نوشته شده در تاريخ 2012/8/27 توسط parnian |


زندگی

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند از توابع دزفول در استان خوزستان به دنیا آمد.

تحصیلات ابتدایی را در گتوند و متوسطه را در دزفول سپری کرد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی

دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.


قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این

رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا

شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از

سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.


او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه

هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر

عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه

آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای

سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر

را نیز هرگز رد نکرد


دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در

سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه

نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته

فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.


آثار

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره

می‌کنیم:


طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)،

منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)،

مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)،

بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰)

به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).

مجموعه شعر آینه‌های ناگهان (۱۳۷۲)،

گزینه اشعار (۱۳۷۸، مروارید)

مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند (۱۳۸۰، مروارید)،

دستور زبان عشق (۱۳۸۶، مروارید) اشاره کرد.

«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

مرگ

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم

دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد

سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در

کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.


پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.

نمونه شعر

حسرت همیشگی:

حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود

طرحی برای صلح

شهیدی که برخاک می خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ

قیصر امین پور
نوشته شده در تاريخ 2012/8/11 توسط parnian |
زندگی نامه

جلال آل احمد در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانواده‌ای مذهبی-روحانی به دنیا آمد. وی پسر عموی آیت‌الله

طالقانی بود [۱]. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. پس از 

اتمام دوران دبستان، پدر جلال، سید احمد طالقانی، به او اجازهٔ درس خواندن در دبیرستان را

نداد؛

اما او که همواره خواهان و جویای حقیقت بود به این سادگی تسلیم خواست پدر نشد.

دارالفنون هم کلاس‌های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت

سازی، بعد سیم‌کشی برق، بعد چرم‌فروشی و از این قبیل... و شب‌ها درس. با در آمد یک

سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه‌گداری سیم‌کشی‌های متفرقه.

بردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهام که این کاره بود. همین جوری‌ها دبیرستان

تمام شد و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگهٔ وجودم..

در سال‌های آخر دبیرستان است، که جلال با کلام کسروی و شریعت سنگلجی، آشنا

می‌شود و همین مقدمه‌ای می‌شود برای پیوستن وی به حزب توده. در سال ۱۳۲۲ وارد

دانشسرای عالی تهران می‌شود و در رشته زبان و ادبیات فارسی به تحصیل می‌پردازد.

در ۱۳۲۳ به حزب توده پیوست و سه سال بعد در انشعابی جنجالی از آن کناره گرفت.

نخستین مجموعهٔ داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرده بود.

او که تأثیری گسترده بر جریان روشنفکری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به

نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی

نیز پرداخت. شاید مهم‌ترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین

حال عصبی و پرخاشگر، که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل «خسی در میقات»

و یا داستان-زندگی‌نامهٔ «سنگی بر گوری» می‌توان دید.


در سال ۱۳۲۶ دومین کتاب خود به نام «از رنجی که می‌بریم» را چاپ می‌کند که حاوی قصه‌

های شکست مبارزاتش در حزب توده است. كناره گيری وی از حزب توده هم در همین سال

اتفاق می‌افتد. پس از این خروج است که برای مدتی به قول خودش ناچار به سکوت می‌شود

که البته سکوت وی به معنای نپرداختن به سیاست و بیشتر قلم‌زدن است.


آل‌احمد در ۱۳۲۷ در اتوبوس تهران به شیراز با سیمین دانشور، که او نیز دانشجوی دانشکدهٔ

ادبیات داستان‌نویس و مترجم بود، آشنا شد و در ۱۳۲۹ با وی ازدواج کرد.

...و زنم سیمین دانشور که می‌شناسید؛ اهل کتاب و قلم و دانشیار رشتهٔ زیبایی‌شناسی و

صاحب تألیف‌ها و ترجمه‌های فراوان، و در حقیقت نوعی یار و یاور قلم. که اگر او نبود چه بسا

خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگردر نیامده؟) از ۱۳۲۹ به این‌ور هیچ کاری به این قلم

منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد...

پدر آل‌احمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سال‌ها به خانه آنها پا

نگذاشت.

با قضیهٔ ملی شدن نفت و ظهور جبههٔ ملی و دکتر مصدق است که جلال دوباره به سیاست

روی می‌آورد. وی عضو کمیته و گردانندهٔ تبلیغات «نیروی سوم» –که یکی از ارکان جبههٔ ملی

بود– می‌شود. وی در ۹ اسفند ۱۳۳۱، با عدهٔ دیگری از «نیروی سومی‌ها» بعد از اطلاع از محاصرهٔ

منزل دکتر مصدق فوراً به آنجا می‌رود و در مقابل منزل دکتر مصدق به دفاع از او سخنرانی می‌کند؛ اشرار قصد جان او را می‌کنند و او زخمی می‌شود. در اردیبهشت ۱۳۳۲ به علت اختلاف با رهبران

نیروی سومی‌ها از آن‌ها هم کناره می‌گیرد. دو کار ترجمهٔ وی، «بازگشت از شوروی» ژید و

«دست‌های آلوده» سارتر، مربوط به همین سال‌ها است.


پس از کودتای ۲۸ مرداد، که ضربهٔ سنگینی بر پیکر آزادی‌خواهان و مبارزین با استبداد بود، آل

احمد نیز دچار افسردگی شدیدی گردید. در این سال‌ها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت

کندوها» به چاپ می‌رساند.

جلال به یک دورهٔ سکوت می‌رود و او به دور از تمام هیاهوهای سیاسی سعی به از نو شناختن

خود می‌کند. «... فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست‌

ها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش اورازان، تات‌نشین‌های بلوک

زهرا و جزیرهٔ خارک...» که البته «مدیر مدرسه» هم مربوط به همین سال‌ها است. وی در سال

۱۳۴2به اتفاق علی‌اکبر کنی‌پور برای سفر حج به مکه رفت. پیش از این سفر در ملاقاتی که با

سید روح‌الله خمینی داشت با وی آشنا شده بود [۲] و کتاب غرب زدگی مورد توجه او قرار گرفته

بود.


سفر به اسرائیل 

جلال آل احمد از علاقه‌مندان به ایده کیبوتص بود. وی مقالاتی را دربارهٔ «سوسیالیزم دهقانی

اسرائیل» برای ایرانیان نوشت و همچنین در سفری به اسرائیل در سال ۱۳۴۱ با این پدیده از

نزدیک آشنا شد.[۳] این سفر معترضان فراوانی داشت که از آن جمله می‌توان به سید علی

خامنه‌ای رهبر کنونی ایران اشاره کرد که پیش از آن هم آثار آل احمد را خوانده بود اما به گفته

خودش «بیشتر به برکت مقاله ولایت اسرائیل» با او آشنا می‌شود و در تماسی تلفنی با آل

احمد، «مریدانه» به وی اعتراض می‌کند.[۴]


مرگ 
وی در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در سن چهل و شش سالگی در اسالم گیلان درگذشت. پس از مرگ

نابه هنگام آل‌احمد، جنازهٔ وی به سرعت تشییع و دفن شد. که باعث ایجاد باوری دربارهٔ سر به

نیست شدن او توسط ساواک شد. همسر وی، سیمین دانشور این شایعات را تکذیب کرده‌است

[۵] ولی شمس آل احمد قویاً معتقد است که ساواک او را به قتل رسانده‌است و شرح مفصلی

در این باره در کتاب از چشم برادر بیان کرده‌است.

سیمین دانشور در کتاب "غروب جلال" [۶] برملا می‌کند که علت مرگ جلال زیاده‌روی در مصرف

مشروبات الکلی -که از آن به نام نوشابه قزوینکا (نام ودکایی ساخت ایران در آن‌زمان) نام می‌برد-

بوده‌است و علت مرگ را هم آمبولی در اثر افراط در مصرف مشروب قزوینکا و سیگار اشنو ذکر می‌

کند و شایعات مربوط به دست‌داشتن ساواک در مرگ جلال را صریحاً رد می‌کند.

جلال آل احمد در وصیت نامه خود آورده بود که جسد او را در اختیار اولین سالن تشریح

دانشجویانقرار دهند؛ ولی از آن جا که وصیت وی برابر شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی

جنب بیمارستان فیروزآبادی شهر ری به امانت گذاشته شد تا بعدها مقبره‌ای در شأن او ایجاد

شود و این کار هیچ گاه صورت نگرفت.

خانه سیمین دانشور و جلال آل‌احمد در «کوچه سماوات، بن‌بست ارض»، در شمال شهر تهران

واقع شده‌است.[۷]


تاثیر جلال آل احمد بر ادبیات فارسی 


۱- جلال آل احمد از سال های ۱۳۲۶ به معرفی آثار و نویسندگان بزرگ معاصر غربی پرداخت.از

جمله این که برای اول بار با ترجمه رمان بیگانه از آلبر کامو او را به جامعه ادبی معرفی کرد. و یا

اینکه چند سال بعد با ترجمه‌هایی از آندره ژید، یونگر، اوژن یونسکو، داستایوسکی نقش بسیار

موثری در پیش برد ادبیات معاصر ایفا کرد.

۲- معرفی بیشتر شعر نو نیمایی و کمک به گسترش آن

۳- حمایت از شاعرانی چون احمد شاملو و نصرت رحمانی و حمایت از جوانان دیگر

۴- نثر جلال آل احمد باعث یک جهش بی‌سابقه در نثر فارسی شد جهشی به سوی فضای

هیجان عصبانیت و...

۵- تاثیر پذیرفتن و تقلید دیگران از آثارش (به خصوص نویسندگان، روشنفکران و دانشجویان)

باعث گسترش هر چه بیشنر نوع نگارش ادبی آل احمد شد به گونه ای که او به الگویی در میان

طیف ادبی و مردمی تبدیل شد.

۶- ایجاد تشکل‌های ادبی و انتشار مقالات گوناگون از دیگر خدمات جلال به ادبیات معاصر است.

در حقیقت در نیمه‌های دهه ۱۳۴۰ جلال نقش «پدر خوانده» ادبیات ایران را ایفا می کرد.

۷- جلال آل احمد ادامه دهندهٔ راهی بود که محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت در ساده‌نویسی

و استفاده از زبان و لحن عموم مردم در محاورات، آغار کرده بودند. در واقع این نوع نوشتن و

استفاده از زبان محاوره‌ای به وسیلهٔ جلال به اوج می رسد و گسترش می‌یابد.


آثار 
داستان و مقاله

پنج داستان (۱۳۵۰)
نفرین زمین (۱۳۴۶)
ارزیابی شتاب‌زده (۱۳۴۳)
سنگی بر گوری (نوشتهٔ ۱۳۴۲، چاپ ۱۳۶۰)
غرب زدگی (۱۳۴۱)
نون والقلم (۱۳۴۰)
مدیر مدرسه (۱۳۳۷)
سرگذشت کندوها (۱۳۳۷)
زن زیادی (۱۳۳۱)
سه تار (۱۳۲۷)
از رنجی که می‌بریم (۱۳۲۶)
دید و بازدید (۱۳۲۴)
در خدمت و خیانت روشنفکران (انتشار پس از مرگ)[۸]
سفر به ولایت عزراییل
مکالمات
یک چاه و دو چاله
نیما چشم جلال بود
در خدمتیم
اسرائیل، عامل امپریالیسم (چاپ کتاب در تاریخ مهر ۱۳۵۷)

سفرنامه و مشاهدات 
خسی در میقات (۱۳۴۵)
سفر روس
سفر آمریکا
جزیرهٔ خارک درّ یتیم خلیج فارس (مشاهدات، ۱۳۳۹)
تات‌نشین‌های بلوک زهرا (مشاهدات، ۱۳۳۷)
اورازان (مشاهدات، ۱۳۳۳)- که پس از بازدید از این منطقه که سرزمین اجدادی او بوده است، نگاشته شده.

ترجمه 
تشنگی و گشنگی (با هزارخانی، ۱۳۵۱)
چهل طوطی (با سیمین دانشور، ۱۳۵۱)
عبور از خط (با هومن، ۱۳۴۶)
مائده‌های زمینی (با پرویز داریوش، ۱۳۴۳)
کرگدن (۱۳۴۵)
بازگشت از شوروی (۱۳۳۳)
دست‌های آلوده (۱۳۳۱)
سوء تفاهم (۱۳۲۹)
بیگانه (با خبره‌زاده، ۱۳۲۸)
قمارباز (رمان) (۱۳۲۷)[۹]


ویژگی نثر 

به طور کلی نثر جلال آل احمد تلگرافی، شلاقی، عصبی، پرخاشگر، حساس، دقیق، تیزبین،

صریح، صمیمی، منزه طلب، حادثه آفرین، فشرده، کوتاه، بریده، و در عین حال بلیغ است. نثر

وی به طور خاص در مقالات، سنگین گزارشی و روزنامه‌نگارانه است. جلال آل احمد دارای نثری

برون‌گرا است یعنی نثرش بر خلاف نثر صادق هدایت در خدمت تحلیل ذهن و باطن شخصیت‌ها

نیست. جلال آل احمد با استفاده از دو عامل نثر کهن فارسی و نثر نویسندگان پیشرو فرانسوی

به نثر خاص خود دست یافته است. آل احمد کوشیده تا در نثر خود تا آنجا که امکان داشته فعل،

حروف اضافه، مضاف‌الیه ها، دنباله ضرب‌المثل‌ها و خلاصه هر آنچه که ممکن بوده است را حذف

کند. حذف بسیاری از بخش‌های جمله باعث شده نثر آل احمد ضرب‌آهنگی تند و شتابزده بیابد.

آل احمد در شکستن برخی از سنت‌های ادبی و قواعد دستور زبان فارسی شجاعتی کم نظیر

داشت و این ویژگی در نامه‌های او به اوج می رسد. از ویژگی‌های دیگر نثر جلال آل احمد می‌توان

به نیمه رها کردن بسیاری از جملات، تعبیرات و اندیشه‌ها و استفاده از علامت «...» به جای آن‌ها

اشاره کرد، که این امر در راستای ایجاز نوشته‌ها و ضرب‌آهنگ سریع آن‌هاست.


ادبیات متعهد: جلال در دورهٔ ادبیات متعهد زندگی می‌کرده و هنر نویسندگی اش، هنری متعهد

بوده و این موضوع در کتاب‌هایش آشکار است. مهمترین ویژگی هنر متهعد تلقی ابزار، وسیله و

رسانه بودن هنر است، یعنی آن چه اهمیت دارد پیامی است که از طریق این رسانه منتقل می

شود. تلقی ابزاری از هنر دارای نتایج چندی است: الف) در این تلقی آن چه ملاک اصلی ارزیابی

و نقد اثر هنری می‌شود پیام و محتوایی است که از طریق اثر منتقل می‌شود به عبارتی نقد

موضوعی از سایر نقدها اهمیت بیشتری می یابد. ب)دومین نتیجه تفکیکی است که بین فرم و محتوای اثر هنری صورت می گیرد چرا که هسته و اساس هر اثر هنری درون مایهٔ آن است و

همواره برای تفکیک فرم از محتوا باید مراقب بود که انتقال درون مایه توسط مزاحمت‌های فرمی و گسترش بی رویه آن مخدوش نگردد. (جلال آل احمد در ارزیابی شتابزده فرم و تکنیک یک اثر را کم اهمیت می‌داند و علت استفاده از یک تکنیک متداول داستانی را نبودن فصای باز و عدم امکان

صریح گفتن حرف‌هایش می‌داند.) ج)گرایش و تمایل به کلی گویی، به این معنا که هنر متعهد می‌کوشد تا انتقال دهنده پیام و مضمونی کلی و عمومی باشد پیامی که از قید تعلق به یک فرد

و موقعیت زمان و مکان خاص رها است و سخنی عام و جهانی دارد. (جلال آل احمد در ارزیابی

شتابزده شیوه برخورد ادبیات را با مسایل جهان مانند فلسفه می‌داند، یعنی همچون فلسفه

رسیدن به کلیات و صدور احکام کلی. لذا می‌توان گفت جلال آل احمد به کلی گویی علاقه‌مند

بوده. به طور مثال روستایی که در نفرین زمین دربارهٔ آن بحث می‌شود نمونه‌ای‌ست کلی بر یک

روستای ایرانی.)

من نویسی جلال آل احمد: یکی از ویژگی‌های مشترک نوشته‌های جلال آل احمد (عموماً) و داستان‌هایش (خصوصاً) را می‌توان من نویسی او دانست. در اینجا من نویسی را می‌توان در

سه معتای مختلف تعبیر کرد: الف) ابتدایی‌ترین و سطحی‌ترین تعبیر از من نویسی این است که نویسنده‌ای در داستان‌های خود به ذکر حوادث و وقایعی بپردازد که پیش از این خود به صورت

مستقیم با آن‌ها روبرو بوده است و از نزدیک آن‌ها را لمس کرده است. شاید بتوان این تعبیر از

من نویسی را تقریباً معادل ادبیات تجربی دانست. (چیزی که بارها جلال آل احمد به علاقهٔ خود

به آن اشاره کرده است.) ب) دومین تعبیر از من نویسی آن است که نویسنده به عنوان فردی

صاحب اندیشه در داستان خود حضور دارد و در لابه‌لای آن به بیان نظرات، افکار و احساسات خود

می‌پردازد، در واقع در اینجا با حضور فکری و روحی نویسنده سروکار داریم. در اکثر کارهای جلال

آل احمد یکی از شخصیت‌ها -که از قضا در بیشتر موارد منِ راوی نیز هست- در واقع خود اوست

که به بیان نظراتش می‌پردازد. این حضور البته در داستان‌های اولیه بیشتر شبیه به دوربین عمل

می‌کند تا فردی که مستقیماً نظراتش را بیان کند، اما در داستان‌های پایانی حضور آل احمد در

مقام یکی از شخصیت‌های داستان‌هایش بسیار پررنگ‌تر می‌شود. ج) سومین تعبیر از من

نویسیرا می‌توان صورت افراطی تعبیر دوم دانست، به این معنا که اگر نویسنده علاوه بر آن که

در داستان حضوری فکری دارد، مجال سخن گفتن و اظهار نظر سایر شخصیت‌ها را بگیرد. من

نویسی در این تعبیر می‌تواند مصادیق مختلفی داشته باشد. یکی آن که تمام شخصیت‌های

داستان توده‌ای هم شکل و هم صدا باشند و همگی با لحنی واحد سخن بگویند و یا یکسان

احساس کنند و بیندیشند. دیگر آن که نویسنده در پرداخت شخصیت‌های مخالف خود بی‌دقتی

کند و آن‌ها را به جای انسان‌های خاص و منحصر به فرد، تیپ‌های کلیشه‌ای ترسیم نماید که

پیشاپیش سستی کلام و احساس آنها و حقانیت نویسنده قابل پیش بینی باشد، و یا آن که آنان

چنان در گفتار و کردار خود متناقض نمایانده شوند که امکان هر نوع تفکری از جانب خواننده در مورد

آنان سلب شود. این تعبیر از من نویسی را می‌توان در واقع همان تک‌صدایی بودن متن نامید.


نوشته شده در تاريخ 2012/5/3 توسط parnian |
سهراب سپهری 

زندگی

سهراب سپهری در 15 اردیبهشت ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا آمده که بطور رسمی زادروزش را ۱۵ اردیبهشت ثبت کرده‌اند. پدربزرگش میرزا نصرالله خان سپهری نخستین رییس تلگراف‌خانه کاشان، پدرش «اسدلله» و مادرش «ماه جبین» نام داشتند که هر دو اهل هنر و شعر بودند.

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (شهید مدرّس فعلی) (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان خرداد ۱۳۲۲ گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه اول علمی را دریافت کرد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان زندگی خواب‌ها منتشر کرد. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت.

وی به فرهنگ مشرق زمین علاقه خاصی داشت و سفرهایی به هندوستان، پاکستان، افغانستان، ژاپن و چین داشت. مدتی در ژاپن زندگی کرد و هنر «حکاکی رو چوب» را در آنجا فراگرفت. همچنین به شعر کهن سایر زبانها نیز علاقه داشت از اینرو ترجمه‌هایی از شعرهای کهن چینی و ژاپنی را انجام داده‌است.

در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. پدر وی که به بیماری فلج نیز مبتلا بود، در سال ۱۳۴۰ فوت می‌کند. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد. پس از این سهراب با حضور فعال تر در زمینه شعر و نقاشی آثار بیشتری آفرید و راه خویش را پیدا کرد. وی با سفر به کشورهای مختلف ضمن آشنایی با فرهنگ و هنرشان نمایشگاه‌های بیشتری را برگزار نمود.

