری و عوام در شعر و نثر جاری می‌شود.

  در اسلوب و شیوۀ نگارش نیز تحول رخ داد. تمام نویسندگان و متفكران مشروطه، در تمام زمینه‌های ادبی به نوعی رئالیسم برهنه معتقد بودند. آنان چه در شعر و چه در نثر،  معتقد به افادۀ رئالیستی مطالب بودند و هر نوع شیوۀ غیر رئالیستی در آثار آنان مطرود بود.

  شعر دورۀ مشروطه ویژگی‌هایی متفاوت با شعر سنتی دارد. در حوزۀ محتوا و اهداف، شعر، دربار را ترك می‌گوید و به كوی و برزن می‌آید و سرشار از خون و فریاد، گرمی زندگی و آرمان است.

  تمام موضوعاتی كه در بالا به آنها اشاره شد، در قالب شعر مطرح و ارائه گردید. زبان شعر نیز بسیار ساده و عامیانه شد، واژه‌های غربی نیز به درون آنها راه یافت. در حوزۀ‌ صور خیال، شعر مشروطه آنقدر پر شور و ترفند بود كه جایی برای صور خیال باقی نگذاشت. شاعران این دوره به نوآوری در حیطۀ صور خیال اهمیتی نمی‌دهند. و در عرصه شكل و قالب شعر، شكل شعر، همان قالب‌های سنتی فارسی است با تفاوت‌هایی از جمله اینكه: در این دوره قالب مستزاد بسیار رواج پیدا می‌كند، قصیده از مقبولیت عام برخوردار نیست، غزل هم در این دوره كمتر سروده می‌شود؛ در مقابل «تصنیف» یكباره شكوفا شده، رواج بسیار می‌یابد.

  از شاعران این دوره می‌توان به ملك الشعرای بهار، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، اشرف الدین گیلانی، (نسیم شمال) و ...اشاره كرد.

  دربارۀ نثر دورۀ مشروطه باید گفت، روزنامه‌نویسی، نثر فارسی را از اوج تصنع بی‌ارزش و متكلفانه، به زندگی روزانه و زبان مردم كوچه و بازار فرود آورد. نویسندگان ضمن انتقاد تند و صریح از متكلف نویسان گذشته، نویسندگان را ملزم به استفاده از نثری ساده و روان كردند و همین كوشش‌ها بود كه طلیعۀ نخستین داستان نویسی به شمار می‌رود. آثار كسانی چون دهخدا –چرند و پرند- ؛ زین العابدین مراغه‌ای در حاجی بابا اصفهانی و...نثر را به سوی سادگی و روانی پیش راند. در این دوره، نوشتن مقاله‌های سیاسی و اجتماعی و انتقادی در روزنامه‌ها بسیار متداول شد و نثری پدید آمد به عنوان نثر مقاله‌نویسی، كه بهترین نمونۀ آن را می‌توان در نثر محمد علی فروغی یافت.

منابع:

1-  زرشناس، شهریار؛ چشم اندازی از ادبیات معاصر ایران، تهران، چاپ و نشر بین الملل، 1383، چاپ اول، جلد اول، ص 23.

2-  شفیعی كدكنی، محمدرضا؛ ادبیات فارسی (از جامی تا روزگار ما)، حجت ا.. اصیل (ترجمه) ، تهران، نی، 1382، چاپ دوم، ص 73،82 ،83.

3-     مؤمنی، باقر؛ ادبیات مشروطه، تهران، گلشایی، 1352، ص 30، 31، 47، 56.


نوشته شده در تاريخ 2012/3/28 توسط parnian |

ساعت هشت شب ؛صف دو رديفى طويل براى اهداى خون از راهروهاى بيمارستان تا كمرکش خيابان باقرخان  ادامه دارد . ازدحام * است و مهربانى .  مى گويند : جلوى دانشگاه  تهران ، سى چهل نفر كشته شده اند  و  زخمى زياد است.آمبولانسى آژيركشان می آید  و وارد بيمارستان مى شود. پير مردى، جوانى، روى دوشش است؛خودش رنگ به رو ندارد امّا روى صورت جوان خون دلمه*بسته. مىروند تو . همه با هم حرف مى زنند،درددل مىكنند، سياست مى بافند و از انتظار براى امام مى گو يند.  هيچ كدامشان فكلى و كراواتى نيستند. زن ها بعضى روسرى  دارند و بعضى  چادر، بعضى هيچ. خانمى مى گويد:چار چار است، به قول اخوان  «هوا بس ناجوان مردانه سرد است».  يادم  به راه پيمايى چند  روز  پيش  مى افتد كه  جوان هاى  ترك زبان  هم وطنم پا ها را به  زمين مى كوفتند  و  با مشت هاى گره کرده، ترکی سرود  می خواندند و موجب می شدند که قلب ها  تندتر بزند و سرما رانده شود.جوانی که جلوتر  از  من اپستاده، تازه پشت لبش سبز شده؛ رفپقش کمی از خودش  بزرگ تر است ، می گوپد :  «صبح روی  شکمم با  ماژپک نام  و  نام  فامپل  و شماره ی تلفنم  را نوشتم ». رفپقش می گوپد : «من دو  رکعت  نماز  شهادت خواندم  و  شناسنامه ام را توجپبم گذاشتم؛اگر شهپد شدم...»جوان بلند بالاپی که سبپل بور دارد  و کاپشن خاکستری  تنش  است، از بپمارستان  در می آپد. رفپقش  کاپشن قرمز  پوشپده ، دست  همدپگر  را می گپرند . رفپقش  توضپح می  دهد، اپن بار  سوم است که خون داده؛ خونش (O)- است؛ صورت جوانی که خونش(O)- است، گل انداخته؛ انگارتب  دارد.می گوپد:«پنبه و شپر و والپوم ده و آنتی بپوتپک می خواهند.خون به اندازه ی کافی دارند.فکر می کنم،به زودی اعلام کنندکه ...».مرد مپان سالی با روپوش سفپد مزپن به لکّه های خون از در بپمارستان بپرون می آپد  و داد  می زند:«خون به اندازه ی کافی دارپم ...شیر و ...»  پک نفر با شتاب  می آپد و  پک  بلند گوی  دستی  به دستش  می دهد.زن و مرد و پپر و جوان دوان دوان به راه می افتند. ماشپن ها بوق می زنند؛ موتور سپکلت ها تاپ تاپ صدا  می کنند.طولی نمی کشد که با پاکت های شپر،با بسته های پنبه در دست،با بسته های دوا،جمع آوری شده از خانه

 ها،دارو خانه ها و فروشگاه ها بر می گردند. والپوم ده و  آنتی بپوتپک پپدا نکرده اند.دختر جوانی نفس زنان از راه می رسد؛ پک شپشه دستش است؛  والپوم پنج  مادربزرگ است. دو تا  براپش  کنار گذاشته ؛ آخر فردا ، شنبه  روز  قتل است ،ممکن است دواخانه ها بسته باشد. آن جمعه ی خونپن دپگر(17 شهر پور) برای  زخمی ها پخ لازم بود . نزدپکی های  بپمارستان  در خانه ی هموطنی را  زدم.خانم ارمنی بود؛ هر چه  پخ در پخچالش داشت، داد و پخچال را خالی کرد و از ظرف های آب پر کرد.گفت :«پخ که بست براپتان می آورم». پرسپدم:«آب هندوانه دارپد؟» طولی نکشپد که همساپه  هاپش با لگن های پر از پخ و چند پارچ آب هندوانه به بپمارستان آمدند و چند تا شان هم سوپ جوجه و کمپوت آورده بودند. اپن مهربانی ها را کی و کجا دپده؟آن هم از مردمی که تمام عمر در لاک خودشان بوده اند. دختری را می شناسم که  پسر جوانی هل داده  بودش به طرف جوی آب تا در تپر رس نباشد و خودش تپر خورده بود.جوان های بسپاری  را می شناسم که سرشان را از بپخ تراشپده اند تا سربازانی که به مردم پناهنده شده بودند، لو نروند...  آن چه در دوران ما روی می دهد ، شعر عظپمی است و  قالب شعر  براپش برازنده  تر است .  دنبال قافپه  و   ردپف  نگردپد ؛شعر ناب است. بعدها معلم ها موضوع انشا خواهند دادکه «اپمان مهم تر است پا تفنگ؟»  در تارپخ کشور مان چه بسپار به مبارزانی سپاسی بر می خورپم که  هر چند کوشش شده  در تارپخ  گمشان  کنند امّا سخت حضور دارند  و پپدا  هستند . در هنر  و ادب اپران، در ادبپّات فارسی پپش از مشروطپت  به تعداد  معدودی  برمی خوريم که  سعی کرده اند « نه کرسی فلک را از زير پای قزل ارسلان  بکشند » و  در   دوران مشروطيّت   چه  بسیار روزنامه  نگار و  شاعر و  نويسنده که  تا   پای  جان مبارزه  کردند  و اين به  آن  نشان که   وقتی  نسيم آزادی می وزد ، بسيار گل ها خواهند شگفت. خوش بختانه قطار سريع  السّير  مردم  به طرف انقلاب راه افتاد و  هنرمندان بسياری خود را به قطار رساندند و  با مردم نشستند و قلبشان  با قلب مردم  هماهنگی  يافت  و هرم*  نفس  مردم  گرمشان کرد.