سهراب هنرمندی جستجوگر، تنها، کمال طلب، فروتن و خجول بود که دیدگاه انسان مدارانه اش بسیار گسترده و فراگیر بود. از اینرو آثار وی همیشه با نقد و بررسی همراه بوده که برخی از این کتابها چنین می‌باشند: «تا انتها حضور»، «سهراب مرغ مهاجر» و «هنوز در سفرم»، «بیدل، سپهری و سبک هندی»، «تفسیر حجم سبز»، «حافظ پدر، سهراب سپهری پسر، حافظان کنگره» و نگاهی به «سهراب سپهری».

خانواده 

مادر سهراب، ماه‌جبین، که اهل شعر و ادب هم بود، در خرداد سال ۱۳۷۳ درمی‌گذرد. منوچهر سپهری، برادر ارشد سهراب و تنها برادر وی که هم‌بازی دوران کودکی سهراب بود نیز در سال ۱۳۶۹ درمی‌گذرد. (فرخ سپهری، پسر منوچهر، اخیراً از وی خاطراتی را آماده کرده که به ویرایش یونس لطفی در اینترنت منتشر شده‌است). خواهران سهراب همایون‌دخت سپهری، پری‌دخت سپهری و پروانه سپهری می‌باشند. تعدادی از تصاویر شاعر و خانوادۂ وی به روی اینترنت قابل یافتن است.

شعر 
 
وی در ابتدا به سبک نیمایی شعر می‌سرود ولی بعدها رویه خودش را باز شناخت. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود.

شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویر سازی می‌کند. از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر را نام برد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام «ما هیچ، ما نگاه» توسط «کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد.. در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی ترجمه و از سوی انتشارات YKY در کشور ترکیه منتشر شد.

نقاشی 

وی در نقاشی از دستاوردهای زیبایی شناختی شرق و غرب بهره مند گشته بود که این تاثیرها در آثارش جلوه گر بودند. در آثار نقاشی اش رویکرد نوین و متفاوتی داشت به طوریکه فرم‌های هندسی نخودی و خاکستری رنگش با تمامی نقاشان فیگوراتیو همزمانش متفاوت بود. او در نقاشی به شیوه‌ای موجز، نیمه انتزاعی دست یافت که برای بیان مکاشفه‌های شاعرانه اش در طبیعت کویری کارگشا بود. سپهری بیشتر نمایشگاه‌های داخلی آثار نقاشی اش را در «گالری سیحون» برگزار می‌کرد و عادت نداشت که برای روز معرفی در نمایشگاه شرکت کند

امضای وی بر روی نقاشی‌هایش به خط «نستعلیق» بوده که به نظر مرتضی ممیز جلوه از روحیه فروتنانه و ایرانی اش دارد. از آثار او می‌توان به «طبیعت بیجان» ۱۳۳۶، «شقایقها، جویبار و تنه درخت» ۱۳۳۹، «علفها و تنه درخت» ۱۳۴۱، «ترکیب بندی با نوارهای رنگی» ۱۳۴۹، «ترکیب بندی با مربعها» ۱۳۵۱ و «منظره کویری» ۱۳۵۷ اشاره کرد. برخی از آثار وی در نزد مجموعه داران و دوستان سپهری قرار دارد و پریدخت سپهری خواهر سهراب، آثاری از وی را که در اختیار داشت به موزه کرمان اهدا نمود.

درگذشت 

سهراب سپهری در سال ۱۳۵۷ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و به همین سبب در سال ۱۳۵۸ برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و وی ناکام از درمان به تهران بازگشت. او سرانجام در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی‌بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

در ابتدا یک کاشی فیروزه‌ای در محل دفن سهراب سپهری نصب‌شد، و سپس با حضور خانواده وی سنگی سفید رنگی جایگزین آن گردید که بر روی آن قسمتی از شعر «واحه‌ای در لحظه» از کتاب حجم سبز با خطاطی رضا مافی حکاکی شده‌بود:
به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
 چینی نازک تنهایی من 


این سنگ در مهر ۱۳۸۴ با بی‌دقتی کارگران و به علت سقوط مصالح ساختمانی بر روی آن شکست و با سنگ سفیدرنگ دیگری که سعی شده‌بود با سنگ قبلی شباهت داشته‌باشد تعویض شد.
در روز ۱۵ مهر ۱۳۸۷ به مناسبت هشتادمین سال‌روز تولد سهراب سپهری، با اهدای ۸۰ شاخهٔ گل، مراسمی بر سر مزار وی برگزار شد. سپس این مراسم در مجموعهٔ فرهنگی‌ـ‌اقامتی خانهٔ احسان، از اماکن تاریخی کاشان، ادامه یافت. در این مراسم چهره‌های برجستهٔ فرهنگی و هنری همانند: احمد سمیعی گیلانی، شهرام ناظری، علی دهباشی و امین‌الله رشیدی حضور داشتند.
سفرهای خارج از کشور [ویرایش]
سفر به ایتالیا (وی از پاریس به ایتالیا می‌رود)؛
سفر به ژاپن (توکیو در مرداد ۱۳۳۹) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن نیز می‌شود؛
سفر به هندوستان (۱۳۴۰)؛
سفر مجدد به هندوستان (۱۳۴۲، بازدید از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمیر)؛
سفر به پاکستان (۱۳۴۲، تماشای لاهور و پیشاور)؛
سفر به افغانستان (۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
سفر به اروپا (۱۳۴۴، مونیخ و لندن)؛
سفر به اروپا (۱۳۴۵، فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش)؛
سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند (۱۳۴۹ و شرکت در یک نمایشگاه گروهی و سپس سفر به نیویورک)؛
سفر به پاریس و اقامت در «کوی بین المللی هنرها» (۱۳۵۲)؛
سفر به یونان و مصر (۱۳۵۳)؛
سفر به بریتانیا برای درمان بیماری اش سرطان خون (دی ۱۳۵۸).
سفر به قبرس

نمایشگاه‌های نقاشی 

از جمله نمایشگاه‌های نقاشی که سهراب سپهری در آن‌ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
اولین دوسالانهٔ تهران (فروردین ۱۳۳۷)؛
دوسالانهٔ ونیز (خرداد ۱۳۳۷)؛
دو سالانهٔ دوم تهران (فروردین ۱۳۳۹، برندهٔ جایزهٔ اول هنرهای زیبا)؛
نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران (اردیبهشت ۱۳۴۰)؛
نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ تهران (خرداد ۱۳۴۱، دی ۱۳۴۱)؛
نمایشگاه گروهی در نگارخانه گیل گمش (تهران، ۱۳۴۲)؛
نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان (تهران، تیر ۱۳۴۲)؛
دوسالانهٔ سان پاولو (برزیل، ۱۳۴۲)؛
نمایشگاه گروهی هنرهای معاصر ایران (موزه بندر لوهار، فرانسه، ۱۳۴۲)؛
نمایشگاه گروهی در نگارخانه نیالا (تهران، ۱۳۴۲)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه صبا (تهران، ۱۳۴۲)؛
نمایشگاه گروهی در نگارخانه بورگز (تهران، ۱۳۴۴)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه بورگز (تهران، ۱۳۴۴)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون (تهران، بهمن ۱۳۴۶)؛
نمایشگاه گروهی در نگارخانه مس تهران (۱۳۴۷)؛
نمایشگاه جشنوارهٔ روایان (فرانسه، ۱۳۴۷)؛
نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ موسسه گوته (تهران، خرداد ۱۳۴۷)؛
نمایشگاه دانشگاه شیراز (شهریور ۱۳۴۷)؛
جشنوارهٔ بین المللی نقاشی در فرانسه (اخذ امتیاز مخصوص، ۱۳۴۸)؛
نمایشگاه گروهی در بریج همپتن آمریکا (۱۳۴۹)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه بنسن نیویورک (۱۳۵۰)؛
نمایشگاهانفرادی در نگارخانه لیتو (تهران، ۱۳۵۰)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیروس (پاریس، ۱۳۵۱)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون تهران (۱۳۵۱)؛
اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران (دی ۱۳۵۳)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون تهران (۱۳۵۴)؛
نمایشگاه هنر معاصر ایران در «بازار هنر» (بال، سوییس، خرداد ۱۳۵۵)؛
نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون تهران (۱۳۵۷).

نوشته شده در تاريخ 2012/4/21 توسط parnian |

محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبالاردو: علامہ محمد اقبال) (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷‌ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود، که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود.[۱]


زندگی نامه 

اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود.[۲] اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در اسکاچ‌مشن کالج (Scotch Mission College) گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت.


اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و نیکلسون مراودات علمی داشت.


فعالیت های سیاسی 

اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان می‌کرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیش‌نویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در ۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان در الله آباد و سپس در ۱۹۳۲ در لاهور انتخاب شد.


چهره ی فرامرزی اقبال

اقبال همواره کوشیده‌است که مردم را آگاه کرده و از بند استعمار برهاند؛ ازاین رو نگاهی ژرف به کشورهای استعمارشدهٔ اسلامی پیرامون خود داشت و با نظر به ویژگی‌های سیاسی آن زمان واندیشه‌های اسلامی، او پذیرش ویژه‌ای پیدا کرد. دلیل دیگر چهرهٔ فرامرزی وی را می‌توان در پیوستگی فرهنگی و تاریخی و مذهبی کشورش با برخی کشورهای همسایه مانند ایران و افغانستان دانست.


اقبال و ایران

اقبال یکی از نامورترین و سرشناس‌ترین شاعرپارسی‌گوی غیرایرانی در ایران است که نظیر شاعر بزرگی همانند بیدل دهلوی پذیرش ویژه‌ای در ایران یافته‌است.(این در حالی است که تفاوت شهرت بیدل در دیگر کشورها و ایران به اندازه‌ای است که نمی‌توان با هم سنجید.)از کل ۱۲ هزار بیت شعری که توسط اقبال سروده شده‌است ۷۰۰۰ بیت آن فارسی است. شریعتی در جائی وی را ایرانی‌ترین خارجی و شیعه‌ترین سنی خطاب کرده‌است. تز دکترای وی مربوط به سیر حکمت در ایران بوده‌است و وی آرزو داشت تهران روزی جایگاه ژنو در اروپا را پیدا کند. شاید بنیادی‌ترین دلیل شهرت اقبال در ایران چهرهٔ مذهبی او باشد چون بار نخست از سوی مذهبی‌ها(مانند مطهری و شریعتی) شناسانده شد. هرچند که اقبال بی‌گمان دلبستگی فراوانی به ایران داشته‌است و برخی از ملی‌گرایان نیز آن را ستوده‌اند ولی بیشتر گمان می‌رود که اینان برای همسو کردن خود با دیگران این کار را کرده‌اند ودلیل‌هایی که برای ستودن اقبال آورده‌اند چندان استوار نیست. مهم‌ترین اقبال شناس ایرانی آقای دکتر ملکی است که بقول خودش ده هزار صفحه مطلب در مورد اقبال نوشته و منتشر کرده‌است. [۳]


اقبال و فلسفه 

اقبال یکی از فلیسوف بزرگ اسلام هستند۔منبع فکرشان با قران ارتباط دارد۔اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاری‌ها از اعتماد به یونانی‌ها ناشی شده است. از نظر وی از آن‌جا که روح قرآن به امور عینی توجه داشت و فلسفهٔ یونانی به امور نظری می‌پرداخت، کوشش مسلمانان برای قهم قرآن از منظر تعالیم یونانی بفهمند محکوم به شکست است.[۴]

در باب فهم تجربی و پوزیتیو او معتقد است که اندیشهٔ مسلمانانی مانند ابن‌حزم در خصوص ادراکات حسی به‌عنوان منبع شناخت و ابن‌تیمیه در تبین اهمیت روش استقرا، کندی در خصوص احساس متناسب با انگیزه و استعمال آن در روان‌شناسی، مقدمات نظری مباحث تجربی جدید غرب را پدید آورد.[۵]. اقبال شکوفایی روش تجربه و مشاهده را در تمدن اسلامی در نتیجهٔ جدال ممتد با اندیشهٔ یونانی می‌داند. وی در تأیید پیشگامی مسلمین در روش تجربی شاهد مثال‌هایی را از آثار و نظریه‌های علمی جاحظ و ابن مسکویه در نظریهٔ تکامل، بیرونی در ریاضیات و مسئلهٔ زمان، خوارزمی در جبر و اعداد و عراقی و خواجه محمد پارسا در روان‌شناسی دینی ذکر می‌کند.[۶]


اقبال و مولوی 

دل‌بستگی و وابستگی اقبال به مولانا را می‌شود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس تبریزی مجذوب کرده‌است:به کام خود دگر آن کهنه می‌ریز که با جامش نیرزد ملک پرویز
ز اشعار جلال‌الدّین رومی به دیوار حریم دل بیاویز
سراپا درد و سوز آشنائی وصال او زبان‌دان جدائی
جمال عشق گیرد از نی او نصیبی از جلال کبریائی
به‌روی من در دل بازکردند ز خاک من جهانی سازکردند
ز فیض او گرفتم اعتباری که با من ماه و انجم سازکردند
خودی تا گشت مهجور خدائی به فقر آموخت آداب گدائی
ز چشم مست رومی وام‌کردم سروری از مقام کبریائی


انتقادات 

گروهی از روشنفکران به این مسئله که اقبال مفهوم ابرانسان نیچه را مقبول دانسته خرده گرفته‌اند. باور به مفهوم اَبَرمرد در توصیفات اقبال در مورد خودمحوری، خود بودن و احیاء تمدن اسلامی بازتاب یافته‌است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از دیگر مسائل مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است. چندین تن از دانشوران توصیفات شاعرانه او از زندگی کاملاً مطابق با قوانین اسلام را غیرعملی دانسته و آن را بی‌اعتنایی و بی‌احترامی به جوامع گوناگون با میراث متنوع فرهنگی بشر می‌دانند. در نظر بسیاری پافشاری اقبال بر یگانگی اسلامی و جدایی فرهنگی از دیگران به همزیستی جوامع بشری لطمه می‌رساند.

در حالیکه در حوزه زبانی اردو از او به عنوان شاعری بزرگ یاد می‌شود ولی باور عمومی بر اینست که اشعار اردوی اقبال نسبت به آثار اولیه فارسی او ضعیفترند و الهام‌بخشی، نیرو و سبک لازم را دارا نیستند.


آثار 

ناله یتیم نخستین اثر اقبال بود و وی آن را در سال ۱۸۹۹ در جلسه سالیانه انجمن حمایت‌الاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال به طور کلی عبارت‌اند از[۷]:
علم‌الاقتصاد: نخستین کتاب درباره اقتصاد به زبان اردو، چاپ ۱۹۰۳ در لاهور.
تاریخ هند
اسرار خودی (منظوم، فارسی)
رموز بیخودی (منظوم، فارسی)
پیام مشرق (منظوم، فارسی)
بانگ درا
زبور عجم (منظوم، فارسی)
جاویدنامه (منظوم، فارسی)
پس چه باید کرد ای اقوام شرق (منظوم، فارسی)
احیای فکر دینی در اسلام (انگلیسی) [۸]
توسعهٔ (سیر) حکمت در ایران (انگلیسی) [۹]
مثنوی مسافر
بال جبرئیل
ضرب کلیم
ارمغان حجاز
یادداشت‌های پراکنده


نمونه اشعار 

آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند خود گلیم خویش را بافیده‌اند
ای امین دولت تهذیب و دین آن ید بیضا برآر از آستین
خیز و از کار اُمم بگشا گره نقشه اَفرنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فکن واستان خود را ز دست اهرمن
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو مؤمن خود، کافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زیان در دست توست آبروی خاوران در دست توست
اهل حق را زندگی از قوّت است قوّت هر ملّت از جمعیت است
دانی از افرنگ و از کار فرنگ تا کجا در بند زُنّار فرنگ؟
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او ما و جوی خون و امید رفو؟
گر تو می‌دانی حسابش را درست از حریرش نرمتر، کرباس توست
بوریای خود به قالینش مده بیدق خود را به فرزینش مده
هوشمندی از خُم او مِی نخورد هر که خورد، اندر همین میخانه مُرد
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه‏ها زد در خمیر زندگی اندیشه‏ام تا به دست آورده‏ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت ریختم طرح حرم در کافرستان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق پاره لعلی که دارم از بدخشان شما
می‏رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند دیده‏ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل آتشی در سینه دارم از نیاکان شما


مراجع 

↑ صفحهٔ ۹ The Sayings of Rumi and Iqbal
↑ Pakistan Times (November ۹, ۲۰۰۴)
↑ شورای گسترش زبان فارسی(برگرفته از مهر). «گفت‌وگویی با محمدکاظم کاظمی دربارهٔ گمنامی بیدل دهلوی». سپتامبر ۲۰۰۶. بازبینی‌شده در سپتامبر ۲۰۰۶.
↑ تقوی: ص ۵۵
↑ تقوی: ص ۵۶
↑ تقوی: ص ۵۷
↑ رادفر، ابوالقاسم، گزیده اشعار فارسی اقبال لاهوری، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹خ، صص۱۲-۱۴.
↑ عنوان انگلیسی: The Reconstruction of Religious Thought in Islam
↑ عنوان انگلیسی: Development of Metaphysics in Persia
تقوی، محمد ناصر، دوام اندیشهٔ سیاسی در ایران: ارزیابی تحلیلی نظریهٔ زوال اندیشهٔ سیاسی، قم: بوستان کتاب قم، ۱۳۸۴
گفته‌های رومی و اقبال (انگلیسی)


نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |

هلن آدامز کِلِر (به انگلیسی: Helen Adams Keller) (۲۷ ژوئن، ۱۸۸۰، توسکامبیا، آلاباما - ۱ ژوئن، ۱۹۶۸، کانکتیکات وستپورت) نویسنده نابینا و ناشنوا و فعال سوسیالیست آمریکایی بود.

کودکی

هلن کلر، در ۲۷ ژوئن ۱۸۸۰ در «توسکامبیا» در ایالت آلاباما، متولد شد. او هنگامی که ۱۹ ماه بیشتر از زندگی‌اش نمیگذشت، در اثر ابتلا به یک نوع بیماری (شاید تب سرخ یا تب مخملک)، بینایی و شنوایی خود را از دست داد و ارتباطش با دنیای بیرون قطع شد. هنگامی که کلر شش سال داشت، او را به الکساندر گراهام بل نشان دادند و گراهام بل پس از معاینه، یک معلم ۲۰ ساله به نام آن سالیوان (میسی) را که در موسسه آموزش نابینایان پرکینز در بوستون فعالیت می‌کرد، برای آموزش او فرستاد. چنانکه کلر بعدها درباره خود می‌نویسد، زندگی واقعی او در یک روز از ماه مارس سال ۱۸۸۷ وقتی که تقریباً ۷ ساله بود، با ورود معلمش به زندگی او آغاز شد. او از این روز به عنوان مهم‌ترین روزی که در زندگی به خاطر دارد، یاد می‌کند. سالیوان معلمی سخت کوش و فوق‌العاده بود که از مارس ۱۸۸۷ تا پایان عمر خود در اکتبر ۱۹۳۶، در کنار کلر ماند.

سالیوان با فشار دادن علاماتی توسط انگشتان خود، به عنوان حروف، بر کف دست هلن با او ارتباط برقرار می‌کرد و از این راه برای آموزش کلمات به او استفاده می‌نمود. در عرض چند ماه کلر فرا گرفت که چگونه اشیایی را که لمس می‌کند، به آن حروف ربط دهد و آنها را هجی کند. او همچنین، موفق شد تا به وسیله لمس کارتهایی که حروف برجسته بر آنها نوشته شده بود، جمله‌هایی را بخواند و با کنار هم چیدن حروف در یک لوح، خود جمله بسازد. بین سالهای ۱۸۸۸ و ۱۸۹۰، کلر زمستانها را در موسسه پرکینز، برای آموزش خط بریل گذراند، سپس زیر نظر «سارا فولر» در بوستون، برای آموختن صحبت کردن، دوره‌ای آموزشی و تدریجی را آغاز کرد. او همچنین لب‌خوانی از طریق لمس دهان و گلوی شخص صحبت کننده را فرا گرفت.


تحصیلات 

هلن حتی وقتی که دخترک کوچکی بود بسیار مشتاق ورود به دانشگاه بود. در سن ۱۴ سالگی، وی در یک مدرسه ناشنوایان در نیویورک ثبت نام کرد و در ۱۶ سالگی به «مدرسه کمبریج بانوان جوان» در ماساچوست راه یافت. کلر در سال ۱۹۰۰ توسط کالج رادکلیف پذیرفته شد و ۴ سال پس از آن، به کمک آنی سالیوان معلم خود، که سخنرانی‌ها را در کف دست او می‌نوشت، از آنجا فارغ التحصیل شد. در این مدت او توانست با فشار دادن انگشت بر گلوی آنی و تقلید ارتعاشات صوتی او صحبت کردن را بیاموزد. بنابراین او اولین فرد نابینا- ناشنوایی بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شد.


نویسندگی

هلن کلر از زمانی که در دانشگاه «رادکلیف» دانشجو بود، نگارش را آغاز کرد و این حرفه را ۵۰ سال ادامه داد. علاوه بر «زندگی من»، ۱۱ کتاب و مقالات بیشماری در زمینه نابینایی، ناشنوایی، مسائل اجتماعی و حقوق زنان به رشته تحریر در آورده است.


فعالیت‌های اجتماعی و سالهای پایانی

هلن کلر هرگز نیاز نابینایان و نابینا- ناشنوایان دیگر را از نظر دور نمی‌کرد. او از دوستان دکتر «پیتر سالمون»، مدیر اجرایی خدمات هلن کلر برای نابینایان بود و او را در تأسیس مرکزی یاری نمود که به عنوان مرکز ملی هلن کلر برای جوانان و بزرگسالان نابینا- ناشنوا نام گرفت.


هلن کلر عضو حزب سوسیالیست آمریکا بود و در چندین انتخابات پیاپی از نامزدی یوجین دبس، چهرهٔ معروف کمونیست و سوسیالیست، حمایت می‌کرد. او در زمینهٔ حقوق زنان نیز فعال بود و از کنترل بارداری و حق رای برای زنان حمایت می‌کرد. او در ضمن عضو اتحادیهٔ کارگری چپ "کارگران صنعتی جهان" بود و در مطلبی به نام "چرا به کارگران صنعتی جهان پیوستم" توضیح می‌دهد که چطور تحت تأثیر اعتصاب لارنس به عضویت این اتحادیه در آمده.

هلن کلر از طرفداران انقلاب روسیه بود و در مطالبی چون "به روسیهٔ شوروی کمک کنید" و "روح لنین" به این قضیه می‌پردازد.

در سال ۱۹۳۶، هلن کلر به «کانکتیکات وستپورت» رفت و تا پایان عمر در آن‌جا ساکن بود. او درژوئن ۱۹۶۸ در سن ۸۸ سالگی درگذشت.


منابع

  • Keller, Helen. (۲۰۰۹). Encyclopædia Britannica. Ultimate Reference Suite
  • «هلن کلر». خانواده سبز. بازبینی‌شده در ۱ خرداد ۱۳۸۶. 






نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |

ناصر خسرو (۳۹۴ - ۴۸۱ ه.ق) از شاعران بزرگ فارسی زبان، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفهٔ یونانی و حساب و طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده‌است. ناصر خسرو به همراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشته‌است.[نیازمند منبع] وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده‌است. زندگینامه ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصر خسرو، در ۹ ذیقعده ۳۹۴ قمری (۳ سپتامبر ۱۰۰۴ میلادی، ۱۲ شهریور ۳۸۳ خورشیدی) در روستای قبادیان در بلخ در خانوادهٔ ثروتمندی که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند چشم به جهان گشود. بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر (اغبر = غبارآلود، مرکز اغبر = کره زمین) در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی می گذشت. ناصر خسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عدهٔ زیادی از مردم را گرفت. ناصر خسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان، ناصر خسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت. همان ناصرم من که خالی نبود ز من مجلس میر و صدر وزیر   نخواندی به نامم کس از بس شرف ادیبم لقب بود و فاضل دبیر   به تحریر اشعار من فخر کرد همی کاغذ از دست من بر حریر وی که به دنبال سرچشمه حقیقت می گشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد. اما از آنچا که به نتیجه‌ای دست نیافت، دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد. در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصر خسرو پاسخ داد «حکما، چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد». مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصر خسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصر خسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال سرزمینهای گوناگون از قبیل آذربایجان٬ ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت. ناصر خسرو در سال ۴۴۴ بعد از دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریده، و از خانه بیرونش کردند. ناصرخسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه میزیست و سرانجام پس از مدتی آوارگی به دعوت امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و بقیهٔ ۲۰ تا ۲۵ سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد. پانزده سال بر آمد که به یمگانم چون و از بهر چه زیرا که به زندانم و تمام آثار خویش را در بدخشان نوشت و تمام روستاهای بدخشان را گشت. حکیم ناصرخسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به‌نام «حجت»، «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل»، و غیره یاد می‌کنند. او در ۴۸۱ قمری (۱۰۸۸ میلادی، ۴۶۷ خورشیدی) درگذشت. مزار وی در یمگان زیارتگاه است. از ناصر خسرو زن و فرزندی نماند؛ زیرا وی تا پایان زندگانی مجرد بود. شخصیت ناصرخسرو ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده‌است، و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار، و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است. ناصر در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، او در سخن توانا است، و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلام او سحر حلال است. او شکار هوای نفس نمی‌شود، او به یمگان از پی مال و منال نیامده‌است و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند. ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد. (از زبان خود ناصر خسرو). او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد، و به علم و دانش خویش فخر می‌کند، این‌کار او گاهی خواننده را وادرا می‌کند که ناصر به یک شخص خود ستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند. علی دشتی در این باره می‌گوید: مردی است با مناعت طبع، خرسند فروتن، در برابر رویدادها و سختیها بردبار، اندیشه‌ورز، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد. ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید: گه نرم و گه درشت چون تیغ پند است نهان و آشکارم   با جاهل و بی خرد درشتم با عاقل نرم و بردبارم ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند. اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقه‌ها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند، به این سبب در اشعار لحن او اندکی در تغییر می‌کند، مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای که به وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفه‌گان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد. مذهب ناصرخسرو لحن این مقاله برای دانشنامهٔ ویکی‌پدیا نامناسب است. لطفا کلمات ستایش‌گونه و غیر ادبی و عبارات غیردانشنامه‌ای موجود در این مقاله را بزدایید هرچند ناصرخسرو در میان اسماعیلیه میزیستـه و از مبلـّغان ایشان به شمار می‌رفته‌است، لیکن از نوشته‌ها و مطالب موجود در کتب وی هیچ گونه شاهد محکمی بر اسماعیلی بودن او بدست نیامـده و فقط شیعه بودن وی اثبات می‌شود. آری، مـدح و ثـَنای خلفای فاطمی اسماعیلی مصر، در دیوان اشعار و برخی دیگر از کتب او به چشم می‌خورد؛ ولی این را نمی‌تـوان دلیل محکمی بـر اسماعیلی بودن او به حساب آورد، زیرا عادت علماء براین بوده که جهت استفاده از موقعیّت وقدرت سلاطین وقت خود، مدح ایشان را در اشعار و قصائد و یا در دیباچه و مقـدّمه ی کتب خود می‌گنجانده انـد.همچنین اظهار او به علوی وفاطمی بودن واعتقاد به باطنی بودن تأویل قرآن و احکـام دین، چیـزی است که شیعه ی دوازده امامی نیز به آن معتقد و ملتزم است؛ هر چند اسماعیلیّه در"باطنی گرایی" راه افراط را پیموده‌اند. امّا در بیان ناصرخسرو تصریحی به افراط او دراعتقاد به "باطن" نیست. همچنین انتساب برخی کتب و نوشته‌ها و اشعار، به ناصر خسرو، نزد محقـّقان مورد تردید است.در این میان، آنچه که با توجّه به هـمگی قرائن و شواهد موجود، قوی تر و بلکه صحیح تر به نظر می‌آید، این است که: ناصر خسرو شیعه دوازده امامی بوده و تنها جهت تبلیغ اصل تشیّع و غلبه دادن آن بر تسنـّن، با اسماعیلیّه همکاری میکرده و برخـی امکانات تبلیغی ایشان را در این راستا با زیـرکی تمام، بکار می‌گرفته‌است. دلایل ما بر این مدّعا چند گواه است که ذیلاً ارائه می‌شود: دلایل نفی اسماعیلی بودن وی دلیل اوّل: سلسله نسـب یا شجره ناصرخسرو، به تصریح خود وی چنین است: ((ناصر بن خسرو بن حارث بن عیسی بن الحسن بن محمّد بن موسَی(المُبَرقِع-ره) بن (الإمام)محمّدٍ الجوادِ(ع) بـن(الإمام)علـی ٍّالرّضَا(ع)بن(الإمام) موسَی بن جعفر ٍ(علیهم السلام)- القبادیانی))؛ که این صراحتاً نشان میـدهد که ناصرخسرو از نسل موسی مُبَرقِع بوده که اولاد و نوادگان وی همگی از بزرگان و مشاهیر شیعه ی دوازده امامی و از سادات تقوی و رضوی و موسوی معروفند.[۱] دلیل دوم: ناصرخسرو، خود در سوانح، که در چاپ‌های اخیر، به سفرنامه‌ی او ملحق شده واز معتبـرترین کتبی است که به او انتساب دارد، بـه این نکته‌ی مهم اذعان نموده که:"حاکم مَلاحِدَه(= مُلحِدان - لقب اسماعیلیّه) از من خواست که کتاب تأویلات را طبق مشرب ایشان بنویسم و من درآن زمان تحت سیطـره‌ی او بودم و مجبـور شـدم کـه آن را بر مذاق آنها تألیف کنم، از باب تقیّه(=حفظ جان) از آن حاکم و از کشته شدنـم؛ پس آن حاکم، کتاب تأویلات مرا گرفت وبه اطراف عالـَم منتشر نمود و علماء اسلام آنرا خواندند و من را تکـفـیر نمودند (بـجهت هم عقیدگی با اسماعیلیّه) و مُلتفِت نشدند که من از روی عذر و ناچاری آنرا نگاشته بودم (و نه از روی اعتقاد خودم)" .[۲] دلیل سـوم: اشعار زیادی از ناصرخسرو در مدح ائمّه ی شیعه، مازاد برآنچه که اسماعیلیّه تـا امام ششم(امام صادق-ع) قبول دارند، موجود است که گواهی قوی بر ۱۲ امامی بودن او است.[۳] دلیل چهارم: نیز اینکه وی خود را از نسل چند امام شیعیان اِثناعشری (امام جواد و امام رضا و امام موسی کاظم - علیهم السلام) معرّفی می‌کند و با افتخار از این نسب یاد می‌نماید، گواهی است بس محکم بر دوازده امامی بودن او. دلیل پنجم:مورّخان ومحقـّقان اظهار شگفتی و تعجب نموده‌اند که چگونه ممکنست ناصرخسرو اسماعیلی یا زیدی بوده باشد، و هیچ اثری از این گرایش و عقیده در آثاری چون سفرنامه - که آن را به زعم اسماعیلیّه درحال اسماعیلی بودنش به تحریر در آورده - به چشم نمی‌خورد ؟![۴] برخی از محقـّقان بزرگ و اسلامشناسان معاصر دراثبات شیعه ی دوازده امامی بودن ناصرخسرو ادلـّه ی دیگری هم ارائه داده انـد؛ که از جمله ی این افراد است: دکتر سیّد ابراهیم مهدوی - مقـیم لندن.[۵] دلایل دال بر اسماعیلی بودن وی دلیل اوّل: اصل تقیه در مذهب اسماعیلیان بسیار مورد توجه بوده و از آن جهت که در آن دوران آن‌ها به اتهام ارتداد طبق فرمان خواجه نظام الملک تحت مراقبت و کنترل شدید بودند به ناچار اسماعیلی بودن خود را مخفی می‌کردند.[۶] دلیل دوم: ناصرخسرو در کتاب خوان الاخوان به مراتب و دفعات از وجود و اهمیت باطن نسبت به ظاهر صحبت کرده‌است. حتی در بخش‌هایی به مراتب موجود در مذهب اسماعیلیه پرداخته و سپس آن‌ها را استدلال کرده‌است. «و مرتبت هفت است از مستجیب و مأذون و داعی و حجت و امام و اساس و این شش مرتبت را تمامی ناطق است که هفتم ایشان است.»[۷] دلیل سـوم: بسیاری از جمله یوگنی برتلس، نسب نامه را جعلی را خوانده و بیان می‌کنند که این نسب نامه (که در دلیل اول دیده می‌شود) ساختگی است.[۸] دلیل چهارم: در کتاب وجه دین ناصر اشاره به حدیثی از پیامبر می‌کند که آن حضرت می‌فرماید اسلام به هفتاد و سه فرقه تقسیم می‌شود و یک فرقه بهشتی و هفتاد و دو فرقه دیگر جهنمی اند. ناصر با استفاده از این حدیث می‌گوید که در این دنیا آنان (هفتاد و دو فرقه) گروه حق را کافر می‌خوانند و با آن‌ها مخالفت می‌کنند و کشتن آنان را واجب می‌دانند. اما در بهشت در خود وا می‌مانند که چگونه اینان در بهشت اند و خود در آتش دوزخ. البته با توجه به تقیه ناصر سخنی از اسماعیلیان نمی‌آورد ولی با توجه به تکفیر این قوم از سوی سایر فرق اسلامی در آن زمان، می‌توان با قاطعیت آنان را اسماعیلیان دانست. [۹] آثار ناصرخسرو ناصرخسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده‌است، چنانچه خود درین باره گوید: منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا آثار ناصرخسرو عبارت اند از: دیوان اشعار فارسی دیوان اشعار عربی (که متاسفانه در دست نیست). خود درباره دو دیوان فارسی و تازی چنین گوید: بخوان هر دو دیوان من تا ببینی / یکی گشته باعنصری، بحتری یا: این فخر بس مرا که به هر دو زبان / حکمت همی مرتب و دیوان کنم جامع الحکمتین - رساله ایست به نثر دری (فارسی) در بیان عقاید اسماعیلیان. خوان الاخوان - کتابیست به نثر در اخلاق و حکمت و موغضه. زادالمسافرین - کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان. گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها. وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت. بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست. سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید. سعادت‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. روشنایی‌نامه - این رساله نیز به نظم فارسی است. به از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخصرو ونسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید کرده‌اند. نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون اعظم؛ در علوم عجیبه - المستوفی؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار. ۱ - سفرنامه ناصرخسرو (شرح مسافرت هفت ساله) ۲ - زاد المسافرین (عقاید فلسفی او را توضیح می‌دهد .) ۳ - وجه دین (درباره احکام شریعت به طریقة اسماعیله .) ۴ - خوان‌الاخوان ۵- روشنایی‌نامه ۶ - سعادت‌نامه ۷- دلیل‌المتحرین ۸ - دیوان اشعار ۹-جامع‌الحکمتین و کتب چند دیگری منسوب به ناصرخسرو هستند که به مرور زمان از بین رقته‌اند و یا شاید در مناطق کوهستانی بدخشان در نزد اشخاص و افراد محفوظ هستند. حکیم ناصرخسرو دارای تآلیفات زیادی بوده که برخی از آنها به مرور زمان نابود شده است و به دوران ما نرسیده‌اند. چنانچه خود در بارة تالیفات و تصنیفاتش گوید: منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن زین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا این کتابها عبارت اند از: ۱ - دیوان اشعار به فارسی ۲ - دیوان اشعار عربی که در دست نیست. خود در مورد دو دیوان پارسی و عربی خویش گوید: بخوان هر دو دیوان من تا ببینی یکی گشته با عنصری بحتری را یا: این فخر بس مرا که با هر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم ۳ - جامع الحکمتین - رسالة است به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلی. ۴ - خوان الاخوان - کتابی است به نثر دری در اخلاق و حکمت و موعظه. ۵ - زادالمسافرین - کتابی است در حکمت الهی بزبان دری. ۶ - گشایش و رهایش - رساله لیست به نثر دری شامل سی سوال و جواب آنها. ۷ - وجه دین - کتابیست به نثر دری در مسایل کلامی و باطن عبادات و احکام شریعت. ۸ - دلیل المتحرین - مفقود. (در بیان الادیان ابوالمعالی از آن نام برده شده است.) ۹ - بستان العقول - آنهم مفقود. ۱۰ - سفرنامه - کتابیست که خلص محتوای سفر هفت ساله اش را در بر دارد. ۱۱ - سعادت نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. ۱۲ - روشنایی نامه - این هم یک رساله منظوم است. به غیر از اینها کتب و رسالات دیگری نیز منصوب به حکیم ناصرخسرو هستند که ازین قرار اند: اکسیر اعظم، قانون اعظم، دستور اعظم، کنزالحقایق، رسالة الندامه الی زادالقیامه و سرالاسرار. نمونه اشعار نکوهش مکن چرخ نیلوفری‌را برون کن ز سر باد و خیره‌سری را بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را چو تو خودکنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک‌اختری را به چهره شدن چون پری کی توانی به افعال ماننده شو مر پری را درخت ترنج از بر و برگ رنگین حکایت کند کله قیصری را سپیدار مانده‌ست بی‌هیچ چیزی ازیرا که بگزیده او کم‌بری را درخت تو گر بار دانش بگیرد به‌زیر آوری چرخ نیلوفری را نگر نشمری ای برادر گزافه به دانش دبیری و نه شاعری را تورا خط قید علوم است و خاطر چو زنجیر مر مرکب لشکری را اگر شاعری را تو پیشه گرفتی یکی نیز بگزیده خنیاگری را تو برپایی آنجا که مطرب نشیند سزد گر ببری زبان جری را به علم به گوهر کنی مدحت آن‌را که مایه‌ست مر جهل و بدگوهری را پسند است با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصری را من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی دُر لفظ دری را برگرفته از کرامت الله تفنگدار شیرازی، دیوان اشعار، تهران ۱۳۷۴ دکتر جعفر شعار، گزیده‌ای اشعار ناصرخسرو. تهران ۱۳۷۰ دکتر جعفر شعار، سفرنامه ناصرخسرو، تهران ۱۳۷۱ برتلس، ناصرخسرو و اسماعیلیان. مسکو ۱۹۴۶. به زبان روسی. 1.        ↑ طبقات أعلام الشیعة، آقا بزرگ تهرانی، قرن پنجم، جلد ۲ / ص ۱۹۸؛ رَیحانة الأدب، مـدرّس خیابانی تبریزی، ج۶/ص۱۰۰؛ مُنتـَهَی الآمـــال، شیخ عبّاس مُحدِّث قمی، جلد دوّم، فصل ششـم از زندگانی امام جواد(ع)، درذکر اولاد آن حضرت. 2.        ↑ سوانح ناصر خسرو، ملحق به دو کتـاب او: دیوان اشعار و سفرنامه؛ بنقل از: الذریعة إلـی تصانیف الشیعة، آقا بزرگ تهرانی،۱۲-۲۵۱ ؛ و: طبقات أعلام الشیعة، از همو ، ۲ - ۱۹۸. 3.        ↑ مجمع الفصحاء، رضا قلیخان هدایت،۱-۶۰۷. 4.        ↑ دایرة المعارف فارسی، غلامحسین مَُصاحَب، مدخل "سفرنامه ی ناصرخسرو". 5.        ↑ دایرة المعارف علم ومذهب، پروفسورابراهیم مهدوی اصفهانی، چاپ لندن- ۱۹۹۶، ذیل مدخل "شعراء شیعه - ناصرخسرو". 6.        ↑ خداوند الموت، پل آمیر، ص ۴۳. 7.        ↑ خوان الاخوان، ناصر خسرو، ص ۶. 8.        ↑ ناصرخسرو و اسماعیلیان، برتلس، ص ۱۶۲. 9.        ↑ وجه دین، ناصر خسرو، ص ۱۹.  


نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |

زین‌العابدین مراغه‌ای (۱۲۵۵-۱۳۲۸ ه.ق) از آزادی‌خواهان دوره مشروطه ایران و نویسنده کتاب

سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ است.