اين روزها در  روزنامه ها به نام های تازه  برمی خوريم و لذّت می بريم . يک طرّاح  با معرفت، دو تفنگ  به دست  دو تا شيرپشت به هم کرده ی آرم  تلويزيون داده بود و من حظ کردم و وقتی امام آمد، دو تا گل به دست شيرها داده بودند که ديديم حکومت چه طور به گل ها کج دهنی کرد.هزار دعا برلب و هزار امپد در دل دارم .امپدوارم حماسه ها و شهادت ها و  مبارزات  و جان فشانی ها ی مردم  نتپجه

 ای در خور کام بپاپد.  رهبر مستدام  و دل های همگی خوش باد!  اپن مردم چه آرپاپی چه  غپر آرپاپی  از نژاد  شرپف انسانی اند. امپدوارم و دعا می کنم که گل های اندپشه و تفکرّ بر حق،خرمن خرمن بشکفد و قانون، اساسی  بپابد برای اشاعه* ی آزادی و عدالت و امنپّت و تقوا و دانش. امپدوارم و  دعا می کنم که هنرمندان ما که راه  خودشان را  پافته اند، آن را ادامه بدهند و  قلبشان هم چنان با قلب مردم بتپد  و صدای آن ها ، آوای مردم رنج کشپده  باشد  وقلم و قلم مو وآهنگ و تپشه ی مصالحشان جز به راه حق نرود. امپدوارم و دعا می کنم که خسته و دل سرد نشوپم و رنج مشترکی که پادگار قرون است و دل ها پمان را به هم نزدپک کرده و شعارهاپمان را  واحد کرده و جهت مبارزه را متشکّل کرده و قوام و وحدت بخشپده، به پاپان برسد امّا  مهربانی دل ها و هم بستگی ها  و گذشت ها هپچ گاه  به ختام* نرسد . همه ی ما  و  بپش از همه ،  روشن فکران و هنرمندان  باپستی  با  دل سوزی و مروّت و عاری  از غرب زدگی به اپن بذر آسپب پذپر که مردم اپران پاشپده اند و  با خون خودشان آن را آبپاری  کرده اند،  آب  پاک  و  نورو هوای سالم بر سانند تا درختی ساپه گستر گردد.

 

                            بهنقل از روز نامه ی کیهان، بهمن 1357
نوشته شده در تاريخ 2012/3/22 توسط parnian |
اشاره:

عنوان ادبيات پايداري معمولاً به آثاري اطلاق مي‌شود كه تحت تأثير شرايطي چون اختناق و استبداد داخلي، نبود آزاديهاي فردي و اجتماعي، قانون‌گريزي و قانون‌ستيزي با پايگاههاي قدرت، غصب قدرت و سرزمين و سرمايه‌هاي ملي و فردي و... شكل مي‌گيرند. بنابراين جان‌ماية اين آثار با بيداد داخلي يا تجاوز بيروني در همة حوزه‌هاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي و ايستادگي در برابر جريانهاي ضد آزادي است.
صرف‌نظر از ويژگيهاي كلي اين نوع ادبيات، آن‌چه وجه مميزة آن از ساير مقوله‌هاي ادبي است، در پيام و مضمون آن نهفته است. بدين معنا كه آثاري از اين دست اغلب آيينة دردها و مظلوميتهاي مردمي هستند كه قرباني نظامهاي استبدادي شده‌اند. اين آثار ضمن القاي اميد به آينده و نويد دادن پيروزي موعود؛ دعوت به مبارزه و ايستادگي در برابر ظلم و ستم، ستايش آزادي و آزادگي، ارج نهادن به سرزمين مألوف و شهيدان و جان‌باختگان وطن را در بطن خود دارند.
يكي از دغدغه‌هاي اصلي نويسندگان و شاعران اين نوع ادبيات، بي‌هويتي نسلي است كه رفاه غربت، آنها را از درد و رنج ملت خويش غافل كرده است. از اين روست كه مي‌كوشند با طرح نمادهاي اسطوره‌اي ملي و تاريخي، عرق وطن‌دوستي و دفاع از آب و خاك و تلاش براي رسيدن به وضع مطلوب (به جاي تن دادن به وضع موجود) را در افراد ايجاد كنند.
نخستين و بايسته‌ترين گام در بحث و تحليل هر مقوله‌اي، شناخت جغرافيايي آن موضوع و ترسيم مرزهاي آن است. بي‌گمان براي بسياري از موضوعات، فراخنا و گستره‌اي بي‌مرز مي‌توان قائل شد و اين شيوه‌اي است كه در حوزة علوم انساني متداول‌تر است و البته جز گره‌افكني در كار و ايجاد ابهام و سردرگمي ره‌آوردي ندارد. ادبيات مقاومت يا پايداري نيز مصون از اين خطرگاه نيست. مي‌توان دامنة ادبيات پايداري را به هر نوع ايستادگي و رويارويي انسان كه در قالب شعر و نثر ظهور و بروز مي‌يابد گسترش داد. در اين صورت سروده‌هاي نخستين انسان در ستيز با عناصر طبيعت و عوامل مرموز مؤثر در سرنوشت، نوشته‌ها و سروده‌هايي كه ستيز انسان با خويش و خواهشهاي شكننده و اسارت‌آفرين را باز مي‌گويند و همة آثاري كه به جنگهاي تاريخ ملتها برمي‌گردند در قلمرو ادبيات پايداري قرار مي‌گيرند.
اما اين شيوة تحليل و تبيين و اعتقاد به چنين ميدان فراخ و بي‌مرزي نه علمي است و نه منطقي. از نظرگاه علمي، ادبيات پايداري به مجموعه آثاري اطلاق مي‌شود كه از زشتيها و پلشتيهاي بيداد داخلي يا تجاوزگر بيروني، در همة حوزه‌هاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي؛ با زباني هنري (اديبانه) سخن مي‌گويد. برخي از اين آثار، "پيش از رخ نمودن فاجعه، برخي در ميان جنگ يا پس از گذشت زمان ـ به نگارش "تاريخ" آن مي‌پردازند" (شكري، ص 11ـ10).
كاربرد عنوان "ادبيات پايداري" بسيار جوان است و عمدتاً به سروده‌ها، نمايشنامه‌ها، داستانهاي كوتاه و بلند، قطعات ادبي، طنزها، حسب حالها، نامه‌ها و آثاري گفته مي‌شود كه در همين سده، نوشته و آفريده شده‌اند و روح ستيز با جريانهاي ضد آزادي و ايستادگي در مقابل آنها را نشان مي‌دهند و متضمن رهايي و رشد و بالندگي جامعه‌هاي انساني هستند.

ويژگيهاي كلي ادبيات مقاومت

بين ادبيات مقاومت با ديگر حوزه‌هاي ادبيات، گذشته از بيان هنرمندانه، ويژگيهاي مشترك زير به چشم مي‌خورد:

1ـ بهره‌گيري از نماد
آنچه اين نوع ادبيات را به استفاده از نماد ناگزير كرده است، نه فقط حاكميت فضاي اختناق، تهديد و ارعاب، كه زيبايي، ايجاز و قدرت در رساندن مراد و مقصود بوده است.

2ـ چهرة انساني عام داشتن
نمونه‌هاي شاخص و برجستة ادب پايداري هرچند نمودها و نمادهاي قومي، منطقه‌اي و ملي را در خويش دارند، اما به دليل آنكه زبان وجدان عام بشري هستند، همة انسانها در هر زمان و مكان مي‌توانند با آنها ارتباط دروني بيابند. به ديگر زبان ادبيات پايداري، فرازماني و فرامكاني است و هركس در همه گاه و همه‌جا مي‌تواند در آيينة آن آثار خود را بيابد يا چهرة سياه زشت‌كاران و اندوه نشسته بر چهرة دردمندان و شكوه ايستادن و ستيز با بيدادگريها را در آنها تماشا كند.