زین العابدین در سال ۱۲۵۵ هـ .ق، به دنیا آمد، پدرش مشهدی علی، از اهالی ساوجبلاغ مکری بود و در مراغه تجارت می‌کرد. در هشت سالگی به دبستان رفت و مختصر سوادی اندوخت و در شانزده سالگی به حجرهٔ پدر آمد و در بیست سالگی به اردبیل رفت و از آن هنگام در اردبیل و مراغه به قول خود «بنای اعیانی گذاشت و اسب نوکر و تفنگدار فراهم آورد و از ادای مالیات هم گردن پیچید و زدن راهدار و فحاشی به میزان آقاسی و کدخدا و فراش را یکی از افتخارات خود قرار داد.» بدین قرار «قولچوماقی دامنگیرش شده مداخل یک مخارج نوزده و بیست، نه روزنامه صحیح و نه حساب و کتاب معین» بالاخره پریشانی از هر جهت روی آورد و زندگانی در ایران برای او سخت دشوار شد و ناچار با برادر دیگر خود ترک یار و دیار گفته با اندک مایه‌ای که داشت مانند بسیاری از تجار ورشکسته آن زمان عازم قفقاز شد و در شهر تفلیس، مرکز گرجستان، که در آن اوان کسی از ایرانیان در آنجا نبود، رحل اقامت افکند و در مدت سه چهار سال چند هزار منات از بقالی فراهم آورد. کم کم عده‌ای از ایرانیان کارگر تفلیس روی آوردند و میرزا اسدالله ناظم الدوله، ژنرال کنسول ایران در تفلیس، او را به ویس کنسولی (نایب قنسولی) شهر کتائیس معین کرد. در این مقام در یاری رساندن به ایرانیان مقیم خارج کوشش‌ها به خرج داد. پس از مدتی باز دست خالی مانده ناچار به کریمه رفت و در آنجا بار گشود. دو برادر گاهی به استانبول رفته خرید جزئی می‌کردند و در کریمه به بهای بیشتری می‌فروختند، تا در اندک زمانی باز سرمایه کافی به دست آوردند.

در سال ۱۲۹۴ هـ .ق، جنگ روس و عثمانی درگرفت و برادران به یالتا، شهر ییلاقی امپراتور، رفتند و در آنجا کارشان رونق گرفت و سر و کاشان با امیران، درباریان و اهل دیوان افتاد و زین العابدین به وسیله شاهزاده خانم، زوجه پرنس ورانسوف معروف، به امپراتریس معرفی شد و حرمت و اعتبار برادران به جایی رسید که از او خواستند که تبعیت دولت روس را بپذیرد تا امتیازاتی به او بدهند و چون در این باره اصرار ورزیدند و او چند مرتبه در استانبول از کنسولگری اذیت و حقارت دیده بود، قبول تبعیت کرد و پس از ادای سوگند از تابعان دولت روس شناخته شد. چند سال بعد در استانبول تأهل اختیار کرد و زن خود را نیز به یالتا آورد و از او صاحب سه فرزند شد و سالها در آنجا به سربرد . اما عشق و علاقه به میهن دمی آسوده اش نمی‌گذاشت و پیوسته خود را به گناه خیانت به کیش و میهن نکوهش می‌کرد و از اینکه «طوق لعنت تبعیت اجنبی را به گردن انداخته» و در چنان موقعی که برادران او در زیر فشار جور و ستم حکام مستبد جان می‌دهند، او دور از پیکار سیاسی در مملکت غربت زندگی آرام و آسوده‌ای می‌گذراند، همواره با وجدان خود در کشمکش بود. بالاخره تصمیم خود را گرفت و مغازه و کالای خود را به بهای ارزان فروخته و رهسپار استانبول شد و خانواده خود را در آنجا گذاشته برای ادای فرضیه حج عازم مکه شد. حاجی زین‌العابدین سالها با تبعیت روس در استانبول می‌زیست تا بالا خره به وسیله میرزا محمود خان علاءالملک، سفیر کبیر ایران در عثمانی، تقاضای ترک تبعیت از دولت روسیه کرد و این کار به دست پرنس ارفع‌الدوله انجام یافت و بالاخره در نهم فوریه سال ۱۹۰۴م که روز اول جنگ ژاپون و روسیه بود تقاضایش پذیرفته شد.

حاجی زین‌العابدین برای همیشه در ترکیه اقامت گزید و از راه قلم به مبارزات سیاسی پرداخت. وی به اعتراف خود «معانی و بیان و منطق برهان نخوانده و علوم و ادبیات ندیده» ولی به هر حال مرد با سواد، کتاب‌خوانده و آشنا به اوضاع زمان و عصر آزادی‌خواهی بود، در مدت اقامت خود در عثمانی مخصوصاً با روزنامه شمس استانبول همکاری داشت و علاوه بر کتاب سیاحتنامه، مقالات سودمندی در آن روزنامه و نیز در روزنامه حبل‌المتین کلکته می‌نوشت، تا آنکه به سال ۱۳۲۸ هـ.ق، در هفتاد و سه سالگی در استانبول در گذشت.

نوشته شده در تاريخ 2012/4/17 توسط parnian |
محمد تقی بهار 

زندگی‌نامه

محمدتقی بهار در شانزدهم آبان ۱۲۶۶ ه‍. ش. برابر با ۱۳۰۵ ه‍. ق. در مشهد زاده شد. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری، ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه بود؛ مقامی که پس از درگذشت پدر، به فرمان مظفرالدین شاه، به بهار رسید. خاندان پدری بهار خود را از نسل میرزا احمد صبور کاشانی (درگذشتهٔ ۱۲۲۹)، قصیده‌سرای سرشناس عهد فتحعلی شاه می‌دانند و به همین جهت پدر بهار تخلص صبوری را برگزید. مادر او از مسیحیان مهاجر قفقاز که به ایران آمده و مسلمان شده بود؛ مادرش نیز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می‌گوید که پدرش ترجمه‌های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می‌آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می‌خواند و چون خسته می‌شد، مادرش خواندن را ادامه می‌داد.

بهار در چهارسالگی به مکتب رفت و در شش سالگی فارسی و قرآن را به خوبی می‌خواند. از هفت سالگی نزد پدر شاهنامه را آموخت و اولین شعر خود را در همین دوره سرود. اصول ادبیات را نزد پدر فراگرفت و سپس تحصیلات خود را نزد میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری تکمیل کرد. وقتی ۱۵ ساله شد، اوضاع کشور یعنی مرگ ناصرالدین شاه و روی کار آمدن مظفرالدین شاه چنان بود که پدرش به این نتیجه رسید که با تغییر اوضاع دیگر کسی به شاعران اعتنایی نخواهد کرد و تقریبا او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد.

اما این تلاش به دو دلیل به نتیجه نرسید، نخست اینکه محمدتقی بهار چندان علاقه‌ای به تجارت نداشت و دوم اینکه پدرش در سن ۱۸ سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگیرد. در بیست سالگی به صف مشروطه طلبان خراسان پیوست و به انجمن سعادت خراسان راه یافت. اولین آثار ادبی-سیاسی او در روزنامه خراسان بدون امضا به چاپ می‌رسید که مشهورترین آنها مستزادی است خطاب به محمدعلی شاه.

بهار در ۱۳۲۸، روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب دموکرات بود، منتشر ساخت و به عضویت کمیته ایالتی این حزب درآمد. این روزنامه پس از چندی به دلیل مخالفت با حضور قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت، به امر کنسول روس تعطیل شد. او بلافاصله روزنامه تازه بهار را تأسیس کرد. این روزنامه در محرم ۱۳۳۰ به امر وثوق الدوله، وزیر خارجه تعطیل و بهار نیز دستگیر و به تهران تبعید شد. در ۱۳۳۲ به نمایندگی مجلس سوم شورای ملی انتخاب شد. یک سال بعد دوره سوم نوبهار را در تهران منتشر کرد و در ۱۳۳۴ انجمن ادبی دانشکده و نیز مجله دانشکده را بنیان گذاشت که به اعتقاد او مکتب تازه ای در نظم و نثر پدید آورد. علاوه بر بهار عده‌ای از اهل قلم مانند عباس اقبال آشتیانی، غلامرضا رشید یاسمی، سعید نفیسی و تیمورتاش با این مجله همکاری داشتند.

انتشار نوبهار بارها ممنوع و دوباره آزاد شد. یکی از معروفترین قصیده‌های بهار، «بث‌الشکوی»، در ۱۳۳۷ به مناسبت توقیف نوبهار سروده شده است. کودتای ۱۲۹۹ بهار را برای سه ماه خانه نشین کرد و در همین مدت، یکی از به یادماندنی‌ترین قصیده‌های خود، «هیجان روح»، را سرود. چندی بعد که زندانیان رژیم کودتا آزاد شدند، و قوام‌السلطنه نخست‌وزیر شد، بهار به نمایندگی مجلس چهارم انتخاب شد. از این دوره با سیدحسن مدرس رهبر فراکسیون اقلیت همراهی می‌کرد. بهار در این دوره نزد هرتسفلد زبان پهلوی می‌آموخت.

در مجلس پنجم بهار در صف مخالفان جمهوری رضاخانی جای گزید و معتقد بود که موافقت سردارسپه با جمهوری، اسباب تردید مردم شده است و مردم نتیجه چنین جمهوری را دیکتاتوری رضاخان می‌بینند. بعدها بهار در این دوره خطر مخالفت با سردار سپه را دریافت و اشعاری ظاهراً در تحسین جمهوری سرود. در پایان دورهٔ ششم مجلس، با استقرار سلطنت رضاشاه، دیگر زمینه‌ای برای فعالیت سیاسی بهار وجود نداشت و او هوشمندانه از سیاست کناره‌گرفت. وی پیش از آن در تیر ماه ۱۳۰۵ به عضویت شورای عالی معارف منصوب شده بود که این سمت را تا ۱۳۲۲ حفظ کرد.

بهار در این دوران به فعالیت علمی و آموزشی روی آورد و در کنار استادانی چون عباس اقبال آشتیانی، بدیع‌الزمان فروزانفر و صادق رضازاده شفق در سال تحصیلی ۱۳۰۷-۱۳۰۸ در دارالمعلمین عالی به تدریس پرداخت. در ۱۳۰۸، به اتهام مخالفتهای پنهان با رضاشاه، برای مدتی به زندان افتاد و تا ۱۳۱۲ چند بار به حبس و تبعید محکوم شد. در ۱۳۱۲ از زندان آزاد و به اصفهان تبعید شد و در ۱۳۱۳ با وساطت محمدعلی فروغی برای شرکت در جشن‌های هزاره فردوسی به تهران فراخوانده شد.

از آن به بعد، سرشارترین دوران کار علمی بهار که با انزوای او در ۱۳۰۷ پس از پایان مجلس ششم و کناره گیری از مجلس آغاز شده بود غنای بیشتری یافت. طی این دوره بود که بار دیگر به مطالعهٔ متون و تتبع و تحقیق ادبی و زبانی پرداخت. در ۱۳۱۱ در اجرای قراردادهایی که در زمان علی‌اصغر حکمت با وزارت معارف منعقد کرد، به تصحیح مت.نی چون مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی و منتخب جوامع‌الحکایات عوفی پرداخت. دستاورد ادبی و علمی او در این دوره، تصحیح متون، ترجمه آثاری از پهلوی به فارسی، تألیف سبکشناسی و نگارش احوال فردوسی بر مبنای شاهنامه بود. در ۱۳۱۶ تدریس در دوره دکتری ادبیات فارسی را به عهده گرفت.

با سقوط رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، بهار مجدداً به فعالیت سیاسی و اجتماعی روی آورد و قصیده «حب‌الوطن» را در اندرز به شاه جدید سرود. روزنامه نوبهار را دوباره منتشر کرد و تاریخ مختصر احزاب سیاسی را در ۱۳۲۲ نگاشت. از ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۶، رئیس کمیسیون ادبی انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی بود و اولین کنگره نویسندگان ایران در ۱۳۲۴ از طرف این انجمن به ریاست او تشکیل شد.

پس از غائلهٔ آذربایجان در ۱۳۲۴، بهار زیر لوای قوام‌السلطنه به فعالیت سیاسی روی آورد و در کنگرهٔ حزب دموکرات ایران مجدانه شرکت کرد. در بهمن۱۳۲۴ در کابینهٔ قوام وزیر فرهنگ شد، اما وزارت او چند ماهی بیش طول نکشید و استعفا کرد. در ۱۳۲۶ به عنوان نماینده تهران در مجلس پانزدهم انتخاب شد و ریاست فراکسیون حزب دموکرات را به عهده گرفت. اما بر اثر ابتلا به بیماری سل، تنها در ماههای تیر، مرداد و شهریور ۱۳۲۶ فرصت حضور در مجلس را یافت. در نیمهٔ دوم ۱۳۲۶ بهار که به بیماری سل مبتلا گشته بود، با استفاده از مرخصی استعلاجی از مجلس، برای معالجه به شهر لوزان در سویس رفت. بهار قصیده «به یاد وطن» معروف به «لُزَنیه» را در همین شهر سرود. اما مضیقهٔ شدید مالی باعث گردید که بهار با نیمه‌کاره رها کردن معالجه راهی ایران شود. سفر بهار به سویس کمی بیش از یک سال تا اردیبهشت ۱۳۲۸ طول کشید. بهار در بازگشت به ایران به تدریس دانشگاهی ادامه داد.

در خرداد ۱۳۲۹ جمعیت ایرانی هواداران صلح تأسیس گردید و بهار که از پایه‌گذاران آن بود (اعضای مؤسس دیگر: دکتر علی شایگان، حائری‌زاده، مهندس قاسمی، دکتر حکمت، احمد لنکرانی، محمد رشاد و محمود هرمز)، به ریاست جمعیت انتخاب شد و قصیدهٔ معروف «جغد جنگ» را، به اقتفای چکامهٔ بلند منوچهری سرود.

بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰، در خانه مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.


بررسی آثار

آثار منثور و منظوم بهار متنوع است و انواع شعر سنتی و اشعار به زبان محلی، تصنیف و ترانه، مقاله‌ها و سخنرانیهای سیاسی و انتقادی، رساله‌های تحقیقی، نمایشنامه، اخوانیات و مکتوبات، تصحیح انتقادی متون، ترجمه‌های متون پهلوی، سبک‌شناسی نظم و نثر، دستورزبان، تاریخ احزاب، مقدمه بر کتابها و حواشی بر متون به خصوص شاهنامهٔ فردوسی را در برمی‌گیرد.

مهم‌ترین اثر بهار دیوان اشعار اوست که به اعتباری کارنامهٔ عمر او نیز به شمار می‌رود. این دیوان در زمان حیات او به چاپ نرسید. جلال متینی از بهار نقل می‌کند که می‌خواسته است سروده‌های خود را از صافی نقد بگذراند و منتخب دیوان خود را به چاپ برساند و از وزارت فرهنگ خواستار شده بود که دوتن آشنا با شعر و شاعری را برای پاک‌نویس اشعارش در اختیار او بگذارد، اما این تقاضا اجابت نشد.

در میان آثار تحقیقی بهار نیز سبک‌شناسی یا تاریخ تطور نثر فارسی ممتاز است. این کتاب حاصل ۳۰ سال تتبع و تدریس استاد است. هنوز هم کتابی در این موضوع که بتواند با آن رقابت کند تألیف نشده است. بهار به این مبحث از علوم ادبی در زبان فارسی استقلال و هویت بخشید و درس دانشگاهی آن، به حق به نام او مُهر خورد. ژیلبر لازار در اثر نفیس خود «زبان کهن‌ترین آثار نثر فارسی» به سبک‌شناسی بهار بیش از هر اثر دیگر استناد کرده، و آن کتاب را اثری افتخارآمیز شمرده است.

بهار بخشی از سبک‌شناسی شعر را نیز که چند دوره آن را درس داده، و با وزارت فرهنگ در بهار ۱۳۲۹ برای چاپ و نشر آن قرارداد بسته بود، نوشت که با شدت گرفتن بیماری سل مجال آن پیدا نکرد تا تدوین و نگارش این اثر را به پایان برساند. اما تقریرات درسی او با عنوان تاریخ تطور شعر فارسی چاپ و منتشر شد. عبدالحسین زرین‌کوب در وصف سبک‌شناسی شعر بهار می‌نویسد که او بیان خصوصیات مکتبهای شعر فارسی را ضابطه بخشید و کارهایی که بعدها در این باب صورت گرفت، جز تکرار و شرح آن نیست.

بهار در تدوین دستور زبان، معروف به دستور پنج استاد (تهران، ۱۳۲۹) سهم عمده دارد. به ویژه در مبحث فعل، تمایز مادهٔ مضارع و ماضی و انواع مشتقات هر یک، ابتکار شخصی اوست. او ضمن درس سبک‌شناسی نثر، نکات دستوری تازه‌ای بیان می‌کرد و اصرار داشت که در امتحان درس سبک‌شناسی این نکات را نیز موضوع سؤال قرار دهد.

مقالات ادبی و تحقیقی بهار، در زمان حیات یا پس از وفات او در جراید و مجلات و نشریات متعدد از جمله نوبهار، مهر، ایران، دانشکده، باختر، ارمغان، تعلیم و تربیت، دانش، جهان نو، یغما، آموزش و پرورش، نگین، گلهای رنگارنگ، پیام نو، نامهٔ فرهنگستان، فردوسی، آینده، آرمان، مهر ایران، ایران‌نامه و سخن چاپ و منتشر شد. این مقاله‌ها در مباحث گوناگون زبانی، ادبی، تاریخی، واژه‌شناسی، دستور، خط، احوال رجال سیاسی و مذهبی، نقد متون و همچنین شامل نقد شعر و مکاتبات است

در عرصه شاعری

برخی را عقیده بر آن است که بعد از جامی، در انسجام کلام و روانی طبع و جامعیت، شاعری هم پایه بهار نداشته ایم. بهار تحصیلات خود را به شیوه امروزی فرا نگرفته بود، اما با مطالعه عمیق در آثار گذشتگان به مدد حافظه پر بار و سرشار خود، این نقیصه را جبران کرد و در فنون ادبی و تحقیقی به پایه ای از جامعیت رسید که بزرگترین محققان زمان به گفته‌ها و نوشته‌های او استناد می‌کردند. به زبان عربی تا آن حد که بتواند از مسیر تحقیق و تتبع به آسانی بگذرد آشنا بود و با زبانهای فرانسه و انگلیسی تا حدودی آشنایی داشت. دیوانهای شاعران سلف را به دقت خوانده بود و این خود به حضور ذهن او در یافتن و به کار بردن لغات در ترکیبات شعری یاری می‌رساند. بهار در بدیهه گویی و ارتجال، طبعی فراخ اندیش و زودیاب داشت و به آسانی از مضایق وزن و تنگنای قافیه بیرون می‌آمد. پایه و مقام شاعری او در عنفوان جوانی در حدی بود که بعضی از حاسدان سروده‌های او را به پدرش یا به بهار شروانی نسبت می‌دادند. حاسدان او را در معرض آزمایش نیز قرار دادند و لغاتی ناهنجار را بارها در اختیار او قرار دادند تا آنها را در یک بیت یا یک رباعی جای دهد و او در همه موارد خوب از عهده برمی‌آمد، و اعجاب و تحسین حاضران را برمی‌انگیخت.

قصاید او بیشتر ساخته و پرداخته طبع خود اوست. گاه نیز قصاید شعرای سلف را مانند رودکی، فرخی، جمال الدین عبدالرزاق، منوچهری و سنایی در وزن و قافیه تقلید کرده و به اصطلاح جواب گفته است. او در این شیوه تقلید نیز نوآوریهایی دارد. در قصیده ای که به تقلید از منوچهری سروده، توانسته است الفاظ بیگانه را در مضامین نو چنان جای دهد که در بافت کلام ناهمگون و ناهنجار به نظر نرسد.

هنر شاعری او را بعد از قصیده، باید در مثنویهای او دید، مثنویهای کوتاه و بلندی که شمار آنها به بیش از هشتاد می‌رسد. در این میان مثنویهایی که در بحر حدیقه سنایی یا شاهنامه فردوسی و یا سبحه الابرار جامی سروده است بسیار جلب نظر می‌کند و در آنها از لحاظ شیوه گفتار به سبک این سه شاعر بسیار نزدیک شده است. بهار شاعری غزلسرا نبود و خود نیز چنین ادعایی نداشت. قصاید خود را به اقتضای طبع و غزلیات را بر سبیل تفنن می‌سرود. در میان غزلهای او نمونه‌هایی که بتوان آنها را از حیث مضمون با سروده‌های غزلسرایان معروف مقایسه کرد اندک است، هرچند از جنبه لفظی و فخامت و انسجام کلام بدان ایرادی نمی‌توان گرفت، جز آنکه در غزل نیز بر خلاف رسم متعارف، گاه به تصریح و گاه به کنایه، مضامین انتقادآمیز و شکوائیه و وطنی و سیاسی را نیز گنجانیده است. بهار در دیگر اقسام شعر نیز طبع آزمایی کرده و آثار ارزنده ای از خود به جا گذاشته است.