3ـ مشتركات ادبي، زباني، فكري
آثار ماندگار و موفق ادب پايداري همچون آثار بزرگ ادبي در حوزه‌هاي ديگر، مي‌توانند در قالب سبكهاي گوناگون تجلي يافته، از نظرگاه و ساختهاي گوناگون ادبي، زباني و فكري تحليل و ارزيابي شوند. اين آثار از زيباييهاي لفظي و معنوي سرشارند، از نظرگاه زباني قابل تحليل و تأمل‌اند و از نظرگاه فكري و انديشگي، مضامين بلند و اصيل انساني در آنها متجلي است.

شاخصهاي ادبيات مقاومت

گذشته از وجوه مشترك با ديگر مقوله‌هاي ادبي، وجوه بارز و متمايزي در ادبيات مقاومت ديده مي‌شود كه برخي از آنها عبارتند از:

1ـ ترسيم چهرة رنج كشيده و مظلوم مردم
مردم، قربانيان نخستين نظامهاي بيدادگر و استثمارپيشه‌اند. فقر، فساد، سرگرداني، مرگ و حتي جنايت محصول استبداد و بيداد است. ادب پايداري آيينة دردها، رنجمويه‌ها، شروه‌ها و مرثيه‌هاي مردم است؛ مردمي كه گدازه‌هاي درون را در خاكستر نگاهشان فرياد مي‌كنند و شاعر، شعرش را تفسير اين دردها مي‌سازد:

فلاتي بي‌باران
با علف‌چرهاي قحطي‌زده‌اش
و گله‌اي پراكنده
كه در جست‌وجوي خاربني دندان‌گير
بر خاكِ پوكِ سرخ سوخته‌اش
پوزه مي‌مالد
و چوپان‌بچه‌اي بي‌لبخند
كه با ني‌لبكش
چهار ترانة غمگين را
پي‌درپي مي‌نوازد
?
مرگي ساده و پردرد
در طبيعت زيبا و فقير
اين است سهم ما
از تمامي بوليوي!
(در فكي، ص 39)

2ـ دعوت به مبارزه
ادب مقاومت، پرخاشگر و تندخو و بي‌پرواست و دعوت‌كننده به قيام، ايستادگي و ايثار؛ دعوتي كه گاه به صورت فرياد اعتراض است و گاه در چهرة نبرد مسلحانه:

فريادهاي وطن را
بر گيتارهايتان بنوازيد
تا ترانه‌هاي ناخوانده
چون خوني جوان
در رگها بجوشد
و عشق
چون زيباترين دختر بومي
در حلقة آزادي و بهار
دست بيفشاند
آرزوهاي سوخته
در حنجره‌هاتان تازه مي‌شود.
و سرودهاتان
زحمتكشان را رويين‌تن مي‌كند
ميراث تازيانه‌خوردگان را
ـ هرچه هست ـ
بر گيتارهايتان بنوازيد
زخمه‌هاتان
پرواز كبوتراني خون‌رنگ
و آوايتان
جرعه‌اي خوش
براي عطشناك گلوي وطن است
عصيانهاي وطن را
بي‌آنكه نفس تازه كنيد
بر گيتارهايتان بنوازيد
(پيشين، ص 98-97)

3ـ بيان جنايتها و بيدادگريها
در نظامهاي مستبد و بيدادگر، شكنجه و تازيانه و زندان، خفه كردن فريادها در گلو، تبعيد و ترور، قانون است. "جواد جميل" شاعر عراقي در شعري با عنوان "ترور" مي‌گويد:

...صداي تق‌تق قدمهايشان بلند بود
صدايشان طعم مرگ مي‌داد.
و چشمهايشان چون چشمان وحوشي بود
كه شب جنگ آن را پوشانده باشد
ـ كيستند؟
ـ "اسم لازم نيست
آمده‌ايم تا چيزهايي را بشناسي."
و آرامش شب
با صداي تيري لرزيد
و ريسمان باريكي از خون
خاموشانه پيچيد
...
بر جسد زرد
يك تكه ورق پيدا كرديم
"تروريستها
نصّ قانون برايشان اجرا شد."
(جميل، ص 78)
و "جبرا ابراهيم جبرا" شاعري از سرزمين فلسطين در مجموعه شعر "در بيابانهاي تبعيد" از تبعيد و خيانت مي‌گويد:
بهارهاي پياپي را در بيابانهاي تبعيد مي‌گذرانيم.
با عشق خود چه كنيم
درحالي‌كه چشمانمان پر از خاك و شبنم يخ‌زده است؟
(بدوي، ص 524)

4ـ توصيف و ستايش جان‌باختگان و شهيدان
مبارزان راه آزادي و ايثارگراني كه هستي خود را به ميدان نبرد آورده‌اند و در شكنجه‌گاه يا ميدان مبارزه جان باختند، نماد عظمت و افتخار و الگوي فداكاري هستند:

اي قهرمانان!
اين خون شماست
در قلب من
كه چون شهابها فرو افتاد
و عشق مرا انگيخت
كدام پيكر با اين خون تطهير نمي‌يابد.
(بخشي از شعر "شيپور شهيدان" از سن‍ّيه ـ صالح شاعر مشهور سوري، در كتاب خاكستر تمدنها، ص 18)
و "حميد المختار" شاعر فلسطيني، در توصيف شكوهمندي شهادت شهيدان مي‌گويد:
وقتي او را به چوبة اعدام بستند
و به سويش آتش گشودند
همگي در خون تپيدند
اما او هنوز بر پاي ايستاده بود.
(بخشي از شعر "حميد المختار"، ترجمة محمدرضا تركي، اطلاعات، 11/12/1371)
"آله خاندروگازه‌لا" شاعر و ترانه‌پرداز السالوادوري در سوگ "ويكتورخارا" ـ آوازخوان مقتول شيلي ـ مي گويد:
او را در پرسه‌هاي بي‌پايان كولي‌وارش
درمي‌يابيم
كه ترن‍ّم زنگدارش
چون ناقوس شبانگاهي
خواب مسموم قاره را آشفته مي‌كند
او ميراث بوميان پابرهنه
فرزند بي‌بديل خلق لاتين
ويكتور خاراست
(درفكي، 103ـ102)

5ـ القاي اميد به آينده و پيروزي موعود
شاعر و نويسنده از پس ابرهاي تيرة يأس و سرخوردگي كه آسمان چشمان مردم تحت ستم و جور را فراگرفته است، به روشنايي افق فردا نظر دارند و مي‌كوشند با نويد دادن شكست بي‌ترديد ستم و پيروزي عدالت، بارقة اميد را در قلبها روشن نگه دارند. اين رسالت در آثار منظوم و منثور شاعران و نويسندگان ديني با بهره‌گيري از وعده‌هاي قرآني صورت مي‌گيرد و البته ساير شاعران و نويسندگان نيز به شيوه‌هاي ديگر مي‌كوشند مردم را به پيروزي نهايي حق بر باطل اميدوار سازند.
"عدنان الضائغ" شاعر تبعيدي عراقي مي‌گويد:

كتابهاي تاريخ را ورق مي‌زنم
انگشتانم به خون آلوده مي‌شوند
هرگاه فصلي از سرگذشت خودكامه‌اي
به اتمام رساندم
نگهبانان به سوي فهرست سوقم دادند
تا در آن‌جا از ترس بلرزم
اي ژنرالها
اي ژنرالها
با رؤياهايمان چه‌ها كه نكرديد؟!
با اين‌همه چكمه
از گردنهايمان مي‌گذريد
درحالي‌كه ما هنوز
براي خورشيد دست مي‌تكانيم
(اطلاعات، 20/3/1376، ترجمة محمد امين).

6ـ ستايش آزادي و آزادگي
آزادي، آرمان آزادي‌خواهان است. ستيز با زندان، بند و اختناق و نيز آرزوي روزهايي كه خورشيد آزادي از پشت ابرهاي تيرة بيداد بدمد، فضاي شعر پايداري را پر كرده است. آزادي در ادبيات پايداري، فرشته است، پيامبر است، نسيم و سبزه و درخت و بهار است و شاعر هماره در جست‌وجوي آن، تا آن حد كه در آرزوي يافتنش، مرگ را به جان مي‌خرد و توصيه مي‌كند پس از مرگ، جسدش را در صحرا (نماد رهايي و گستردگي) بيفكنند. و هرگز در قبر (به دليل شباهت آن به زندان) قرار ندهند. "احمد الصافي النجفي" (1984ـ1977) شاعر عراقي در شعري با عنوان "آزادي جاودان" مي‌گويد:

پس از مرگم مرا در صحرا افكنيد، چه خوش است زندگي و مرگ من در صحرا
در قبر حبسم مكنيد چون كه از زندان، حتي پس از مرگ بيزارم
وقتي بدنم خورش كركسها و شيرهاي در‌ّنده شود،
اجزاي پيكرم را خواهم ديد كه با من در هر سو در سير و سياحتند
چه سفر بي‌نظيري است چنين سفري بعد از مرگ كه من در زندگي نيز به شوق آن جان مي‌دادم
(بدوي، ص 143).