از تصنیفها و ترانه‌های سرودهٔ بهار «بهار دلکش»، «باد صبا بر گل گذر کن»، «ای شهنشه»، «ای شکسته دل»، «گر رقیب آید»، «ایران هنگام کار»، «ز من نگارم»، «پرده ز رخ برافکن»، «سرود پهلوی»، «عروس گل» و «مرغ سحر» را باید نام برد.


فهرست کتاب‌های منتشرشده

  • منظومهٔ چهار خطابه، ۱۳۰۵
  • اندرزهای آذرباد ماراسپندان (ترجمهٔ منظوم از پهلوی)، ۱۳۱۲
  • یادگار زریران (ترجمهٔ منظوم از پهلوی)، ۱۳۱۲
  • زندگانی مانی، ۱۳۱۳
  • گلشن صبا، فتحعلی خان صبا (تصحیح)، ۱۳۱۳
  • احوال فردوسی، ۱۳۱۳
  • تاریخ سیستان (تصحیح)، ۱۳۱۴
  • رسالهٔ نفس ارسطو ترجمهٔ باباافضل کاشانی (تصحیح)، ۱۳۱۶
  • مجمل‌التواریخ والقصص (تصحیح)، ۱۳۱۸
  • منتخب جوامع‌الحکایات، سدیدالدین عوفی (تصحیح)، ۱۳۲۴
  • سبک شناسی، (سه جلد) ۱۳۲۱-۱۳۲۶
  • تاریخ مختصر احزاب سیاسی (دو جلد)، ۱۳۲۱-۱۳۶۳
  • دستور زبان فارسی پنج استاد (به همراهی قریب، فروزانفر، رشید یاسمی، همایی)، ۱۳۲۹
  • شعر در ایران، ۱۳۳۳
  • تاریخ تطّور در شعر فارسی، ۱۳۳۴
  • دیوان اشعار، تهران، ۱۳۳۵
  • تاریخ بلعمی، ابوعلی محمدبن محمد بلعمی (تصحیح) (به کوشش محمد پروین گنابادی)، ۱۳۴۱
  • فردوسی‌نامه بهار، (به کوشش محمد گلبن)، ۱۳۴۵
  • رساله در احوال محمدبن جریر طبری
  • بهار و ادب فارسي

منابع

  • بهار، محمدتقی. تاریخ مختصر احزاب سیاسی. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۵۷. صص الف تا یج. 
  • بهار، محمدتقی. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۵۱. صص الف تا یج. 
  • بهار، محمدتقی. دیوان بهار. چاپ اول. تهران، ۱۳۶۸. 
  • سپانلو، محمدعلی. بهار. چاپ اول. تهران: طرح نو، ۱۳۷۴. 
  • مصاحب، غلامحسین (سرپرست). دایرةالمعارف فارسی. چاپ سوم. تهران: امیرکبیر، کتابهای جیبی، ۱۳۸۱. صص ۴۷۵ و ۴۷۶. 

این مقاله شامل بخش‌هایی به قلم محمدتقی بهار (درگذشته در ۱ اردیبهشت ۱۳۳۰) است. حقوق معنوی آن بخش‌ها برای محمدتقی بهار محفوظ است.




نوشته شده در تاريخ 2012/3/28 توسط parnian |

زندگی‌: دورهٔ اول (تا نیمه‌راه مشروطیت)

علی‌اکبر دهخدا در سال ۱۲۵۷ خورشیدی در تهران متولد شد. اگرچه اصلیت او قزوینی بود ولی پدرش خانباباخان که از ملاکان متوسط قزوین بود، پیش از ولادت وی از قزوین خارج شده و در تهران اقامت گزیده بود. هنگامی که او ده ساله بود پدرش فوت کرد. در آن زمان شیخ غلامحسین بروجردی که از دوستان خانوادگی آنها بود کار تدریس دهخدا را به عهده گرفت و دهخدا تحصیلات قدیمی را نزد او آموخت.

در زمان گشایش مدرسهٔ سیاسی وابسته به وزارت امور خارجه در سال ۱۳۱۷ قمری، دهخدا در آزمون ورودی مدرسه شرکت کرد و در آنجا مشغول تحصیل شد و چهار سال بعد جزو اولین فارغ‌التحصیلان مدرسهٔ سیاسی بود. طی این دوره با مبانی علوم جدید و زبان فرانسوی آشنا شد. معلم ادبیات فارسی آن مدرسه محمدحسین فروغی بود و گاه تدریس ادبیات کلاس را به عهده دهخدا می‌‌گذاشت. چون منزل پدری دهخدا در جوار منزل حاج شیخ هادی نجم‌آبادی بود، دهخدا از این موقعیت استفاده می‌‌کرد و از محضر او بهره‌ می‌‌گرفت.

پس از اتمام دوره مدرسهٔ سیاسی، دهخدا که اکنون میرزا علی‌اکبر خان قزوینی نامیده می‌شد، به خدمت وزارت امور خارجه درآمد و در سال ۱۲۸۱ هنگامی که معاون‌الدوله غفاری به‌عنوان سفیر ایران در کشورهای بالکان منصوب شده بود، دهخدا به‌عنوان منشی سفیر با او همراه شد. اقامت آنها در اروپا بیش از دو سال در و بیشتر در شهر وین بود. دهخدا از این دوره برای آشنایی بیشتر با زبان فرانسوی و دانش‌های جدید استفاده کرد. در سال ۱۲۸۴ به ایران بازگشت.

بازگشت دهخدا به ایران مقارن با آغاز مشروطیت بود. ابتدا به مدت شش ماه در اداره شوسهٔ خراسان که در مقاطعهٔ حسین آقا امین‌الضرب بود، به‌عنوان معاون و مترجم مسیو دوبروک مهندس بلژیکی استخدام شد.

در همین هنگام، میرزا جهانگیرخان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی برای آغاز انتشار روزنامه صوراسرافیل که خود بنیان‌گذار آن بودند از او دعوت به همکاری کردند. دهخدا از ابتدا نویسندهٔ اصلی در صوراسرافیل بود. نخستین شمارهٔ این روزنامهٔ هفتگی پنج‌شنبه هفدهم ربیع‌الآخر ۱۳۲۵ قمری برابر دهم خرداد ۱۲۸۶ و ۳۰ مه ۱۹۰۷ در هشت صفحه در تهران منتشر شد. صوراسرافیل طی چهارده ماه بعدی با تعطیل‌ها و توقیف‌هایی که دید جمعاً سی و دو شماره منتشر شد که تاریخ آخرین شماره بیستم جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ بود. دهخدا در آغاز هر شمارهٔ روزنامه مقاله‌ای در زمینهٔ مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و در پایان مقاله‌ای با عنوان چرند و پرند با نام مستعار می‌نوشت. سبک نگارش این مقالات در ادبیات فارسی بی‌سابقه بود و مکتب جدیدی را در روزنامه‌نگاری ایران و نثر فارسی معاصر پدید آورد.

مهم‌ترین نام مستعار میرزا علی‌اکبر خان قزوینی در چرند و پرندش دخو بود. دخو مخفف کلمهٔ دهخدا است، خطابی برای مردم ساده‌دل در قزوین، زادگاه پدر و اجداد نویسنده. البته دهخدا در اصل به معنی کدخدا و خداوند و بزرگ ده است. برخی نوشته‌های دهخدا موجب اعتراض‌های شدید سنّت‌گرایان متعصب و طرفداران استبداد شد تا جایی که حتی حکم به تکفیر او دادند. مجلس چند بار راجع به نوشته‌های او به بحث و گفتگو پرداخت. در جلسهٔ بیستم شعبان ۱۳۲۵ اسدالله میرزا به شکایت انجمن اتحادیهٔ طلاب اشاره کرد. آقا سید محمد جعفر نماینده‌ای دیگر تصریح کرد که در شماره‌های ۱۲ و ۱۴ صور اسرافیل نوشته‌ای که به تکفیر بینجامد دیده نمی‌شود اما مطالب سیاسی را باید وزارت علوم و معارف نظر دهد. پس از یکی دو گفتار دیگر روزنامه به‌طور موقت توقیف شد. در این میان دهخدا نیز به مجلس احضار شد وتوانست با منطق و استدلال و حاضرجوابی مخالفان را مجاب کند. البته دهخدا را از در پشتی مجلس خارج کردند زیرا برخی متعصبان مسلح با سلاح گرم، آمادهٔ حمله به او بودند.


زندگی‌: دورهٔ دوم (تبعید و مهاجرت)

بعد از کودتای محمدعلی شاه در ۱۲۸۷، دهخدا همراه با عده‌ای از آزادی‌خواهان در سفارت انگلیس تحصن کردند. محمدعلی شاه که از این موضوع خشمگین بود با تبعید ایشان به کشورهای همجوار و اروپا موافقت کرد. به روایت ناظم‌الاسلام کرمانی بنا شد که شش نفر از کسانی که در «سفارتخانهٔ انگلیس بودند نفی و تبعید شوند که هر یک را از قرار ماهی صد و پنجاه تومان بدهند و غلام سفارت آنها را ببرد به سرحد برساند و رسید گرفته مراجعت کند، تا یک سال در خارجه باشند. پس از یک سال مختارند به هر جا بخواهند بروند و یا مراجعت کنند به ایران». راوی دیگر در باکو، چند تن از ایشان را نام می‌برد (سید حسن تقی‌زاده، میرزا محمد نجات، وحیدالملک، دهخدا، حسین پرویز) که «آزادی‌خواهان و تجار کمک کرده اعانه دادند»، و آنها «به‌علت ناسازگاری محیط از راه تفلیس به پاریس رفتند».

پس از ورود دهخدا و آزادی‌خواهان تبعیدی به پاریس، گروهی از آنها به دعوت ادوارد براون به لندن رفتند. میرزا آقا فرشی، سید حسن تقی‌زاده، معاضدالسلطنه و محمدعلی تربیت از آن جمله‌ بودند. اما معاضدالسلطنه اندکی بعد به پاریس بازگشت و با دهخدا در انتشار دوبارهٔ صوراسرافیل همکاری کرد. دهخدا دعوت براون را برای رفتن به لندن و نشر صوراسرافیل در آن شهر را نپذیرفت. براون استدلال می‌کرد که در انگلستان امکانات بیشتری مهیاست و روزنامه‌هایی مانند منچستر گاردین و دیلی نیوز هواخواه مشروطه‌اند و چیزهایی می‌نویسند، اما دهخدا بنابر مصالحی ترجیح داد که چنین نکند. دهخدا در پاریس با علامه محمد قزوینی معاشر بود.

چون امکان نشر روزنامه در پاریس نبود، گروه صوراسرافیل، یعنی دهخدا، میرزا قاسم خان تبریزی، میرزا محمد نجات و حسین پرویز، در آذر ۱۲۸۷ به شهرک ایوردُن (Yverdon) در سویس نقل مکان کردند، اما محل چاپ روزنامه با اتخاذ تدابیری همچنان در پاریس بود. دورهٔ دوم صوراسرافیل در ایوردن در دی و اسفند ۱۲۸۷ تنها سه شماره منتشر شد. مطالب و مقالات روزنامه به قلم دهخدا و بسیار تندتر و صریح‌تر از پیش بود. در شمارهٔ سوم دهخدا مسمط معروف خود «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» که آن را در یادبود میرزا جهانگیرخان شیرازی سروده بود به چاپ رساند. دهخدا در تبعید برخلاف همگنانش در وضعیت مالی بسیار دشواری می‌زیست. دوران تبعید دهخدا در اروپا بی‌نهایت پرتنش و افسرده‌کننده بود و گفته شده که حتی به خودکشی یا گرفتن تابعیت بیگانه فکر کرده بوده است.

در فروردین ۱۲۸۸ گروه ایوردن به استانبول رفتند و به انجمن سعادت ایرانیان پیوستند. این انجمن را گروهی از ایرانیان مشروطه‌خواه همچون یحیی دولت‌آبادی، محمدعلی تربیت و حسین دانش اصفهانی با استفاده از محیط آزادتری که با تحولات جدید در عثمانی فراهم شده بود تشکیل داده بودند. مهم‌ترین فعالیت سیاسی دهخدا در استانبول نشر چهارده یا پانزده شماره از روزنامهٔ سروش در فاصلهٔ تیر تا آبان ماه ۱۲۸۸ بود. مؤسس و مدیر روزنامه سید محمد توفیق و سردبیر آن علی‌اکبر دهخدا و نویسندگان آن معاضدالسلطنه، میرزا یحیی دولت‌آبادی و میرزا حسین دانش اصفهانی بودند.

در همان دورهٔ اقامت دهخدا در اروپا دورهٔ دوم روزنامهٔ روح‌القدس با گرایش رادیکال سوسیالیستی احتمالاً در پاریس، منتشر می‌شد که دبیر و نگارندهٔ آن میرزا علی‌اکبر خان دهخدا معرفی شده است.  پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه، در انتخابات دورهٔ دوم مجلس شورای ملی علی‌اکبر دهخدا در حالی که هنوز در استانبول بود، هم از تهران و هم از کرمان (به نشانهٔ حق‌شناسی مردم این ایالت از بابت مقالات صوراسرافیل) به نمایندگی مجلس انتخاب شد. دهخدا نمایندگی مردم کرمان را پذیرفت. دهخدا در بازگشت به ایران و در ادامهٔ فعالیت سیاسی خود به حزب اعتدالیون پیوست و این برخلاف انتظار یاران سابق او بود که غالباً در حزب رقیب یعنی حزب دموکرات جمع شده بودند.

با آغاز جنگ جهانی اول و ورود نیروهای روسی به شمال ایران و نزدیک شدن آنها به پایتخت و سقوط دولت، دهخدا همراه با اعضای کمیتهٔ مهاجرت ابتدا به قم و سپس به کرمانشاه رفت. پس از انحلال حکومت در مهاجرت، دهخدا به مدت دو سال و نیم به دعوت روسای ایل بختیاری در مناطق چهارمحال بختیاری به سر برد و بخش عمده‌ای از این دوره را مهمان لطفعلی خان امیرمفخم در قلعه دزک در نزدیکی فرخ‌شهر کنونی بود. در همانجا بود که اندیشهٔ تدوین لغت‌نامه یا فرهنگ‌نامه‌ای جامع برای زبان فارسی در ذهن او شکل گرفت و با استفاده از کتابخانهٔ امیرمفخم کار نگارش یادداشت‌های لازم برای لغت‌نامه و امثال و حکم را آغاز کرد.

 فعالیت سیاسی

وی سردبیری برخی نشریات مربوط به حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) را نیز به عهده داشت. [۴][۵] در کشاکش انحلال سلطنت و برپائی جمهوری، دهخدا بعنوان اولین کاندیدای مقام ریاست جمهوری درایران مطرح شد. مردی که می توانست اولین رئیس جمهور ایران باشد شخصیتی ملی، سیاسی، ادیب، ستم دیده استبداد و از آن مهم تر، از کوره ارتجاع ستیزی و دفاع از ترقی و تحول ایران بیرون آمده. دیکتاتوری پهلوی که مستقر شد، بیم از این کاندیداتوری به کینه استبداد تبدیل شد. دهخدا را نمی شد سر پیری و به جرم طرح او بعنوان اولین رئیس جمهور ایران کشت، اما می‌شد به انزوا کشاند؛ و چنین کردند. او در انزوا همان کرد که فردوسی کرده بود. فرهنگ دهخدا را پایه ریخت. دهخدا به همین دلیل تا پایان عمر مغضوب دربار سلطنتی ماند! [۶] به همین دلیل در دورهٔ رضا شاه از کارهای سیاسی کناره گرفت و به کارهای علمی و ادبی و فرهنگی مشغول شد. مدتی ریاست دفتر (کابینه) وزارت معارف، ریاست تفتیش وزارت عدلیه، ریاست مدرسه علوم سیاسی و سپس ریاست مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی تهران به او محول گردید. چند روز قبل از شهریور ۱۳۲۰ و خلع رضاشاه، معزول شد و پس از آن بیشتر به مطالعه و تحقیق و نگارش پرداخت.

زندگی‌: دورهٔ سوم

پس از پایان جنگ جهانی اول، دهخدا از فعالیت‌های سیاسی کناره گرفت، و طی دورهٔ رضا شاه به کارهای علمی و ادبی و فرهنگی پراخت. مدتی ریاست دفتر (کابینه) وزارت معارف (وزارت فرهنگ بعدی) و سپس ریاست تفتیش وزارت عدلیه (وزارت دادگستری بعدی) را به عهده داشت. در سال ۱۳۰۶ مدرسهٔ سیاسی به مدرسهٔ عالی حقوق و علوم سیاسی تغییر نام یافت و ریاست آن را علی‌اکبر دهخدا به عهده گرفت. در سال ۱۳۱۴ به عضویت فرهنگستان ایران انتخاب شد. از زمان تأسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ ریاست دانشکدهٔ حقوق و علوم سیاسی را تا سال ۱۳۲۰ به عهده داشت. در این سال از خدمات دولتی بازنشسته شد و یکسره به کار لغت‌نامه پرداخت. در همین دوران بود که در جواب استفسار دوستان که چرا شعر و نثری به سبک آنچه در صوراسرافیل منتشر می‌کرد نمی‌سراید و نمی‌نویسد، می‌گفت: «در این زمانه بسیارند کسانی که حاضرند وقت و نیروی خود را صرف شعر گفتن و مقاله نوشتن و طبع و نشر آنها در روزنامه‌ها و مجلات کنند، ولی شاید کمتر کسی باشد که بخواهد و بتواند با تألیف آثاری مانند امثال و حکم و لغت‌نامه وظیفه‌ای دشوار و خسته‌کننده و طاقت‌سوز ولی واجب را تحمل نماید.»  به سردبیر مجلهٔ آینده، دکتر محمود افشار یزدی که از او مقاله می‌خواست (پس از شهریور ۱۳۲۰) نوشت که «اگر میسر شد و گرفتاری‌ها اجازه داد مقالاتی می‌فرستم، با شرط عدم تحریف»؛ اما کمتر برای مطبوعات دست به قلم می‌برد. 

در نخستین کنگره نویسندگان ایران در تیر ماه ۱۳۲۵ جزء هیئت رئیسه شرکت داشت. در اسفند ۱۳۲۹ در تأسیس جمعیت مبارزه با بی‌سوادی شرکت کرد. در همان سال از جمله نویسندگان و اهل فرهنگی بود که بیانیهٔ صلح استکهلم را امضا کرد.

دهخدا در سال‌های نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق، پشتیبان جدی او بود. در ماههای پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شایعهٔ تشکیل شورای سلطنت و ریاست شورای دهخدا، و حتی شایعهٔ جمهوری و ریاست جمهوری دهخدا بر سر زبان‌ها افتاد. دستی نیز در کار بود که سرمقالهٔ نخست صوراسرافیل ایوردُن (دورهٔ دوم) را که حاوی حمله‌های بی‌پروایی به موجودیت پادشاهی در ایران بود برای رهبران سیاسی ارسال می‌کرد.

دهخدا در جریان نهضت ملی شدن نفت پشتیبان جدی دکتر مصدق بود. در صورت پیروزی نهضت و اعلام جمهوری قرار بود که وی کاندید ریاست جمهوری باشد. به همین خاطر نیز ماموران کودتا پس از کودتای ۲۸ مرداد به خانه اش ریختند و وی را شدیدا مضروب نمودند.

در چنین وضعیتی بود که در روزهای اول بعد از کودتا، خانهٔ دهخدا توسط مأموران تفتیش شد و وی را شدیدا مضروب نمودند. دهخدا مورد احضار و بازجویی قرار گرفت. به دلایل پیش‌گفته و نیز شرکت در نامهٔ سرگشاده علیه کنسرسیوم نفت در سال بعد، نام دهخدا را از خیابان محل زندگی‌اش برداشتند.

علی‌اکبر دهخدا در روز دوشنبه هفتم اسفند ماه ۱۳۳۴ در سن ۷۷ سالگی در خانه مسکونی خود در خیابان ایرانشهر تهران درگذشت. پیکر او به شهر ری مشایعت و در ابن بابویه در مقبره خانوادگی مدفون گردید. پس از درگذشت دهخدا، خانه‌اش تبدیل به دبستانی با نام خودش شد. اما در سال‌های پس از انقلاب نام او را از روی دبستان برداشتند.


 لغت‌نامه

مقدمات انتشار لغت‌نامهٔ دهخدا از اواخر دههٔ ۱۳۰۰ شمسی با مساعدت دولت فراهم شد و اولین قراردادها برای این منظور سال‌‌های ۱۳۱۳ و ۱۳۱۴ بین وزارت معارف و علی‌اکبر دهخدا منعقد شد. اولین مجلد لغت‌نامه در سال ۱۳۱۸ منتشر شد، اما به‌دلیل کندی کار چاپخانه بانک ملی، آغاز جنگ جهانی دوم و حجم وسیع کار، چاپ لغت‌نامه متوقف شد. پس از پایان جنگ، اندیشهٔ چاپ و نشر تألیف دهخدا به یک ایدهٔ ملی تبدیل شد. سرانجام در سال ۱۳۲۵ با طرح پیشنهادی عده‌ای از نمایندگان مجلس شورای ملی (در رأس آنها محمد مصدق) و به دنبال آن تصویب مادهٔ واحده‌ای در مجلس، وزارت فرهنگ مکلف به تأمین کارمندان و امکانات لازم برای تدوین لغت‌نامه شد. به این ترتیب، لغت‌نامه از یادداشت‌های گردآوری شده توسط دهخدا بسیار فراتر رفت، و سازمان لغت‌نامه از آغاز تا پایان نشر کتاب، از همکاری تعدادی از لغت‌شناسان برخوردار شد که نام‌های آنها در مقدمهٔ ویرایش جدید (سال ۱۳۷۷) به‌عنوان عضو هیئت مؤلفان لغت‌نامه آمده است.

معاونت ادارهٔ لغت‌نامه با دکتر محمد معین بود تا در سال ۱۳۳۴ مجلس شورای ملی ادارهٔ لغت‌نامه را از منزل دهخدا به مجلس منتقل ساخت و دهخدا دکتر معین را به ریاست اداره معرفی کرد و طی دو وصیت‌نامه او را مسئول کلیهٔ فیش‌ها و ادامهٔ کار چاپ لغت‌نامه قرار داد. پس از درگذشت دهخدا در اسفند ۱۳۳۴ محل لغت‌نامه تا سال ۱۳۳۷ همچنان در مجلس شورای ملی بود و از آن پس به دانشگاه تهران منتقل شد.


نمونه اشعار 

دهخدا مسمط معروف خود «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» را در یادبود میرزا جهانگیر خان شیرازی مدیر روزنامه صور اسرافیل سرود:

ای مرغ سحر، چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز نفحهٔ روح‌بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زر تار

محبوبهٔ نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار

واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند

تعبیر عیان چو شد تو را خواب

دل پر ز شعف، لب از شکر خند

محسود عدو، به کام اصحاب

رفتی بر یار خویش و پیوند

آزادتر از نسیم و مهتاب

زان کو همه شام با تو یک چند

در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده، یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم

ای بلبل مستمند مسکین

وز سنبل و سوری و سپرغم

آفاق، نگارخانهٔ چین

گل، سرخ و به رخ عرق ز شبنم

تو داده ز کف قرار و تمکین

زان نوگل پیشرس که در غم

ناداده به نار شوق تسکین

از سردی دی، فسرده یاد آر

ای همره تیه پور عمران

بگذشت چو این سنین معدود

وان شاهد نغز بزم عرفان

بنمود چو وعد خویش مشهود

وز مذبح زر چو شد به کیوان

هر صبح شمیم عنبر و عود

زان کو به گناه قوم نادان

در حسرت روی ارض موعود

بر بادیه جان‌سپرده یادآر

چون گشت ز نو زمانه آباد

ای کودک دورهٔ طلایی

وز طاعت بندگان خود شاد

بگرفت ز سر خدا، خدایی

نه رسم ارم، نه اسم شداد

گل بست زبان ژاژخایی

زان کس که ز نوک تیغ جلاد

مأخوذ به جرم حق‌ستایی

تسنیم وصال خورده، یادآر


دیگر آثار 

      لغت‌نامه

·         امثال حکم

·         چرند و پرند (مجموعه مقالات).

·         فرهنگ فرانسه به زبان فارسی

·         ابوریحان بیرونی

·         تعلیقات بر دیوان ناصر خسرو

·         پندها و کلمات قصار

·         دیوان شعر

·         تصحیح دیوان منوچهری

·         تصحیح دیوان حافظ

·         تصحیح دیوان سید حسن غزنوی

·         تصحیح دیوان مسعود سعد

·         تصحیح دیوان سوزنی سمرقندی

·         تصحیح دیوان فرخی سیستانی

·         تصحیح دیوان ابن یمین

·         تصحیح لغت فرس اسدی

·         تصحیح صحاح الفرس

·         تصحیح یوسف و زلیخا

  • ترجمهٔ روح القوانین مونتسکیو (منتشرنشده)
  • ترجمهٔ عظمت و انحطاط رومیان

نوشته شده در تاريخ 2012/3/28 توسط parnian |
ادبیات مشروطه 

  ادبیات مشروطه، به ادبیات دوره‌ای گفته می‌شود كه در آن شاعران، نویسندگان و اصحاب هنر، ادبیات را وسیله‌ای برای بیان اهداف سیاسی و اجتماعی خود، از جمله تنریر افكار مردم، آزادی و استقرار مشروطیت، قرار داده بودند؛ كه از نظر زمانی بین سالهای 1240 تا 1299 هـ.ش. را دربرمی‌گیرد.

  ایرانیان دوره مشروطه، در اثر آشنایی با اروپا و كشورهای دیگر به عقب ماندگی های خود در زمینه ساختار های اقتصادی و سیاسی پی برده و مشكل اساسی را در نبود قانون و وجود حكومت استبدادی دریافتند، لذا برای حاكم شدن بر سرنوشت خود – دمكراسی – و ایجاد قانون و آزادی خواستار مشروطه شدند و این خواست‌ها را در بستر شعر، طنز، داستان، نمایش‌نامه و ...گسترش دادند.

  متفكران مشروطه دریافتند كه برای بیدار كردن مردم و آگاه كردن آنان نسبت به پیشرفت جامعه، باید با كهنه‌ها جنگید و هر چه بیشتر راه را برای «نو» گشود. بنابراین، ادبیات مشروطه در جریان جدال با ادبیات كهنه، شكل و جان می‌گیرد و به همین دلیل از همه جهت- چه از نظر شكل و چه از نظر محتوا- نو و سنت شكن است. میرزا فتحعلی آخوندزاده، یكی از قدیمی‌ترین متفكران مشروطه می‌گوید:« به هر چه دست می‌زنی ایجاب می‌كند كه از آن انتقاد شود. بنابراین دو جنبۀ اساسی ادبیات مشروطه، نقد ادبیات گذشته و طرح ادبیات نو است. این نقد و طرح، در عرصۀ زبان، اسلوب، شیوه بیان و محتوا مطرح می‌شود.

  در عرصه محتوا، شاعر و نویسنده با دیدگاهی انتقادی به مضامین و موضوعات ادبی گذشته می‌نگرد و در پی موضوعات جدید است. موضوعاتی نظیر «وطن»، «آزادی» و «قانون». «فرهنگ نو و تعلیم و تربیت جدید»، «ستایش علوم جدید»، «زن و مسئله برابری او با مرد»، «انتقاد از اخلاقیات سنتی» و «مبارزه با خرافات مذهبی (و گاهی خود مذهب)» از موضوعات برجستۀ دیگر ادب مشروطه است؛ به طوری كه انتقاد از سنت‌ها، گاه حالت افراطی داشته و به گونه‌ای تعمدی یا سهل‌انگارانه مابین سنت‌های قدسی و تعالیم دینی از یكسو، و رسوم  متحّجر و غلط، و ساختار فرتوت استبداد كلاسیك ایران از سوی دیگر، تفاوتی نگذارد و تحت لوای مبارزه با مظاهر فساد و انحطاط قاجاری، به سنت ستیزی، دین گریزی و ...روی آورد.

  در عرصه زبان، ورود مضامین و موضوعاتی از این دست به قلمرو ادبیات  پارسی به جست وجوی زبانی ‌انجامید كه در خور رویارویی با این گونه مفاهیم و اندیشه‌ها باشد. هدف متفكران مشروطه وارد كردن مردم – توده مردم- به اجتماع و سیاست بود، بنابراین باید با زبان آنها، با ایشان سخن گفته می‌شد. بدین سان نثر و شعر فارسی برای برآوردن یك نیاز اجتماعی عمیق به زبان كوی و برزن نزدیك می‌شود. واژگان بازاری و عوام در شعر و نثر جاری می‌شود.

  در اسلوب و شیوۀ نگارش نیز تحول رخ داد. تمام نویسندگان و متفكران مشروطه، در تمام زمینه‌های ادبی به نوعی رئالیسم برهنه معتقد بودند. آنان چه در شعر و چه در نثر،  معتقد به افادۀ رئالیستی مطالب بودند و هر نوع شیوۀ غیر رئالیستی در آثار آنان مطرود بود.

  شعر دورۀ مشروطه ویژگی‌هایی متفاوت با شعر سنتی دارد. در حوزۀ محتوا و اهداف، شعر، دربار را ترك می‌گوید و به كوی و برزن می‌آید و سرشار از خون و فریاد، گرمی زندگی و آرمان است.

  تمام موضوعاتی كه در بالا به آنها اشاره شد، در قالب شعر مطرح و ارائه گردید. زبان شعر نیز بسیار ساده و عامیانه شد، واژه‌های غربی نیز به درون آنها راه یافت. در حوزۀ‌ صور خیال، شعر مشروطه آنقدر پر شور و ترفند بود كه جایی برای صور خیال باقی نگذاشت. شاعران این دوره به نوآوری در حیطۀ صور خیال اهمیتی نمی‌دهند. و در عرصه شكل و قالب شعر، شكل شعر، همان قالب‌های سنتی فارسی است با تفاوت‌هایی از جمله اینكه: در این دوره قالب مستزاد بسیار رواج پیدا می‌كند، قصیده از مقبولیت عام برخوردار نیست، غزل هم در این دوره كمتر سروده می‌شود؛ در مقابل «تصنیف» یكباره شكوفا شده، رواج بسیار می‌یابد.

  از شاعران این دوره می‌توان به ملك الشعرای بهار، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، اشرف الدین گیلانی، (نسیم شمال) و ...اشاره كرد.

  دربارۀ نثر دورۀ مشروطه باید گفت، روزنامه‌نویسی، نثر فارسی را از اوج تصنع بی‌ارزش و متكلفانه، به زندگی روزانه و زبان مردم كوچه و بازار فرود آورد. نویسندگان ضمن انتقاد تند و صریح از متكلف نویسان گذشته، نویسندگان را ملزم به استفاده از نثری ساده و روان كردند و همین كوشش‌ها بود كه طلیعۀ نخستین داستان نویسی به شمار می‌رود. آثار كسانی چون دهخدا –چرند و پرند- ؛ زین العابدین مراغه‌ای در حاجی بابا اصفهانی و...نثر را به سوی سادگی و روانی پیش راند. در این دوره، نوشتن مقاله‌های سیاسی و اجتماعی و انتقادی در روزنامه‌ها بسیار متداول شد و نثری پدید آمد به عنوان نثر مقاله‌نویسی، كه بهترین نمونۀ آن را می‌توان در نثر محمد علی فروغی یافت.

منابع:

1-  زرشناس، شهریار؛ چشم اندازی از ادبیات معاصر ایران، تهران، چاپ و نشر بین الملل، 1383، چاپ اول، جلد اول، ص 23.

2-  شفیعی كدكنی، محمدرضا؛ ادبیات فارسی (از جامی تا روزگار ما)، حجت ا.. اصیل (ترجمه) ، تهران، نی، 1382، چاپ دوم، ص 73،82 ،83.

3-     مؤمنی، باقر؛ ادبیات مشروطه، تهران، گلشایی، 1352، ص 30، 31، 47، 56.


نوشته شده در تاريخ 2012/3/28 توسط parnian |

ساعت هشت شب ؛صف دو رديفى طويل براى اهداى خون از راهروهاى بيمارستان تا كمرکش خيابان باقرخان  ادامه دارد . ازدحام * است و مهربانى .  مى گويند : جلوى دانشگاه  تهران ، سى چهل نفر كشته شده اند  و  زخمى زياد است.آمبولانسى آژيركشان می آید  و وارد بيمارستان مى شود. پير مردى، جوانى، روى دوشش است؛خودش رنگ به رو ندارد امّا روى صورت جوان خون دلمه*بسته. مىروند تو . همه با هم حرف مى زنند،درددل مىكنند، سياست مى بافند و از انتظار براى امام مى گو يند.  هيچ كدامشان فكلى و كراواتى نيستند. زن ها بعضى روسرى  دارند و بعضى  چادر، بعضى هيچ. خانمى مى گويد:چار چار است، به قول اخوان  «هوا بس ناجوان مردانه سرد است».  يادم  به راه پيمايى چند  روز  پيش  مى افتد كه  جوان هاى  ترك زبان  هم وطنم پا ها را به  زمين مى كوفتند  و  با مشت هاى گره کرده، ترکی سرود  می خواندند و موجب می شدند که قلب ها  تندتر بزند و سرما رانده شود.جوانی که جلوتر  از  من اپستاده، تازه پشت لبش سبز شده؛ رفپقش کمی از خودش  بزرگ تر است ، می گوپد :  «صبح روی  شکمم با  ماژپک نام  و  نام  فامپل  و شماره ی تلفنم  را نوشتم ». رفپقش می گوپد : «من دو  رکعت  نماز  شهادت خواندم  و  شناسنامه ام را توجپبم گذاشتم؛اگر شهپد شدم...»جوان بلند بالاپی که سبپل بور دارد  و کاپشن خاکستری  تنش  است، از بپمارستان  در می آپد. رفپقش  کاپشن قرمز  پوشپده ، دست  همدپگر  را می گپرند . رفپقش  توضپح می  دهد، اپن بار  سوم است که خون داده؛ خونش (O)- است؛ صورت جوانی که خونش(O)- است، گل انداخته؛ انگارتب  دارد.می گوپد:«پنبه و شپر و والپوم ده و آنتی بپوتپک می خواهند.خون به اندازه ی کافی دارند.فکر می کنم،به زودی اعلام کنندکه ...».مرد مپان سالی با روپوش سفپد مزپن به لکّه های خون از در بپمارستان بپرون می آپد  و داد  می زند:«خون به اندازه ی کافی دارپم ...شیر و ...»  پک نفر با شتاب  می آپد و  پک  بلند گوی  دستی  به دستش  می دهد.زن و مرد و پپر و جوان دوان دوان به راه می افتند. ماشپن ها بوق می زنند؛ موتور سپکلت ها تاپ تاپ صدا  می کنند.طولی نمی کشد که با پاکت های شپر،با بسته های پنبه در دست،با بسته های دوا،جمع آوری شده از خانه

 ها،دارو خانه ها و فروشگاه ها بر می گردند. والپوم ده و  آنتی بپوتپک پپدا نکرده اند.دختر جوانی نفس زنان از راه می رسد؛ پک شپشه دستش است؛  والپوم پنج  مادربزرگ است. دو تا  براپش  کنار گذاشته ؛ آخر فردا ، شنبه  روز  قتل است ،ممکن است دواخانه ها بسته باشد. آن جمعه ی خونپن دپگر(17 شهر پور) برای  زخمی ها پخ لازم بود . نزدپکی های  بپمارستان  در خانه ی هموطنی را  زدم.خانم ارمنی بود؛ هر چه  پخ در پخچالش داشت، داد و پخچال را خالی کرد و از ظرف های آب پر کرد.گفت :«پخ که بست براپتان می آورم». پرسپدم:«آب هندوانه دارپد؟» طولی نکشپد که همساپه  هاپش با لگن های پر از پخ و چند پارچ آب هندوانه به بپمارستان آمدند و چند تا شان هم سوپ جوجه و کمپوت آورده بودند. اپن مهربانی ها را کی و کجا دپده؟آن هم از مردمی که تمام عمر در لاک خودشان بوده اند. دختری را می شناسم که  پسر جوانی هل داده  بودش به طرف جوی آب تا در تپر رس نباشد و خودش تپر خورده بود.جوان های بسپاری  را می شناسم که سرشان را از بپخ تراشپده اند تا سربازانی که به مردم پناهنده شده بودند، لو نروند...  آن چه در دوران ما روی می دهد ، شعر عظپمی است و  قالب شعر  براپش برازنده  تر است .  دنبال قافپه  و   ردپف  نگردپد ؛شعر ناب است. بعدها معلم ها موضوع انشا خواهند دادکه «اپمان مهم تر است پا تفنگ؟»  در تارپخ کشور مان چه بسپار به مبارزانی سپاسی بر می خورپم که  هر چند کوشش شده  در تارپخ  گمشان  کنند امّا سخت حضور دارند  و پپدا  هستند . در هنر  و ادب اپران، در ادبپّات فارسی پپش از مشروطپت  به تعداد  معدودی  برمی خوريم که  سعی کرده اند « نه کرسی فلک را از زير پای قزل ارسلان  بکشند » و  در   دوران مشروطيّت   چه  بسیار روزنامه  نگار و  شاعر و  نويسنده که  تا   پای  جان مبارزه  کردند  و اين به  آن  نشان که   وقتی  نسيم آزادی می وزد ، بسيار گل ها خواهند شگفت. خوش بختانه قطار سريع  السّير  مردم  به طرف انقلاب راه افتاد و  هنرمندان بسياری خود را به قطار رساندند و  با مردم نشستند و قلبشان  با قلب مردم  هماهنگی  يافت  و هرم*  نفس  مردم  گرمشان کرد.

اين روزها در  روزنامه ها به نام های تازه  برمی خوريم و لذّت می بريم . يک طرّاح  با معرفت، دو تفنگ  به دست  دو تا شيرپشت به هم کرده ی آرم  تلويزيون داده بود و من حظ کردم و وقتی امام آمد، دو تا گل به دست شيرها داده بودند که ديديم حکومت چه طور به گل ها کج دهنی کرد.هزار دعا برلب و هزار امپد در دل دارم .امپدوارم حماسه ها و شهادت ها و  مبارزات  و جان فشانی ها ی مردم  نتپجه

 ای در خور کام بپاپد.  رهبر مستدام  و دل های همگی خوش باد!  اپن مردم چه آرپاپی چه  غپر آرپاپی  از نژاد  شرپف انسانی اند. امپدوارم و دعا می کنم که گل های اندپشه و تفکرّ بر حق،خرمن خرمن بشکفد و قانون، اساسی  بپابد برای اشاعه* ی آزادی و عدالت و امنپّت و تقوا و دانش. امپدوارم و  دعا می کنم که هنرمندان ما که راه  خودشان را  پافته اند، آن را ادامه بدهند و  قلبشان هم چنان با قلب مردم بتپد  و صدای آن ها ، آوای مردم رنج کشپده  باشد  وقلم و قلم مو وآهنگ و تپشه ی مصالحشان جز به راه حق نرود. امپدوارم و دعا می کنم که خسته و دل سرد نشوپم و رنج مشترکی که پادگار قرون است و دل ها پمان را به هم نزدپک کرده و شعارهاپمان را  واحد کرده و جهت مبارزه را متشکّل کرده و قوام و وحدت بخشپده، به پاپان برسد امّا  مهربانی دل ها و هم بستگی ها  و گذشت ها هپچ گاه  به ختام* نرسد . همه ی ما  و  بپش از همه ،  روشن فکران و هنرمندان  باپستی  با  دل سوزی و مروّت و عاری  از غرب زدگی به اپن بذر آسپب پذپر که مردم اپران پاشپده اند و  با خون خودشان آن را آبپاری  کرده اند،  آب  پاک  و  نورو هوای سالم بر سانند تا درختی ساپه گستر گردد.