7ـ ستايش سرزمين خود
شاعران و نويسندگان ـ به‌ويژه آوارگان و تبعيديان ـ در يادكرد سرزمين خود، به ستايش گذشته‌ها، مبارزات، مردم و حتي مظاهر ديار خود مي‌پردازند. در شعر شاعران فلسطين اين ويژگي با اندوهي بزرگ و گاه پرخاش به دشمن، بيش از شاعران ديگر سرزمينها ديده مي‌شود:

يافا، فردا موقع درو به نزد تو برمي‌گرديم
همراه پرستو و بهار
و با دوستاني كه از تبعيدگاه و زندانها برمي‌گردند.
در موقع چاشتگاه با چكاوكها
و مادران
اينجا پناهگاه شمارة بيست است
هنوز حال ما خوب است و خانواده
و دوستان آواره
از زاغه‌هاي دور به خويشان سلام مي‌رسانند
"جبرا ابراهيم جبرا" شاعري از ناصرة فلسطين، خطاب به سرزمين خويش، از يادهاي كودكي و خاطرات پيش از غصب كشورش سخن مي‌گويد:
اي سرزمين ما، اي جايي كه جواني‌مان در تو
مانند رؤيايي، در ساية درختهاي پرتقال
و ميان درختهاي بادام مزرعه‌ها گذشت
ما را به ياد بياور، اينك كه
ميان خارهاي بيابانها
و كوههاي سنگلاخ سرگردانيم
(پيشين، ص 524)

8ـ طرح بي‌هويتي جامعه و تبعيديان
دوري از وطن و آوارگي، زيستن در غربت، به‌ويژه براي نسلي كه در غربت متولد مي‌شود، زمينه‌ساز فراموشي سرزمين، كم‌رنگ شدن حساسيتهاي ملي و گاه فراموشي و تأثيرپذيري از فرهنگ بيگانه است. يكي از دغدغه‌هاي نويسندگان و شاعران، بي‌هويتي نسلي است كه در غربت زيسته و امكانات غربت و تمت‍ّع گرفتن از آنها رنج مردمش را از يادش برده است و مي‌كوشد با پناه بردن به توجيهات گونه‌گون، خود را به آنچه "هست" راضي نگه دارد.
"عبدالوهاب البياتي" شاعر عراقي مي‌گويد:

اين روز هرگز از براي من نبود
در بسته بود!
اين روز هرگز از براي من نبود
بي‌حاصل خواهم بود! چاره‌اي نيست؛ هميشه در ناكجاآباد خواهم ماند.
نه چهره‌اي دارم و نه تاريخي، از ناكجاآبادم
(پيشين، ص 491)
و شاعرة مشهور بلغارستان بلاگاديميتروا در شعر "بذرهاي زمستان" مي‌گويد:
تبعيد ـ
ترجمان بينواي خود بودن
زبان بيگانه، حضور تو را انكار مي‌كند
آسان‌تر خواهي يافت
كر و لال بودن را
(اطلاعات، ص 28/9/1374)

9ـ طرح نمادهاي اسطوره‌اي ملي و تاريخي
هرگاه سخن از ملت و سرزمين به ميان مي‌آيد، اسطوره‌ها و نمادهاي ملي نيز مطرح مي‌شوند. "شاعران مصر فقط به اسطوره‌هاي عربي كه در ميراث عربي قديم وجود دارد، به‌خصوص به داستانهاي الف ليله و ليله ـ هزار و يك شب ـ توجه دارند ولي شاعران ديگر عرب به اساطير كهن عربي اكتفا نمي‌كنند، بلكه اسطوره‌هاي ملل قديم جهان را نيز در شعرشان مي‌آورند. اسطوره‌ها و نمادها پل پيوند گذشته و امروزند:

نياكان من آنان‌اند
كه سنگ اهرام را برافراشتند
و گلدستة اسلام را ساختند
و ما در روزگار پرافتخارمان
آشتي را پايه‌گذاري مي‌كنيم.
سوگند به اهرام و اسلام و آشتي
كه تو را خواهم كشت
با همة شرنگهايي كه تلخ‌زار روزگار
به من چشاند
در خون تو شنا خواهم كرد
(شكري، ص 446)

زمينه‌ها، عوامل پيدايي و رواج ادب مقاومت

سرشت انسان، بدي را برنمي‌تابد، از اين‌رو ناسازگاري خود را با بيداد و ناروا به اشكال مختلفي چون: اعتراض، پرخاش، ستيزه‌گري، رويارويي و مقابله نشان مي‌دهد. اما آن‌هنگام كه روح عناد با مظاهر زشتي و شر در كالبد كلمات دميده مي‌شود، ادب مقاومت جان مي‌گيرد. به ديگر سخن، ادب مقاومت، تجلي ستيز با بدي و بيداد با سلاح "كلمه" است. بر اين اساس از ديرباز انسان با اين سلاح ب‍ُر‌ّا و كارآ به ميدان آمده و پيروزيهاي درخشاني را نيز رقم زده است. طنز، هجو (حتي هزل)، حبسيه‌ها، نمايش‌نامه‌ها، داستانها، سروده‌هاي روشنفكرانه و معترضانه همه و همه در اين حوزه قرار مي‌گيرند. برخي زمينه‌هاي پيدايي ادب مقاومت را در عوامل زير بايد جست‌وجو كرد:

1ـ اختناق و استبداد داخلي و سلب آزاديهاي فردي و اجتماعي.‏

2ـ استعمار و استثمار قديم و جديد.‏

3ـ غصب قدرت، سرزمين و سرمايه‌هاي ملي و فردي

4ـ تجاوز به حريم ارزشهاي فردي، ديني، اجتماعي، ملي و تاريخي.‏

5ـ قانون‌گريزي و قانون‌ستيزي پايگاههاي قدرت.‏

6ـ جريانهاي ديني (مانند اسلام و مسيحيت و...) و غيرديني و مكتب‌هاي فكري، نظير ماركسيسم و...‏

حضور و وجود اين عوامل، گرچه همة شام‍ّه‌هاي قوي اجتماعي و ادبي و هنري را برانگيخت تا به ستيز با بيداد و بدي برخيزد و مردم را نيز ضد آن بشورانند، اما در اين ميان، نقش نويسندگان و شاعران در شكل‌گيري و رواج مقاومت ـ كه رساترين و تأثيرگذارترين شيوة مبارزه با بيداد و بيدادگر است، نمود و بروز چشمگيرتري دارد.
بدون شك تحقق اين دو ويژگي ـ يعني رسايي و تأثيرگذاري اثر ـ جز با بهره‌گيري از همة ابعاد ادبي ميس‍ّر نخواهد شد و نويسندگان و شاعران با آگاهي به اين مسئله و با بهره‌گيري از شعور عميق خويش، زبان و واژگان خود را انتخاب كرده، انديشة برتر خويش را به تصوير مي‌كشند و اين، همان راز و رمز رسايي، تأثيرگذاري و سرانجام مانايي اين آثار است.

ادبيات پايداري در تاريخ اسلام

نخستين سروده‌هاي پايداري در تاريخ اسلام، قصايد ابوطالب(ع) در ستايش و دفاع از ساحت پيامبر و مسلمانان شكنجه‌ديده است. "هنگامي كه ابوطالب(ع) ديد كار به سختي كشيده و هر قبيله‌اي از قريش، افراد مسلمان‌شدة خود را شكنجه مي‌دهند و از دينشان باز مي‌دارند، در ميان بني‌هاشم و بني‌مطلب بن عبدمناف به‌پاخاست و آنان را به حمايت از رسول خدا و نگهداري وي دعوت كرد. پس همگي جز ابولهب به وي پيوستند و دعوت وي را در حمايت از رسول خدا پذيرفتند و ابوطالب كه بدين‌كار شادمان شده بود قصيده‌اي در فضل رسول خدا و مدح آنان گفت كه ابياتي از آن چنين است:

اذا اجتمعت يوماً قريشٌ لمفخرٍ
فعبد منافٍ سر‌ّها و صميم‍ُها
فان حصل اشراف عبد منافها
بني هاشم اشرافها و قديمها
و ان فخرت يوماً فان محم‍ّداً
هوالمصطفي من سر‍‌ّها و كريم‍ُها"
(آيتي، ص 100)