 

                            بهنقل از روز نامه ی کیهان، بهمن 1357
نوشته شده در تاريخ 2012/3/22 توسط parnian |
اشاره:

عنوان ادبيات پايداري معمولاً به آثاري اطلاق مي‌شود كه تحت تأثير شرايطي چون اختناق و استبداد داخلي، نبود آزاديهاي فردي و اجتماعي، قانون‌گريزي و قانون‌ستيزي با پايگاههاي قدرت، غصب قدرت و سرزمين و سرمايه‌هاي ملي و فردي و... شكل مي‌گيرند. بنابراين جان‌ماية اين آثار با بيداد داخلي يا تجاوز بيروني در همة حوزه‌هاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي و ايستادگي در برابر جريانهاي ضد آزادي است.
صرف‌نظر از ويژگيهاي كلي اين نوع ادبيات، آن‌چه وجه مميزة آن از ساير مقوله‌هاي ادبي است، در پيام و مضمون آن نهفته است. بدين معنا كه آثاري از اين دست اغلب آيينة دردها و مظلوميتهاي مردمي هستند كه قرباني نظامهاي استبدادي شده‌اند. اين آثار ضمن القاي اميد به آينده و نويد دادن پيروزي موعود؛ دعوت به مبارزه و ايستادگي در برابر ظلم و ستم، ستايش آزادي و آزادگي، ارج نهادن به سرزمين مألوف و شهيدان و جان‌باختگان وطن را در بطن خود دارند.
يكي از دغدغه‌هاي اصلي نويسندگان و شاعران اين نوع ادبيات، بي‌هويتي نسلي است كه رفاه غربت، آنها را از درد و رنج ملت خويش غافل كرده است. از اين روست كه مي‌كوشند با طرح نمادهاي اسطوره‌اي ملي و تاريخي، عرق وطن‌دوستي و دفاع از آب و خاك و تلاش براي رسيدن به وضع مطلوب (به جاي تن دادن به وضع موجود) را در افراد ايجاد كنند.
نخستين و بايسته‌ترين گام در بحث و تحليل هر مقوله‌اي، شناخت جغرافيايي آن موضوع و ترسيم مرزهاي آن است. بي‌گمان براي بسياري از موضوعات، فراخنا و گستره‌اي بي‌مرز مي‌توان قائل شد و اين شيوه‌اي است كه در حوزة علوم انساني متداول‌تر است و البته جز گره‌افكني در كار و ايجاد ابهام و سردرگمي ره‌آوردي ندارد. ادبيات مقاومت يا پايداري نيز مصون از اين خطرگاه نيست. مي‌توان دامنة ادبيات پايداري را به هر نوع ايستادگي و رويارويي انسان كه در قالب شعر و نثر ظهور و بروز مي‌يابد گسترش داد. در اين صورت سروده‌هاي نخستين انسان در ستيز با عناصر طبيعت و عوامل مرموز مؤثر در سرنوشت، نوشته‌ها و سروده‌هايي كه ستيز انسان با خويش و خواهشهاي شكننده و اسارت‌آفرين را باز مي‌گويند و همة آثاري كه به جنگهاي تاريخ ملتها برمي‌گردند در قلمرو ادبيات پايداري قرار مي‌گيرند.
اما اين شيوة تحليل و تبيين و اعتقاد به چنين ميدان فراخ و بي‌مرزي نه علمي است و نه منطقي. از نظرگاه علمي، ادبيات پايداري به مجموعه آثاري اطلاق مي‌شود كه از زشتيها و پلشتيهاي بيداد داخلي يا تجاوزگر بيروني، در همة حوزه‌هاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي؛ با زباني هنري (اديبانه) سخن مي‌گويد. برخي از اين آثار، "پيش از رخ نمودن فاجعه، برخي در ميان جنگ يا پس از گذشت زمان ـ به نگارش "تاريخ" آن مي‌پردازند" (شكري، ص 11ـ10).
كاربرد عنوان "ادبيات پايداري" بسيار جوان است و عمدتاً به سروده‌ها، نمايشنامه‌ها، داستانهاي كوتاه و بلند، قطعات ادبي، طنزها، حسب حالها، نامه‌ها و آثاري گفته مي‌شود كه در همين سده، نوشته و آفريده شده‌اند و روح ستيز با جريانهاي ضد آزادي و ايستادگي در مقابل آنها را نشان مي‌دهند و متضمن رهايي و رشد و بالندگي جامعه‌هاي انساني هستند.

ويژگيهاي كلي ادبيات مقاومت

بين ادبيات مقاومت با ديگر حوزه‌هاي ادبيات، گذشته از بيان هنرمندانه، ويژگيهاي مشترك زير به چشم مي‌خورد:

1ـ بهره‌گيري از نماد
آنچه اين نوع ادبيات را به استفاده از نماد ناگزير كرده است، نه فقط حاكميت فضاي اختناق، تهديد و ارعاب، كه زيبايي، ايجاز و قدرت در رساندن مراد و مقصود بوده است.

2ـ چهرة انساني عام داشتن
نمونه‌هاي شاخص و برجستة ادب پايداري هرچند نمودها و نمادهاي قومي، منطقه‌اي و ملي را در خويش دارند، اما به دليل آنكه زبان وجدان عام بشري هستند، همة انسانها در هر زمان و مكان مي‌توانند با آنها ارتباط دروني بيابند. به ديگر زبان ادبيات پايداري، فرازماني و فرامكاني است و هركس در همه گاه و همه‌جا مي‌تواند در آيينة آن آثار خود را بيابد يا چهرة سياه زشت‌كاران و اندوه نشسته بر چهرة دردمندان و شكوه ايستادن و ستيز با بيدادگريها را در آنها تماشا كند.


3ـ مشتركات ادبي، زباني، فكري
آثار ماندگار و موفق ادب پايداري همچون آثار بزرگ ادبي در حوزه‌هاي ديگر، مي‌توانند در قالب سبكهاي گوناگون تجلي يافته، از نظرگاه و ساختهاي گوناگون ادبي، زباني و فكري تحليل و ارزيابي شوند. اين آثار از زيباييهاي لفظي و معنوي سرشارند، از نظرگاه زباني قابل تحليل و تأمل‌اند و از نظرگاه فكري و انديشگي، مضامين بلند و اصيل انساني در آنها متجلي است.

شاخصهاي ادبيات مقاومت

گذشته از وجوه مشترك با ديگر مقوله‌هاي ادبي، وجوه بارز و متمايزي در ادبيات مقاومت ديده مي‌شود كه برخي از آنها عبارتند از:

1ـ ترسيم چهرة رنج كشيده و مظلوم مردم
مردم، قربانيان نخستين نظامهاي بيدادگر و استثمارپيشه‌اند. فقر، فساد، سرگرداني، مرگ و حتي جنايت محصول استبداد و بيداد است. ادب پايداري آيينة دردها، رنجمويه‌ها، شروه‌ها و مرثيه‌هاي مردم است؛ مردمي كه گدازه‌هاي درون را در خاكستر نگاهشان فرياد مي‌كنند و شاعر، شعرش را تفسير اين دردها مي‌سازد:

فلاتي بي‌باران
با علف‌چرهاي قحطي‌زده‌اش
و گله‌اي پراكنده
كه در جست‌وجوي خاربني دندان‌گير
بر خاكِ پوكِ سرخ سوخته‌اش
پوزه مي‌مالد
و چوپان‌بچه‌اي بي‌لبخند
كه با ني‌لبكش
چهار ترانة غمگين را
پي‌درپي مي‌نوازد
?
مرگي ساده و پردرد
در طبيعت زيبا و فقير
اين است سهم ما
از تمامي بوليوي!
(در فكي، ص 39)

2ـ دعوت به مبارزه
ادب مقاومت، پرخاشگر و تندخو و بي‌پرواست و دعوت‌كننده به قيام، ايستادگي و ايثار؛ دعوتي كه گاه به صورت فرياد اعتراض است و گاه در چهرة نبرد مسلحانه:

فريادهاي وطن را
بر گيتارهايتان بنوازيد
تا ترانه‌هاي ناخوانده
چون خوني جوان
در رگها بجوشد
و عشق
چون زيباترين دختر بومي
در حلقة آزادي و بهار
دست بيفشاند
آرزوهاي سوخته
در حنجره‌هاتان تازه مي‌شود.
و سرودهاتان
زحمتكشان را رويين‌تن مي‌كند
ميراث تازيانه‌خوردگان را
ـ هرچه هست ـ
بر گيتارهايتان بنوازيد
زخمه‌هاتان
پرواز كبوتراني خون‌رنگ
و آوايتان
جرعه‌اي خوش
براي عطشناك گلوي وطن است
عصيانهاي وطن را
بي‌آنكه نفس تازه كنيد
بر گيتارهايتان بنوازيد
(پيشين، ص 98-97)

3ـ بيان جنايتها و بيدادگريها
در نظامهاي مستبد و بيدادگر، شكنجه و تازيانه و زندان، خفه كردن فريادها در گلو، تبعيد و ترور، قانون است. "جواد جميل" شاعر عراقي در شعري با عنوان "ترور" مي‌گويد:

...صداي تق‌تق قدمهايشان بلند بود
صدايشان طعم مرگ مي‌داد.
و چشمهايشان چون چشمان وحوشي بود
كه شب جنگ آن را پوشانده باشد
ـ كيستند؟
ـ "اسم لازم نيست
آمده‌ايم تا چيزهايي را بشناسي."
و آرامش شب
با صداي تيري لرزيد
و ريسمان باريكي از خون
خاموشانه پيچيد
...
بر جسد زرد
يك تكه ورق پيدا كرديم
"تروريستها
نصّ قانون برايشان اجرا شد."
(جميل، ص 78)
و "جبرا ابراهيم جبرا" شاعري از سرزمين فلسطين در مجموعه شعر "در بيابانهاي تبعيد" از تبعيد و خيانت مي‌گويد:
بهارهاي پياپي را در بيابانهاي تبعيد مي‌گذرانيم.
با عشق خود چه كنيم
درحالي‌كه چشمانمان پر از خاك و شبنم يخ‌زده است؟
(بدوي، ص 524)

4ـ توصيف و ستايش جان‌باختگان و شهيدان
مبارزان راه آزادي و ايثارگراني كه هستي خود را به ميدان نبرد آورده‌اند و در شكنجه‌گاه يا ميدان مبارزه جان باختند، نماد عظمت و افتخار و الگوي فداكاري هستند:

اي قهرمانان!
اين خون شماست
در قلب من
كه چون شهابها فرو افتاد
و عشق مرا انگيخت
كدام پيكر با اين خون تطهير نمي‌يابد.
(بخشي از شعر "شيپور شهيدان" از سن‍ّيه ـ صالح شاعر مشهور سوري، در كتاب خاكستر تمدنها، ص 18)
و "حميد المختار" شاعر فلسطيني، در توصيف شكوهمندي شهادت شهيدان مي‌گويد:
وقتي او را به چوبة اعدام بستند
و به سويش آتش گشودند
همگي در خون تپيدند
اما او هنوز بر پاي ايستاده بود.
(بخشي از شعر "حميد المختار"، ترجمة محمدرضا تركي، اطلاعات، 11/12/1371)
"آله خاندروگازه‌لا" شاعر و ترانه‌پرداز السالوادوري در سوگ "ويكتورخارا" ـ آوازخوان مقتول شيلي ـ مي گويد:
او را در پرسه‌هاي بي‌پايان كولي‌وارش
درمي‌يابيم
كه ترن‍ّم زنگدارش
چون ناقوس شبانگاهي
خواب مسموم قاره را آشفته مي‌كند
او ميراث بوميان پابرهنه
فرزند بي‌بديل خلق لاتين
ويكتور خاراست
(درفكي، 103ـ102)

5ـ القاي اميد به آينده و پيروزي موعود
شاعر و نويسنده از پس ابرهاي تيرة يأس و سرخوردگي كه آسمان چشمان مردم تحت ستم و جور را فراگرفته است، به روشنايي افق فردا نظر دارند و مي‌كوشند با نويد دادن شكست بي‌ترديد ستم و پيروزي عدالت، بارقة اميد را در قلبها روشن نگه دارند. اين رسالت در آثار منظوم و منثور شاعران و نويسندگان ديني با بهره‌گيري از وعده‌هاي قرآني صورت مي‌گيرد و البته ساير شاعران و نويسندگان نيز به شيوه‌هاي ديگر مي‌كوشند مردم را به پيروزي نهايي حق بر باطل اميدوار سازند.
"عدنان الضائغ" شاعر تبعيدي عراقي مي‌گويد:

كتابهاي تاريخ را ورق مي‌زنم
انگشتانم به خون آلوده مي‌شوند
هرگاه فصلي از سرگذشت خودكامه‌اي
به اتمام رساندم
نگهبانان به سوي فهرست سوقم دادند
تا در آن‌جا از ترس بلرزم
اي ژنرالها
اي ژنرالها
با رؤياهايمان چه‌ها كه نكرديد؟!
با اين‌همه چكمه
از گردنهايمان مي‌گذريد
درحالي‌كه ما هنوز
براي خورشيد دست مي‌تكانيم
(اطلاعات، 20/3/1376، ترجمة محمد امين).

6ـ ستايش آزادي و آزادگي
آزادي، آرمان آزادي‌خواهان است. ستيز با زندان، بند و اختناق و نيز آرزوي روزهايي كه خورشيد آزادي از پشت ابرهاي تيرة بيداد بدمد، فضاي شعر پايداري را پر كرده است. آزادي در ادبيات پايداري، فرشته است، پيامبر است، نسيم و سبزه و درخت و بهار است و شاعر هماره در جست‌وجوي آن، تا آن حد كه در آرزوي يافتنش، مرگ را به جان مي‌خرد و توصيه مي‌كند پس از مرگ، جسدش را در صحرا (نماد رهايي و گستردگي) بيفكنند. و هرگز در قبر (به دليل شباهت آن به زندان) قرار ندهند. "احمد الصافي النجفي" (1984ـ1977) شاعر عراقي در شعري با عنوان "آزادي جاودان" مي‌گويد:

پس از مرگم مرا در صحرا افكنيد، چه خوش است زندگي و مرگ من در صحرا
در قبر حبسم مكنيد چون كه از زندان، حتي پس از مرگ بيزارم
وقتي بدنم خورش كركسها و شيرهاي در‌ّنده شود،
اجزاي پيكرم را خواهم ديد كه با من در هر سو در سير و سياحتند
چه سفر بي‌نظيري است چنين سفري بعد از مرگ كه من در زندگي نيز به شوق آن جان مي‌دادم
(بدوي، ص 143).

7ـ ستايش سرزمين خود
شاعران و نويسندگان ـ به‌ويژه آوارگان و تبعيديان ـ در يادكرد سرزمين خود، به ستايش گذشته‌ها، مبارزات، مردم و حتي مظاهر ديار خود مي‌پردازند. در شعر شاعران فلسطين اين ويژگي با اندوهي بزرگ و گاه پرخاش به دشمن، بيش از شاعران ديگر سرزمينها ديده مي‌شود:

يافا، فردا موقع درو به نزد تو برمي‌گرديم
همراه پرستو و بهار
و با دوستاني كه از تبعيدگاه و زندانها برمي‌گردند.
در موقع چاشتگاه با چكاوكها
و مادران
اينجا پناهگاه شمارة بيست است
هنوز حال ما خوب است و خانواده
و دوستان آواره
از زاغه‌هاي دور به خويشان سلام مي‌رسانند
"جبرا ابراهيم جبرا" شاعري از ناصرة فلسطين، خطاب به سرزمين خويش، از يادهاي كودكي و خاطرات پيش از غصب كشورش سخن مي‌گويد:
اي سرزمين ما، اي جايي كه جواني‌مان در تو
مانند رؤيايي، در ساية درختهاي پرتقال
و ميان درختهاي بادام مزرعه‌ها گذشت
ما را به ياد بياور، اينك كه
ميان خارهاي بيابانها
و كوههاي سنگلاخ سرگردانيم
(پيشين، ص 524)

8ـ طرح بي‌هويتي جامعه و تبعيديان
دوري از وطن و آوارگي، زيستن در غربت، به‌ويژه براي نسلي كه در غربت متولد مي‌شود، زمينه‌ساز فراموشي سرزمين، كم‌رنگ شدن حساسيتهاي ملي و گاه فراموشي و تأثيرپذيري از فرهنگ بيگانه است. يكي از دغدغه‌هاي نويسندگان و شاعران، بي‌هويتي نسلي است كه در غربت زيسته و امكانات غربت و تمت‍ّع گرفتن از آنها رنج مردمش را از يادش برده است و مي‌كوشد با پناه بردن به توجيهات گونه‌گون، خود را به آنچه "هست" راضي نگه دارد.
"عبدالوهاب البياتي" شاعر عراقي مي‌گويد:

اين روز هرگز از براي من نبود
در بسته بود!
اين روز هرگز از براي من نبود
بي‌حاصل خواهم بود! چاره‌اي نيست؛ هميشه در ناكجاآباد خواهم ماند.
نه چهره‌اي دارم و نه تاريخي، از ناكجاآبادم
(پيشين، ص 491)
و شاعرة مشهور بلغارستان بلاگاديميتروا در شعر "بذرهاي زمستان" مي‌گويد:
تبعيد ـ
ترجمان بينواي خود بودن
زبان بيگانه، حضور تو را انكار مي‌كند
آسان‌تر خواهي يافت
كر و لال بودن را
(اطلاعات، ص 28/9/1374)

9ـ طرح نمادهاي اسطوره‌اي ملي و تاريخي
هرگاه سخن از ملت و سرزمين به ميان مي‌آيد، اسطوره‌ها و نمادهاي ملي نيز مطرح مي‌شوند. "شاعران مصر فقط به اسطوره‌هاي عربي كه در ميراث عربي قديم وجود دارد، به‌خصوص به داستانهاي الف ليله و ليله ـ هزار و يك شب ـ توجه دارند ولي شاعران ديگر عرب به اساطير كهن عربي اكتفا نمي‌كنند، بلكه اسطوره‌هاي ملل قديم جهان را نيز در شعرشان مي‌آورند. اسطوره‌ها و نمادها پل پيوند گذشته و امروزند:

نياكان من آنان‌اند
كه سنگ اهرام را برافراشتند
و گلدستة اسلام را ساختند
و ما در روزگار پرافتخارمان
آشتي را پايه‌گذاري مي‌كنيم.
سوگند به اهرام و اسلام و آشتي
كه تو را خواهم كشت
با همة شرنگهايي كه تلخ‌زار روزگار
به من چشاند
در خون تو شنا خواهم كرد
(شكري، ص 446)

زمينه‌ها، عوامل پيدايي و رواج ادب مقاومت

سرشت انسان، بدي را برنمي‌تابد، از اين‌رو ناسازگاري خود را با بيداد و ناروا به اشكال مختلفي چون: اعتراض، پرخاش، ستيزه‌گري، رويارويي و مقابله نشان مي‌دهد. اما آن‌هنگام كه روح عناد با مظاهر زشتي و شر در كالبد كلمات دميده مي‌شود، ادب مقاومت جان مي‌گيرد. به ديگر سخن، ادب مقاومت، تجلي ستيز با بدي و بيداد با سلاح "كلمه" است. بر اين اساس از ديرباز انسان با اين سلاح ب‍ُر‌ّا و كارآ به ميدان آمده و پيروزيهاي درخشاني را نيز رقم زده است. طنز، هجو (حتي هزل)، حبسيه‌ها، نمايش‌نامه‌ها، داستانها، سروده‌هاي روشنفكرانه و معترضانه همه و همه در اين حوزه قرار مي‌گيرند. برخي زمينه‌هاي پيدايي ادب مقاومت را در عوامل زير بايد جست‌وجو كرد:

1ـ اختناق و استبداد داخلي و سلب آزاديهاي فردي و اجتماعي.‏

2ـ استعمار و استثمار قديم و جديد.‏

3ـ غصب قدرت، سرزمين و سرمايه‌هاي ملي و فردي

4ـ تجاوز به حريم ارزشهاي فردي، ديني، اجتماعي، ملي و تاريخي.‏

5ـ قانون‌گريزي و قانون‌ستيزي پايگاههاي قدرت.‏

6ـ جريانهاي ديني (مانند اسلام و مسيحيت و...) و غيرديني و مكتب‌هاي فكري، نظير ماركسيسم و...‏

حضور و وجود اين عوامل، گرچه همة شام‍ّه‌هاي قوي اجتماعي و ادبي و هنري را برانگيخت تا به ستيز با بيداد و بدي برخيزد و مردم را نيز ضد آن بشورانند، اما در اين ميان، نقش نويسندگان و شاعران در شكل‌گيري و رواج مقاومت ـ كه رساترين و تأثيرگذارترين شيوة مبارزه با بيداد و بيدادگر است، نمود و بروز چشمگيرتري دارد.
بدون شك تحقق اين دو ويژگي ـ يعني رسايي و تأثيرگذاري اثر ـ جز با بهره‌گيري از همة ابعاد ادبي ميس‍ّر نخواهد شد و نويسندگان و شاعران با آگاهي به اين مسئله و با بهره‌گيري از شعور عميق خويش، زبان و واژگان خود را انتخاب كرده، انديشة برتر خويش را به تصوير مي‌كشند و اين، همان راز و رمز رسايي، تأثيرگذاري و سرانجام مانايي اين آثار است.