يعني:
اگر روزي قريش براي مباهات و افتخار گرد آيند، عبد مناف روح و قلب آن است و اگر اشراف عبد مناف را بخواهيم، شرافت و پيشتازي در بني‌هاشم است. اگر افتخار هاشم را بخواهيم، محمد مصطفي(ص) بزرگ و بزرگوار آنان است.
سروده‌هاي ابوطالب در هنگامة توان‌سوز شعب ابي‌طالب، گواه ايمان و اعتقاد عميق قلبي او به پيامبر است. نخستين سروده‌اي كه در تاريخ اسلام در صحنة نبرد ثبت شده، از آنِ حمزه سيدالشهداست. پيامبر در ناحية "ابواء" ـ مدفن مادرش آمنه ـ به جنگ دشمنان شتافت ولي آنها گريخته بودند. در هنگام بازگشت، حمزه ـ چابك‌سوار اسلام ـ را مأمور كرد با سي تن سواره كه همگي از مهاجران بودند به مقابله با ابوجهل بشتابد. هرچند با وساطت شخصي به نام "مجد بن عمرو حنبي" جنگي درنگرفت، اما حمزه در شعري از اينكه در اين جنگ، پرچم فرماندهي را از دست پيامبر دريافت كرده و نخستين فرمانده سپاه مسلمانان شده، اين‌گونه سروده است:

بامر رسول‌الله اول خافقٍ
عليه لواءٌ لم يكن لاح‌َ من قبلي
لواءٌ لديه النصر من ذي كرامهٍ
اله‌ٌ عزيزٌ فعله افضل الفعل
فلم‍ّا تراءينا انا خوا فعقلوا
مطايا و عقلنا مدي غرض الن‍ّبل...
(سامي النشار، ص 39ـ38)

يعني:
به فرمان رسول خدا نخستين پرچم جهاد به عهدة من سپرده شده درحالي كه پيش از من چنين پرچمي به اهتزاز درنيامده بود. پرچمي كه پيروزي آن را صاحب فضلي عزيز يعني خداوندي كه حكمش برترين حكمهاست، تضمين كرده است. وقتي دشمنان ما را ديدند، بازنشستند و مركبها را بستند. ولي ما دامن همت بستيم و آمادة نبرد شديم.
در سرايا و غزوات، شاعراني چون "حس‍ّان بن ثابت" به ستايش ياران پيامبر و هجو و بدگويي دشمن مي‌پرداختند. رجز صحابه‌اي چون "ابودجانه" و شخص علي(ع) (به‌ويژه در جنگ احزاب در مقابل "عمرو بن عبدود") از سروده‌هاي شكوهمند و رجزگونه‌اي است كه اهميت سروده‌هاي عصر پيامبر را در صحنه‌هاي نبرد به خوبي نشان مي‌دهد. پيامبر اين‌گونه سروده‌ها را مي‌ستود و به روايت "ابن‌هشام" وقتي "كعب بن مالك" در پاسخ به قصيدة "عبدالله بن زبعري" شعري به اين مضمون سرود كه قريش آمد تا "با خداوند ستيزه كند، پيداست كسي كه با خداوند ستيزه كند به يقين مغلوب خواهد شد"، رسول خدا به او گفت: "لقد شكرك الله يا كعب علي قولك هذا".(1)‏
سروده‌هاي عصر پيامبر در تحليلي كلي و نهايي داراي مضامين زير است:

1ـ معرفي و تبيين مكتبي كه پاسداري از آن حتي به بهاي مبارزه كردن تا پاي جان، ارزش دارد.

2ـ شناساندن چهرة پيامبر كه همچون سخن و سيره و مسائل وحي شده به او، صداقت محض است.‏

3ـ ايجاد روحيه در افراد براي جنگ كردن تا پيروزي و اميدوار كردن آنها به فرا رسيدن امداد الهي.‏

4ـ ايجاد سستي و فترت در روحية دشمن.‏

5ـ توصيف شهيدان و ارزش شهادت.‏

6ـ مرثيه و سوگ شهيدان.‏

7ـ هجو دشمنان (چرا كه پيامبر به شعرا مي‌فرمود: دشمنان را هجو كنيد) (اميني، ص 18ـ14)‏
گفتني است كه در عصر پيامبر و ائمه، شعر تنهاترين و اصلي‌ترين رسانه‌اي بوده كه به دليل انس و الفت با جامعه، كاركردي بسيار مؤثر داشته است. اگر پيامبر شعر نمي‌سرود و نمي‌خواند، ولي ساير امامان همگي به شعر مي‌پرداختند، چنان‌كه در جنگ صفين بخشي از پاسخهاي حضرت علي(ع) به نامه‌هاي معاويه، شعرگونه است. شگفت است كه در نبرد سپاه علي(ع) با معاويه، زني به نام "ا‌ُم سنان" بر بلندي مي‌ايستاد و با سروده‌هاي مهي‍ّج خويش سپاه را به مبارزه تشويق مي‌كرد. داستان رويارويي اين زن با معاويه در تاريخ آمده است. (اعثم كوفي، ص 522ـ521).
زيباترين سروده‌هاي پايداري در تاريخ اسلام را بايد در حماسة شگفت و عظيم عاشورا جست‌وجو كرد. امام عاشورا خود، چه در مسير آمدن به كربلا و چه در عرصة نبرد، سروده‌هايي دارد كه هرچند برخي از آنها متعلق به شاعران بزرگ عرب مانند "يزيدبن مفرغ" است، اما عمدة آنها بديهه‌سراييهايي هستند كه امام به مقتضاي حال و اوضاع سروده است. رجزهاي امام حسين(ع) در صحنة نبرد، همگي شورانگيز و شكوهمند، حماسي و استوار و سرشار از مفاهيم و مضامين عميق ايستادگي، پاكبازي و آزادگي است.

الموت‌ُ خير‌ٌ من ركوب العار
والعار‌ُ اولي من دخول الن‍ّار

"مرگ بهتر از پذيرفتن ننگ است و پذيرفتن ننگ بهتر از قبول آتش"
صحابه بزرگوار امام نيز در لحظة رويارويي با دشمن و جانفشاني در ميدان، رجز مي‌خواندند و سروده‌هاي آنان (كه ترجمان ايمان، خلوص و ازجان‌گذشتگي آنها بود) در ميدان طنين مي‌افكند.
رجزهاي كربلا كه با رجز امام حسين(ع) و خواندن شعر "فروه بن م‍َس‍َيك" آغاز مي‌شود مجموعاً 34 رجز است. اين رجزها كه كوتاه، كوبنده، ترسيم‌كنندة آرمان مبارزان و سمت و سوي مبارزات و در جهت ستايش از امام و تحقير دشمنان و در يازده مورد بيانگر تقابل ديني و رويارويي دو مذهب بوده، با نوعي مفاخره ـ رسم رجزخواني عرب ـ همراه بوده است. گاه نيز نمونه‌هايي از رثا در آنها ديده مي‌شود. در رجزها، از حقانيت راهي كه مبارزان برگزيده‌اند و بيدادي كه در مقابل آنها صف كشيده است. سخن به ميان مي‌آيد.
پس از كربلا، هرچند دشمن بر اين باور بود كه همه‌چيز پايان يافته است، اما گويي اين حادثه، خود آغاز راه بود، چنان‌كه خطبه‌هاي شگفت‌آور و ستم‌برانداز زينب(س) و امام سجاد(ع) نمونه‌هاي درخشان ادب مقاومت در مقابل بيداد به شمار مي‌روند. پس از آن نيز سروده‌هاي "فرزدق" ـ به‌ويژه قصيدة مشهور ايشان در مقابل "هشام بن عبدالملك" ـ سروده‌هاي شاعراني چون "داوود بن عباس" يا "داوود سلمي" در سوگ شهيدان فخ، "اشبع بن عمرو سلمي" در رثاي حضرت رضا(ع)، مرثية "دعبل بن علي خزاعي" كه در رثاي فرزندش احمد سروده و در آن به هجو خلفاي عباسي و شهادت حضرت رضا(ع) اشاره كرده است، شعر "علي بن عباس رومي" در شهادت يحيي ـ از نوادگان زيدبن‌علي(ع) ـ و سروده‌هاي شاعران بزرگ ديگر بارقه‌هايي بود در شب بيداد كه چهرة ستمگر را رسوا و حقيقت پنهان را آشكار كرد. در تاريخ شيعه، ادب مقاومت جايگاهي رفيع و گسترده دارد كه بررسي آن نيازمند مجالي ديگر است.

ادبيات مقاومت در ايران

اگر از قرون اولية حضور اسلام در ايران، در پي يافتن نمونه‌هاي ادب مقاومت باشيم، اولين نمونه‌ها را در نهضت مشهور شعوبيه مي‌يابيم. پس از شكست ايرانيان از اعراب مسلمان، گروهي با پرداخت جزيه و خراج، به آيين پدران خويش و فرهنگ گذشته وفادار ماندند و با پيروي از اديان كهن ايراني (زردشتي، مانوي و مزدكي)، آثار نسلهاي پيشين را كه به خط اوستايي يا پهلوي بود نگه‌داشتند.
گروه ديگري كه عمدة ايرانيان از آن گروه به شمار مي‌آيند به دين اسلام گرويدند و پس از آشنايي با زبان، فرهنگ و تمدن اسلامي و عربي در شئون مختلف حكومت، نفوذ كردند و به موقعيتهاي حساس و پستهاي كليدي دست يافتند.
متأسفانه فاتحان عرب، به دليل پيروزيهاي چشمگير و وسعت دامنة فتوحات به دامگاه غرور افتادند و گاه به احياي فرهنگ نژادپرستانه‌اي كه پيشتر زير گامهاي بلند اسلام فرو شكسته بود، به تحقير پرداختند. ديگران كه جلوه‌هاي بارز اين تعصب كور و غرور ناروا را در عصر حكومت بني‌اميه مي‌توان يافت. اين غرور تا به آنجايي رسيد كه بعضي از سفها و متعصبان عرب هيچ‌كس از اعاجم را لايق فرمانروايي نمي‌دانستند.(2) ‏
اين تحقيرها، با روح اسلام كه ارزش را در تقوا، جهاد و علم مي‌جويد، مغاير بود. تحقيرشدگان ايراني كه با باورهاي ديني و اعتقادي مي‌زيستند، بي‌آنكه اين دين را رها كنند در مقابل افكار سلطه‌طلبانه و مغرورانة تحقيرگران ايستادند و با بيان مفاخر و آثار نياكان خويش و تحقير و پست‌انگاري عرب، به مبارزه با آنان پرداختند. نخستين ايراني كه در عصر اموي و در كشاكش تحقيرهاي بني‌اميه، زبان به بيان افتخارات اجداد خود گشود، "اسماعيل بن يسار" ـ از موالي بني‌تميم، شاعر شعوبي عصر "عبدالملك بن مروان" و "هشام بن عبدالملك" ـ است كه در سال 101 درگذشت. وي روزي نزد "ابن‌هشام" قصيده‌اي را برخواند كه برخي ابيات آن چنين است:

اصلي كريم‌ٌ و مجدي لاي‍ُقاس‌ُ به
و لي لسان‌ٌ كحد‌ّ الس‍ّيف مسمومٍ
احمي به مجد اقوامٍ ذوي حسبٍ
مِن‌ْ ك‍ُل‌ّ قومٍ تباج الملك معمومٍ...
من مثل كسري‌ً و سابور الجنود معاً
و الهرمزان لفخرٍ او لتعظيمٍ

در اين سروده، شاعر، اصل خود را بزرگ و عظمت خود را غيرقابل قياس و زبانش را شمشيري ب‍ُر‌ّنده دانسته و به پادشاهاني چون كسرا و شاپور و هرمزان باليده و افتخار كرده است.
گفته‌اند اين اشعار آن‌چنان خشم هشام را برانگيخت كه دستور داد در آبش افكنند و او تا مرز خفگي پيش رفت. پس او را از آب گرفتند و به حجاز فرستادند.
"بشاربن‌برد" ديگر شاعر متعصب ايراني است كه سروده‌هاي او در تحقير عرب و ستايش ايراني در جلد سوم "الاغاني" آمده است.
بازتاب شعوبي‌گري را در شعر "ابوالقاسم فردوسي" مي‌يابيم:

ز شير شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جايي رسيده‌ست كار
كه تاج كياني را كند آرزو
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو!
و از منصفان معاصر كه بازتاب شعوبي‌گري را در شعرش مي‌يابيم، "ملك‌الشعراي بهار" است كه مي‌گويد:
(آيينه‌وند، 70)
انديشة شعوبي‌گري و مقاومت در مقابل تبعيض‌گرايي و ستمگري بني‌اميه و بني‌عباس در ايران نه‌تنها در سروده‌ها كه در احاديث برساخته نيز ديده مي‌شود. حتي كتابهايي چون "فضائل‌الفرس" اثر "ابوعبيده معمر بن المثني" "المثالب" اثر "علان الفارسي الشعوبي" و "فضل العجم علي العرب" اثر "سعيد بن حميد البختكان" نوشته شد كه البته همگي از ميان رفته‌اند و تنها قسمتهايي از آنها باقي مانده كه در كتابهايي چون "العرب ابن قتيبه"، "البيان و التبيين" جاحظ، "العقد" الفريد ابن عبد رب‍ّه و "عيون‌الاخبار" ابن قتيبه آمده است. (پيشين، ص 73).

دفاع از اهل بيت(ع)؛ چهره‌اي از ادب مقاومت

ايرانيان بيش و پيش از اقوام ديگر با اهل بيت آشنا و شيفته و باورمند آنها بوده‌اند. "كسايي مروزي" (شاعر قرن چهارم) در منقبت و ستايش و دفاع از امام علي(ع) مي‌گويد:

فهم كن گر مؤمني فضل اميرالمؤمنين
فضل حيدر، شيرمردان، مرتضاي پاكدين
فضل آن‌كس كز پيامبر بگذري فاضل‌تر اوست
فضل آن ركن مسلماني امام المت‍ّقين...
سيصد و هفتاد سال از وقت پيغمبر گذشت
سير شد منبر ز نام و خوي سكين و تكين
منبري كآلوده گشت از پاي مروان و يزيد
حق صادق كي شناسد وآن زين‌العابدين
مرتضي و آل او با ما چه كردند از جفا
يا چه خلعت يافتيم از معتصم يا مستعين
كآن همه مقتول و مسمومند و مجروح از جهان
وين همه ميمون و منصورند اميرالفاسقين
اي كسايي هيچ منديش از نواصب وز عدو
تا چنين گويي مناقب، دل چرا داري حزين؟

ابيات اين قصيده گواه رنج بزرگ او از ستايش سلاطين غزنوي (سك‍ّين) و وصف زيبارويان (تكين) و فراموش شدن نام پيامبر و فرزندانش و غصب منبري است كه روزي جايگاه پيامبر بود. رنج و دردهاي خاندان پيامبر، خوشگذراني خلفاي عباسي و دشمني مخالفان، علاوه بر اينكه بيانگر غمهاي شاعرند، تصويري از اوضاع سياسي، اجتماعي و فرهنگي قرن چهارم ايران نيز به دست مي‌دهند.
شاعر بزرگ قرن پنج "ناصرخسرو قبادياني" از شاخص‌ترين و برجسته‌ترين شاعراني است كه از اهل بيت دفاع مي‌كند و فضايل و برتريهاي خاندان علي(ع) را برمي‌شمارد:

بهار دل دوستدار علي
هميشه پر است از نگار علي...
از ام‍ّت سزاي بزرگي و فخر
كسي نيست جز دوستدار علي

فردوسي شاعر بزرگ همين عصر، خود را پيرو راه علي(ع) مي‌داند و مي‌گويد:
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
يقين دان كه خاكِ پيِ حيدرم

و اين در دوراني است كه اتهام به شيعه بودن، براي كشتن كافي بوده است و به تعبير "تاريخ بيهقي" انگشت در جهان كرده، قرمطي مي‌جستند.

حبسيه، نوعي ادب پايداري

در ادبيات فارسي، زندان‌سروده‌ها يا حبسي‍ّاتي كه گاه توأم با سوز و آه و اندوه و گاه بيانگر شكوه پايداري شاعرند، فراوانند. سروده‌هاي "مسعود سعد سلمان"، "ناصرخسرو"، "خاقاني"، "ملك‌الشعرا"، "فرخي يزدي" و ديگر شاعران زنداني، آميزه‌اي از تأث‍ّر، شكايت، انتقاد، سركشي و پايداري است. شاعران زنداني در ايران دو دسته‌اند:

1ـ آنان‌كه به علت مخالفت با حكومت و به جرم اتهامات سياسي، مورد تعقيب و بازداشت حكومت وقت قرار گرفتند، نظير "مسعود سعد سلمان"، "فلكي شرواني"، "مجيرالدين بيلقاني"، "ابوالمعاني نصرالله منشي"، "خاقاني"، "ملك‌الشعرا"، "فرخي يزدي"، "موسوي گرمارودي" و...

2ـ سخنوراني كه از نظر مذهب و اعتقاد با غالب مردم زمان خود اختلاف داشتند و به بي‌ديني متهم شدند و حكومت وقت براي به دست آوردن دل عوام ـ نه به خاطر ايمان قلبي ـ در صدد آزار و زندان برآمد، نظير "بابا افضل"، "عين القضاة همداني"، "فضل‌الله حروفي"، "عمادالدين نسيمي"، "شجاع كاشاني"، "حياتي كاشاني"، "ابوالقاسم امري" و "محمدباقر خرده‌اي" (ظفري، ص 40)‏
ادب پايداري در عصر مشروطه و معاصر
دورة جديد، دورة آشنايي با فرهنگ و ادبيات اروپايي و اثرپذيري از آن است. بارزترين دوران ادب پايداري در ايران تا عصر انقلاب اسلامي، عصر مشروطه است. در اين دوره، گونه‌هاي مختلف ادب چون داستان، طنز، شعر، تصنيف و نمايش‌نامه، عرصة ستيز با بيدادگري حكومت، رخوت‌زدگي جامعه، تبعيض و بي‌عدالتي، جهل و بي‌قانوني و گاه نيز ستيز با مظاهر ديني و شعاير مذهبي است. دو جريان روشنفكري غربي و شرقي در اين دوره شكل مي‌گيرد و شاعران و نويسندگان با ستايش وطن، گذشته‌هاي افتخارآميز، دعوت به مبارزه و تاختن به مظاهر بيداد و تمسخر آنها، در پي آفريدن فضايي تازه هستند. وجود روزنامه‌ها در اين دوره امكان ارتباط را ساده‌تر مي‌سازد؛ چنان‌كه شعر طنزآميز "نسيم شمال" (سيداشرف الدين گيلاني) كه شعري ساده، روان و سرشار از واژگان مردمي است، از طريق روزنامه‌ها به افواه عمومي راه يافت و زمزمة پير و جوان شد.

اي دل غافل بر احوال وطن خون گريه كن
خيز اي عاقل، به اين دشت و دمن خون گريه كن...
اي دريغا دستخوش شد كشور كاووس كي
آه و واويلا كه عمر مملكت گرديد طي
جاي رطل و جام مي، غولان نهادستند پي
جاي بلبل تكيه زد زاغ و زغن، خون گريه كن
(كليات جاودانه نسيم شمال، ص 429).

در اين دوره پديده‌اي نو به نام تصنيف شكل گرفت كه در برانگيختن جامعه و طرح مفاسد دربار و حكومت و اختناق و ستم حاكم بسيار مؤثر بود. طنز موفق دهخدا با عنوان "چرند و پرند" و امضاي معروف "دخو" و داستانها و كتابهايي چون "كتاب احمد"، "سفينة طالبي"، "شرح زندگاني من"، "مسالك المحسنين"، و... نمونه‌هايي موفق در ادب پايداري اين دوره‌اند كه در آگاهي و بيداري اجتماعي نقش بسزايي داشتند.
در دوران اختناق رضاخاني و حاكميت پهلوي دوم در همة حوزه‌هاي ادبي ـ نثر و نظم ـ آثار رسواگرانه و روشنفكرانه فراوان است. اگر ويژگي آثار عصر مشروطه، صراحت در بيان است، شاخص آثار اين دوره ـ به‌ويژه در قلمرو شعر ـ بهره‌گيري از نماد در انتقاد از جامعة فقير، ويران، بيدادزده و لبريز از اختناق و سانسور است. از اين روست كه مشاهده مي‌كنيم داستانها، نمايش‌نامه‌ها و سرودهاي اين دوره همگي با زباني نمادين از اوضاع دردناك و تيرة ايران سخن مي‌گويند. در كنار آثار روشنفكرانه اين دوره كه عمدتاً متأثر از انديشه‌هاي ماركسيستي يا غربي هستند، نويسندگان و شاعران ديني برجسته‌اي را نيز مي‌توان يافت كه در حوزة شعر، داستان، نمايش‌نامه، يا ساير گونه‌هاي ادبي، از فقدان آزادي و عدالت سخن گفته‌اند. در سالهاي 56 و 57، اين آتش زير خاكستر كم‌كم جان گرفت و زمينه را براي اندكي صراحت در گفتار فراهم ساخت. همين آتش اشتياق براي آزادي بيان بود كه بعدها به آتشفشاني مبدل شد كه پيروزي 22 بهمن 57 را رقم زد، ادب مقاومت را ميان مردم كوچه و بازار كشاند و هنگامي كه با شور و التهاب انقلابي آنها درآميخت، به صورت زيباترين، مؤثرترين و رساترين شعارها تجلي يافت...

انقلاب اسلامي و ادبيات پايداري

ادبيات پايداري در عصر انقلاب اسلامي را به چند دوره مي‌توان تقسيم كرد:

1ـ ادبيات پايداري در عصر قيام و حركت تا پيروزي بهمن 57.

2ـ ادبيات پايداري در دورة هشت سال دفاع مقدس.‏

3ـ ادبيات پايداري پس از جنگ هشت ساله.‏

4ـ ادبيات پايداري نهضتها و حركتهاي اسلامي، مانند انتفاضه، بوسني و...‏
جز پيامهاي برانگيزاننده و پرشور امام خميني(ره) كه آگاهي‌بخش، حركت‌آفرين و جهت‌دهنده است، شعارهايي كه در راهپيماييها بر زبان جاري مي‌شود يا به صورت نوشته‌هاي كوتاه بر ديوارها نقش مي‌بندد، نوعي "ادبيات پايداري" است كه نظير آن را در عصر مشروطه نيز مي‌توان يافت، با اين تفاوت كه در سال 57 اين شعارها و سروده‌ها، سرشار از مضامين ديني به‌ويژه مضامين فرهنگ عاشوراست. آنچه در اين نوشته‌هاي "خودجوش" ديده مي‌شود ظرافت، ايجاز، برانگيزانندگي و طنز شگفتي است كه در عمدة شعارها و ديوارنوشته‌ها به چشم مي‌آيد. سرايندة بسياري از اين شعارها خود مردم هستند، گرچه گاه شاعران و نويسندگان برجسته‌اي نيز در پديد آمدن اين نوشته‌ها و سروده‌ها سهم و نقش داشته‌اند، منتها حاكميت شرايط اختناق و ارعاب مانع از آن مي‌شد كه نام آنها در كنار سروده‌هايشان مطرح و شناخته شود. در فاصله سالهاي 56 و 57 بسياري از آثار نويسندگان و شاعران كه قبلاً فرصت و جرئت چاپ نيافته بود، به چاپ رسيد و با استقبال چشمگير مردم روبه‌رو شد و همين امر برخي ناشران سودجو را به چاپ اين‌گونه كتابها تحريض كرد.
روزنامه‌ها و نشريات در سال 57 (كه فضا براي اندكي تنفس آزاد فراهم شده بود) به بيان ناگفته‌هايي پرداختند كه تا پيش از آن امكان طرح آنها نبود. روشنگريها و افشاگريهاي آنها در اين دوره، نقطة عطفي در تاريخ مطبوعات ما به شمار مي‌آيد.

ويژگيهاي ادبيات پايداري بين سالهاي 57 تا 59 (آغاز هشت سال دفاع مقدس)، به شرح زير است:

1ـ ستايش آزادي و آزادگي

2ـ ستايش مجاهدان و ستم‌ستيزان‏

3ـ دعوت به وحدت، يكپارچگي و همدلي و پرهيز از تفرقه و گسستگي‏

4ـ محكوم كردن استبداد و بيداد داخلي و حاميان آن‏

5ـ ستايش جهاد، هجرت، شهادت و پاكبازي‏

6ـ مردم‌ستايي به‌ويژه مردم محروم و فداكار‏

7ـ محكوم كردن زرپرستي، اشرافيت و روحية دنيازدگي و ثروت‌اندوزي‏

8ـ طرح الگوها و اسوه‌هاي تاريخي به‌ويژه الگوهايي كه در تاريخ اسلام مطرح بوده‌اند، چون: ابوذر، سلمان، مالك‌اشتر و نيز مبارزان معاصر چون: ميرزا كوچك خان، سيدجمال اسدآبادي، شريعتي و...‏

9ـ بهره‌گيري از اساطير شاهنامه‌اي و چهره‌هاي حماسي.‏

10ـ استفاده از عناصر حماسي، فرهنگي و ارزشي عاشورا.‏

11ـ ستايش چهره‌هاي تراز اول انقلاب به‌ويژه امام خميني(ره)، طالقاني و...‏

12ـ ايجاد روحية نشاط و اميد به آينده در افراد و ترسيم افقهاي پيروزي.‏

ويژگيهاي ادبيات پايداري قبل از هشت سال دفاع مقدس

1ـ بهره‌گيري گسترده از قالبهاي نو (نيمايي و سپيد) در كنار قالب كلاسيك.

2ـ طولاني بودن اشعار به دليل داشتن زبان روايي (به‌ويژه سروده‌هايي كه به شرح رويدادهاي انقلاب مي‌پرداخت).‏

3ـ ب‍ُر‌ّايي و درشتناكي كلمات و مهي‍ّج بودن موسيقي كلام (كه براي القاي شور انقلابي در افراد قالب بسيار مناسبي بود).‏

4ـ گرايش به صراحت در داستانها به جاي استفاده از نماد.‏

5ـ رشد چشمگير ادبيات كودكان و داستانهاي كودكانه كه بسياري از آنها داراي موضوعات يكسان و حتي پرداخت نزديك به هم بودند.‏

6ـ آغاز سروده‌هاي نسبتاً موفق براي كودكان و نوجوانان (عمدتاً در قالب چهارپاره).‏

7ـ غلبة شعارگونگي بر ساير گونه‌هاي گفتاري و وفور عناصر عاطفي در متن براي برانگيزاندن مخاطب.‏

8ـ حضور عناصر و مضامين ديني به‌ويژه شيعي در نوشته‌ها و سروده‌ها.‏

ويژگي بارز نخستين سروده‌هاي دفاع مقدس

با شروع هشت سال پايداري و ايثار، مطبوعات، رسانه‌ها و تمامي آنچه به صورتهاي مختلف در جبهه‌ها نوشته يا سروده مي‌شد، حفظ و حمل بار سنگين "پايداري فرهنگي" را عهده‌دار شدند. بر خلاف آنكه برخي تصور مي‌كنند در ادبيات اين دوره نوعي پرهيز يا ستيز با قالبهاي نو (نيمايي و سپيد) ديده مي‌شود، نخستين سروده‌هاي اين دوره در قالبهاي نو سروده شد. با مطالعة دقيق شش ماه آغازين جنگ، آمار سروده‌هاي نو بيش از سروده‌هاي كلاسيك سنتي است. ويژگيهاي بارز نخستين سروده‌هاي دفاع مقدس عبارتند از:

1ـ بهره‌گيري گسترده از قالبهاي نيمايي.

2ـ انتخاب زبان روايي.‏

3ـ طولاني بودن سروده‌ها كه تا حدي از زبان روايي تبعيت مي‌كرد.‏

4ـ غلبة زبان رجز و شعار بر ساير گونه‌هاي شعري.‏

5ـ بهره‌گيري از زبان تصوير و آرايه‌هاي بديعي.‏

6ـ بهره‌گيري از آيات، روايات و گفته‌هاي حضرت امام(ره) (يا مضمون هرسه) كه نشان از حضور آشكار دو عنصر اساسي ـ اسلام و انقلاب ـ در فرهنگ ادبيات پايداري است.‏

7ـ تلفيق نمادهاي ملي (مانند كاوه، سياوش، درفش، البرز، خزر، ديو، اهريمن و...) و نمادهاي مذهبي و ديني و نمادهاي فرهنگ اسلامي (مانند عاشورا، كربلا، ذوالفقار، بدر و...) با يكديگر.‏
در سالهاي دوم و سوم دفاع مقدس (61ـ60) كم‌كم قالبهاي ديگر شعري فرصت ظهور و بروز يافت و در سالهاي 61 تا 65 موج رباعي‌سرايي و دوبيتي‌گويي همپاي مثنوي و غزل و نوسروده‌ها باعث شد كه شاعران درجة اول رباعي‌سرا و دوبيتي‌گو، اين دو قالب را رها كنند.
در سالهاي پاياني هشت سال دفاع مقدس، سروده‌هايي رواج يافت كه مي‌توان آنها را شعر "ترديد و اعتراض" نام نهاد. در اين سروده‌ها نوعي دلواپسي و نگراني خاطر از كم‌رنگ شدن ارزشها، فراموش شدن دستاوردهاي عظيم مجاهدت و ايثار، رشد رفاه‌طلبي و عافيت‌گرايي و... به چشم مي‌خورد. اين ويژگي گاه با طنزي خاص همراه است. "سلمان هراتي" را آغازگر اين شيوه بايد دانست، شيوه‌اي كه بعدها كساني چون: "سيدحسن حسيني"، "قيصر امين‌پور"، "عليرضا قزوه" و تني چند از شاعران تا سالهاي پس از جنگ نيز آن را ادامه دادند.
ادبيات انقلاب، در حوزة نثر ـ به‌ويژه در دهة دوم ـ و در قلمرو شعر ـ به‌ويژه در دهة آغازين ـ داراي عناصري است كه شايسته است به‌طور مستقل بررسي شود. گذشت دو دهه از عمر انقلاب، براي بررسي ادبيات انقلاب كافي است. گرچه برخي منتقدان به دليل نگرش خاص كه به انقلاب دارند و عمدتاً از سر ناباوري، برآنند كه انقلاب، ادبيات مستقل ندارد و بهترين آنها با اين استدلال كه هنوز زمان بررسي اين نوع ادبيات فرا نرسيده است، اين مهم را به آينده موكول مي‌كنند، درحالي كه همين افراد ادبيات پيش از اين دوره را زماني تحليل كردند كه حتي يك دهه از آن دوره فاصله نگرفته بودند.
ادبيات امروز انقلاب نمي‌تواند هويتي مستقل و قابل بررسي نداشته باشد، مگر اينكه باور كنيم انقلاب فقط در شئون سياسي جامعه روي داده و مثلاً در قلمرو ادبيات هيچ اتفاقي نيفتاده است! و اين قولي است كه هيچ‌كس بر آن نيست.
ادبيات انقلاب در حوزه‌هاي شعر، داستان (كوتاه و بلند)، طنز ادبي و مطبوعات، همتهايي سترگ مي‌طلبد تا دقيق و عميق و بركنار از افراط و تفريط و به دور از دام‌چاله‌هايي كه نگرشهاي خاص سياسي بر سر راه پژوهشگران و منتقدان اين حوزه مي‌گستراند، آن را تحليل، مطالعه، نقد و بررسي كنند. هرچند گامهايي در اين راه برداشته شده است اما به نظر مي‌رسد كلي‌گويي راه به جايي نخواهد برد. لذا شايسته است پژوهشگران با تكيه بر مصاديق روشن و هزاران مجموعه شعر و داستانهاي كوتاه و بلند و صدها هزار سند موجود در مطبوعات، دريچة ادبيات امروز را به آفاقي روشن بگشايند و براي آن شناسنامة مستند و مقبولي صادر كنند.

منابع و ماخذ

- تاريخ پيامبر اسلام، آيتي، محمدابراهيم، انتشارات دانشگاه تهران، 1359.
- تاريخ پيامبر اسلام، آيينه‌وند، صادق، تاريخ پيامبر اسلام، مؤسسه اطلاعات، چاپ اول، 1372.‏
- اطلاعات، 11/12/1371، ش 19855، صفحة "بشنو از ني".
- اطلاعات، 28/9/1374، ش 20657، "شعرهاي معاصر جهان".
- اطلاعات، 20/3/1376، ش 21070.
- الفتوح، اعئم كوفي، احمد بن علي، ترجمة محمدبن احمد مستوفي هروي، به تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ اول، 1372.‏
- الغدير، اميني [علامه]، محمدحسين، ترجمة محمدتقي واحدي، انتشارات كتابخانة بزرگ اسلامي، ج 3، 1362.
- گزيده‌اي از شعر عربي معاصر، بدوي، مصطفي، ترجمة غلامحسين يوسفي و يوسف بكار، انتشارات اسپرك، چاپ اول، 1369.‏
- سانسورشده‌ها، جميل، جواد، ترجمة صابر امامي، انتشارات حوزه هنري، تهران، 1370.
- خاكستر تمدنها، ترجمة زهرا يزدي‌نژاد، ناشر: نون و القلم، 1374.
- شعرهاي ممنوعة آمريكاي لاتين، درفكي، حسين (گردآورندگان و مترجم)، نشر امروز، ‏1363.‏
- زندگي‌نامة شهيدان صدر اسلام، سامي النشار، علي، ترجمة سيد باقر ابطحي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1375.
- ادب مقاومت، شكري، غالي، ترجمة محمدحسين روحاني، نشر نو، تهران، 1366.
- حبسي‍ّه در ادب فارسي، ظفري، ولي‌الله، انتشارات اميركبير، چاپ اول، 1364.
- كليات جاودانة نسيم شمال، (سيداشرف‌الدين قزويني گيلاني)، به كوشش حسين نميني، انتشارات اساطير، 1371.

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت

منبع کدهای زیباسازی

ابزار و قالب وبلاگبیست تولزکد قطرات شبنم-Http//wWw.20ToolS.ir/