ادبيات پايداري در تاريخ اسلام

نخستين سروده‌هاي پايداري در تاريخ اسلام، قصايد ابوطالب(ع) در ستايش و دفاع از ساحت پيامبر و مسلمانان شكنجه‌ديده است. "هنگامي كه ابوطالب(ع) ديد كار به سختي كشيده و هر قبيله‌اي از قريش، افراد مسلمان‌شدة خود را شكنجه مي‌دهند و از دينشان باز مي‌دارند، در ميان بني‌هاشم و بني‌مطلب بن عبدمناف به‌پاخاست و آنان را به حمايت از رسول خدا و نگهداري وي دعوت كرد. پس همگي جز ابولهب به وي پيوستند و دعوت وي را در حمايت از رسول خدا پذيرفتند و ابوطالب كه بدين‌كار شادمان شده بود قصيده‌اي در فضل رسول خدا و مدح آنان گفت كه ابياتي از آن چنين است:

اذا اجتمعت يوماً قريشٌ لمفخرٍ
فعبد منافٍ سر‌ّها و صميم‍ُها
فان حصل اشراف عبد منافها
بني هاشم اشرافها و قديمها
و ان فخرت يوماً فان محم‍ّداً
هوالمصطفي من سر‍‌ّها و كريم‍ُها"
(آيتي، ص 100)

يعني:
اگر روزي قريش براي مباهات و افتخار گرد آيند، عبد مناف روح و قلب آن است و اگر اشراف عبد مناف را بخواهيم، شرافت و پيشتازي در بني‌هاشم است. اگر افتخار هاشم را بخواهيم، محمد مصطفي(ص) بزرگ و بزرگوار آنان است.
سروده‌هاي ابوطالب در هنگامة توان‌سوز شعب ابي‌طالب، گواه ايمان و اعتقاد عميق قلبي او به پيامبر است. نخستين سروده‌اي كه در تاريخ اسلام در صحنة نبرد ثبت شده، از آنِ حمزه سيدالشهداست. پيامبر در ناحية "ابواء" ـ مدفن مادرش آمنه ـ به جنگ دشمنان شتافت ولي آنها گريخته بودند. در هنگام بازگشت، حمزه ـ چابك‌سوار اسلام ـ را مأمور كرد با سي تن سواره كه همگي از مهاجران بودند به مقابله با ابوجهل بشتابد. هرچند با وساطت شخصي به نام "مجد بن عمرو حنبي" جنگي درنگرفت، اما حمزه در شعري از اينكه در اين جنگ، پرچم فرماندهي را از دست پيامبر دريافت كرده و نخستين فرمانده سپاه مسلمانان شده، اين‌گونه سروده است:

بامر رسول‌الله اول خافقٍ
عليه لواءٌ لم يكن لاح‌َ من قبلي
لواءٌ لديه النصر من ذي كرامهٍ
اله‌ٌ عزيزٌ فعله افضل الفعل
فلم‍ّا تراءينا انا خوا فعقلوا
مطايا و عقلنا مدي غرض الن‍ّبل...
(سامي النشار، ص 39ـ38)

يعني:
به فرمان رسول خدا نخستين پرچم جهاد به عهدة من سپرده شده درحالي كه پيش از من چنين پرچمي به اهتزاز درنيامده بود. پرچمي كه پيروزي آن را صاحب فضلي عزيز يعني خداوندي كه حكمش برترين حكمهاست، تضمين كرده است. وقتي دشمنان ما را ديدند، بازنشستند و مركبها را بستند. ولي ما دامن همت بستيم و آمادة نبرد شديم.
در سرايا و غزوات، شاعراني چون "حس‍ّان بن ثابت" به ستايش ياران پيامبر و هجو و بدگويي دشمن مي‌پرداختند. رجز صحابه‌اي چون "ابودجانه" و شخص علي(ع) (به‌ويژه در جنگ احزاب در مقابل "عمرو بن عبدود") از سروده‌هاي شكوهمند و رجزگونه‌اي است كه اهميت سروده‌هاي عصر پيامبر را در صحنه‌هاي نبرد به خوبي نشان مي‌دهد. پيامبر اين‌گونه سروده‌ها را مي‌ستود و به روايت "ابن‌هشام" وقتي "كعب بن مالك" در پاسخ به قصيدة "عبدالله بن زبعري" شعري به اين مضمون سرود كه قريش آمد تا "با خداوند ستيزه كند، پيداست كسي كه با خداوند ستيزه كند به يقين مغلوب خواهد شد"، رسول خدا به او گفت: "لقد شكرك الله يا كعب علي قولك هذا".(1)‏
سروده‌هاي عصر پيامبر در تحليلي كلي و نهايي داراي مضامين زير است:

1ـ معرفي و تبيين مكتبي كه پاسداري از آن حتي به بهاي مبارزه كردن تا پاي جان، ارزش دارد.

2ـ شناساندن چهرة پيامبر كه همچون سخن و سيره و مسائل وحي شده به او، صداقت محض است.‏

3ـ ايجاد روحيه در افراد براي جنگ كردن تا پيروزي و اميدوار كردن آنها به فرا رسيدن امداد الهي.‏

4ـ ايجاد سستي و فترت در روحية دشمن.‏

5ـ توصيف شهيدان و ارزش شهادت.‏

6ـ مرثيه و سوگ شهيدان.‏

7ـ هجو دشمنان (چرا كه پيامبر به شعرا مي‌فرمود: دشمنان را هجو كنيد) (اميني، ص 18ـ14)‏
گفتني است كه در عصر پيامبر و ائمه، شعر تنهاترين و اصلي‌ترين رسانه‌اي بوده كه به دليل انس و الفت با جامعه، كاركردي بسيار مؤثر داشته است. اگر پيامبر شعر نمي‌سرود و نمي‌خواند، ولي ساير امامان همگي به شعر مي‌پرداختند، چنان‌كه در جنگ صفين بخشي از پاسخهاي حضرت علي(ع) به نامه‌هاي معاويه، شعرگونه است. شگفت است كه در نبرد سپاه علي(ع) با معاويه، زني به نام "ا‌ُم سنان" بر بلندي مي‌ايستاد و با سروده‌هاي مهي‍ّج خويش سپاه را به مبارزه تشويق مي‌كرد. داستان رويارويي اين زن با معاويه در تاريخ آمده است. (اعثم كوفي، ص 522ـ521).
زيباترين سروده‌هاي پايداري در تاريخ اسلام را بايد در حماسة شگفت و عظيم عاشورا جست‌وجو كرد. امام عاشورا خود، چه در مسير آمدن به كربلا و چه در عرصة نبرد، سروده‌هايي دارد كه هرچند برخي از آنها متعلق به شاعران بزرگ عرب مانند "يزيدبن مفرغ" است، اما عمدة آنها بديهه‌سراييهايي هستند كه امام به مقتضاي حال و اوضاع سروده است. رجزهاي امام حسين(ع) در صحنة نبرد، همگي شورانگيز و شكوهمند، حماسي و استوار و سرشار از مفاهيم و مضامين عميق ايستادگي، پاكبازي و آزادگي است.

الموت‌ُ خير‌ٌ من ركوب العار
والعار‌ُ اولي من دخول الن‍ّار

"مرگ بهتر از پذيرفتن ننگ است و پذيرفتن ننگ بهتر از قبول آتش"
صحابه بزرگوار امام نيز در لحظة رويارويي با دشمن و جانفشاني در ميدان، رجز مي‌خواندند و سروده‌هاي آنان (كه ترجمان ايمان، خلوص و ازجان‌گذشتگي آنها بود) در ميدان طنين مي‌افكند.
رجزهاي كربلا كه با رجز امام حسين(ع) و خواندن شعر "فروه بن م‍َس‍َيك" آغاز مي‌شود مجموعاً 34 رجز است. اين رجزها كه كوتاه، كوبنده، ترسيم‌كنندة آرمان مبارزان و سمت و سوي مبارزات و در جهت ستايش از امام و تحقير دشمنان و در يازده مورد بيانگر تقابل ديني و رويارويي دو مذهب بوده، با نوعي مفاخره ـ رسم رجزخواني عرب ـ همراه بوده است. گاه نيز نمونه‌هايي از رثا در آنها ديده مي‌شود. در رجزها، از حقانيت راهي كه مبارزان برگزيده‌اند و بيدادي كه در مقابل آنها صف كشيده است. سخن به ميان مي‌آيد.
پس از كربلا، هرچند دشمن بر اين باور بود كه همه‌چيز پايان يافته است، اما گويي اين حادثه، خود آغاز راه بود، چنان‌كه خطبه‌هاي شگفت‌آور و ستم‌برانداز زينب(س) و امام سجاد(ع) نمونه‌هاي درخشان ادب مقاومت در مقابل بيداد به شمار مي‌روند. پس از آن نيز سروده‌هاي "فرزدق" ـ به‌ويژه قصيدة مشهور ايشان در مقابل "هشام بن عبدالملك" ـ سروده‌هاي شاعراني چون "داوود بن عباس" يا "داوود سلمي" در سوگ شهيدان فخ، "اشبع بن عمرو سلمي" در رثاي حضرت رضا(ع)، مرثية "دعبل بن علي خزاعي" كه در رثاي فرزندش احمد سروده و در آن به هجو خلفاي عباسي و شهادت حضرت رضا(ع) اشاره كرده است، شعر "علي بن عباس رومي" در شهادت يحيي ـ از نوادگان زيدبن‌علي(ع) ـ و سروده‌هاي شاعران بزرگ ديگر بارقه‌هايي بود در شب بيداد كه چهرة ستمگر را رسوا و حقيقت پنهان را آشكار كرد. در تاريخ شيعه، ادب مقاومت جايگاهي رفيع و گسترده دارد كه بررسي آن نيازمند مجالي ديگر است.

ادبيات مقاومت در ايران

اگر از قرون اولية حضور اسلام در ايران، در پي يافتن نمونه‌هاي ادب مقاومت باشيم، اولين نمونه‌ها را در نهضت مشهور شعوبيه مي‌يابيم. پس از شكست ايرانيان از اعراب مسلمان، گروهي با پرداخت جزيه و خراج، به آيين پدران خويش و فرهنگ گذشته وفادار ماندند و با پيروي از اديان كهن ايراني (زردشتي، مانوي و مزدكي)، آثار نسلهاي پيشين را كه به خط اوستايي يا پهلوي بود نگه‌داشتند.
گروه ديگري كه عمدة ايرانيان از آن گروه به شمار مي‌آيند به دين اسلام گرويدند و پس از آشنايي با زبان، فرهنگ و تمدن اسلامي و عربي در شئون مختلف حكومت، نفوذ كردند و به موقعيتهاي حساس و پستهاي كليدي دست يافتند.
متأسفانه فاتحان عرب، به دليل پيروزيهاي چشمگير و وسعت دامنة فتوحات به دامگاه غرور افتادند و گاه به احياي فرهنگ نژادپرستانه‌اي كه پيشتر زير گامهاي بلند اسلام فرو شكسته بود، به تحقير پرداختند. ديگران كه جلوه‌هاي بارز اين تعصب كور و غرور ناروا را در عصر حكومت بني‌اميه مي‌توان يافت. اين غرور تا به آنجايي رسيد كه بعضي از سفها و متعصبان عرب هيچ‌كس از اعاجم را لايق فرمانروايي نمي‌دانستند.(2) ‏
اين تحقيرها، با روح اسلام كه ارزش را در تقوا، جهاد و علم مي‌جويد، مغاير بود. تحقيرشدگان ايراني كه با باورهاي ديني و اعتقادي مي‌زيستند، بي‌آنكه اين دين را رها كنند در مقابل افكار سلطه‌طلبانه و مغرورانة تحقيرگران ايستادند و با بيان مفاخر و آثار نياكان خويش و تحقير و پست‌انگاري عرب، به مبارزه با آنان پرداختند. نخستين ايراني كه در عصر اموي و در كشاكش تحقيرهاي بني‌اميه، زبان به بيان افتخارات اجداد خود گشود، "اسماعيل بن يسار" ـ از موالي بني‌تميم، شاعر شعوبي عصر "عبدالملك بن مروان" و "هشام بن عبدالملك" ـ است كه در سال 101 درگذشت. وي روزي نزد "ابن‌هشام" قصيده‌اي را برخواند كه برخي ابيات آن چنين است:

اصلي كريم‌ٌ و مجدي لاي‍ُقاس‌ُ به
و لي لسان‌ٌ كحد‌ّ الس‍ّيف مسمومٍ
احمي به مجد اقوامٍ ذوي حسبٍ
مِن‌ْ ك‍ُل‌ّ قومٍ تباج الملك معمومٍ...
من مثل كسري‌ً و سابور الجنود معاً
و الهرمزان لفخرٍ او لتعظيمٍ

در اين سروده، شاعر، اصل خود را بزرگ و عظمت خود را غيرقابل قياس و زبانش را شمشيري ب‍ُر‌ّنده دانسته و به پادشاهاني چون كسرا و شاپور و هرمزان باليده و افتخار كرده است.
گفته‌اند اين اشعار آن‌چنان خشم هشام را برانگيخت كه دستور داد در آبش افكنند و او تا مرز خفگي پيش رفت. پس او را از آب گرفتند و به حجاز فرستادند.
"بشاربن‌برد" ديگر شاعر متعصب ايراني است كه سروده‌هاي او در تحقير عرب و ستايش ايراني در جلد سوم "الاغاني" آمده است.
بازتاب شعوبي‌گري را در شعر "ابوالقاسم فردوسي" مي‌يابيم:

ز شير شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جايي رسيده‌ست كار
كه تاج كياني را كند آرزو
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو!
و از منصفان معاصر كه بازتاب شعوبي‌گري را در شعرش مي‌يابيم، "ملك‌الشعراي بهار" است كه مي‌گويد:
(آيينه‌وند، 70)
انديشة شعوبي‌گري و مقاومت در مقابل تبعيض‌گرايي و ستمگري بني‌اميه و بني‌عباس در ايران نه‌تنها در سروده‌ها كه در احاديث برساخته نيز ديده مي‌شود. حتي كتابهايي چون "فضائل‌الفرس" اثر "ابوعبيده معمر بن المثني" "المثالب" اثر "علان الفارسي الشعوبي" و "فضل العجم علي العرب" اثر "سعيد بن حميد البختكان" نوشته شد كه البته همگي از ميان رفته‌اند و تنها قسمتهايي از آنها باقي مانده كه در كتابهايي چون "العرب ابن قتيبه"، "البيان و التبيين" جاحظ، "العقد" الفريد ابن عبد رب‍ّه و "عيون‌الاخبار" ابن قتيبه آمده است. (پيشين، ص 73).

دفاع از اهل بيت(ع)؛ چهره‌اي از ادب مقاومت

ايرانيان بيش و پيش از اقوام ديگر با اهل بيت آشنا و شيفته و باورمند آنها بوده‌اند. "كسايي مروزي" (شاعر قرن چهارم) در منقبت و ستايش و دفاع از امام علي(ع) مي‌گويد:

فهم كن گر مؤمني فضل اميرالمؤمنين
فضل حيدر، شيرمردان، مرتضاي پاكدين
فضل آن‌كس كز پيامبر بگذري فاضل‌تر اوست
فضل آن ركن مسلماني امام المت‍ّقين...
سيصد و هفتاد سال از وقت پيغمبر گذشت
سير شد منبر ز نام و خوي سكين و تكين
منبري كآلوده گشت از پاي مروان و يزيد
حق صادق كي شناسد وآن زين‌العابدين
مرتضي و آل او با ما چه كردند از جفا
يا چه خلعت يافتيم از معتصم يا مستعين
كآن همه مقتول و مسمومند و مجروح از جهان
وين همه ميمون و منصورند اميرالفاسقين
اي كسايي هيچ منديش از نواصب وز عدو
تا چنين گويي مناقب، دل چرا داري حزين؟

ابيات اين قصيده گواه رنج بزرگ او از ستايش سلاطين غزنوي (سك‍ّين) و وصف زيبارويان (تكين) و فراموش شدن نام پيامبر و فرزندانش و غصب منبري است كه روزي جايگاه پيامبر بود. رنج و دردهاي خاندان پيامبر، خوشگذراني خلفاي عباسي و دشمني مخالفان، علاوه بر اينكه بيانگر غمهاي شاعرند، تصويري از اوضاع سياسي، اجتماعي و فرهنگي قرن چهارم ايران نيز به دست مي‌دهند.
شاعر بزرگ قرن پنج "ناصرخسرو قبادياني" از شاخص‌ترين و برجسته‌ترين شاعراني است كه از اهل بيت دفاع مي‌كند و فضايل و برتريهاي خاندان علي(ع) را برمي‌شمارد:

بهار دل دوستدار علي
هميشه پر است از نگار علي...
از ام‍ّت سزاي بزرگي و فخر
كسي نيست جز دوستدار علي

فردوسي شاعر بزرگ همين عصر، خود را پيرو راه علي(ع) مي‌داند و مي‌گويد:
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
يقين دان كه خاكِ پيِ حيدرم

و اين در دوراني است كه اتهام به شيعه بودن، براي كشتن كافي بوده است و به تعبير "تاريخ بيهقي" انگشت در جهان كرده، قرمطي مي‌جستند.

حبسيه، نوعي ادب پايداري

در ادبيات فارسي، زندان‌سروده‌ها يا حبسي‍ّاتي كه گاه توأم با سوز و آه و اندوه و گاه بيانگر شكوه پايداري شاعرند، فراوانند. سروده‌هاي "مسعود سعد سلمان"، "ناصرخسرو"، "خاقاني"، "ملك‌الشعرا"، "فرخي يزدي" و ديگر شاعران زنداني، آميزه‌اي از تأث‍ّر، شكايت، انتقاد، سركشي و پايداري است. شاعران زنداني در ايران دو دسته‌اند:

1ـ آنان‌كه به علت مخالفت با حكومت و به جرم اتهامات سياسي، مورد تعقيب و بازداشت حكومت وقت قرار گرفتند، نظير "مسعود سعد سلمان"، "فلكي شرواني"، "مجيرالدين بيلقاني"، "ابوالمعاني نصرالله منشي"، "خاقاني"، "ملك‌الشعرا"، "فرخي يزدي"، "موسوي گرمارودي" و...

2ـ سخنوراني كه از نظر مذهب و اعتقاد با غالب مردم زمان خود اختلاف داشتند و به بي‌ديني متهم شدند و حكومت وقت براي به دست آوردن دل عوام ـ نه به خاطر ايمان قلبي ـ در صدد آزار و زندان برآمد، نظير "بابا افضل"، "عين القضاة همداني"، "فضل‌الله حروفي"، "عمادالدين نسيمي"، "شجاع كاشاني"، "حياتي كاشاني"، "ابوالقاسم امري" و "محمدباقر خرده‌اي" (ظفري، ص 40)‏
ادب پايداري در عصر مشروطه و معاصر
دورة جديد، دورة آشنايي با فرهنگ و ادبيات اروپايي و اثرپذيري از آن است. بارزترين دوران ادب پايداري در ايران تا عصر انقلاب اسلامي، عصر مشروطه است. در اين دوره، گونه‌هاي مختلف ادب چون داستان، طنز، شعر، تصنيف و نمايش‌نامه، عرصة ستيز با بيدادگري حكومت، رخوت‌زدگي جامعه، تبعيض و بي‌عدالتي، جهل و بي‌قانوني و گاه نيز ستيز با مظاهر ديني و شعاير مذهبي است. دو جريان روشنفكري غربي و شرقي در اين دوره شكل مي‌گيرد و شاعران و نويسندگان با ستايش وطن، گذشته‌هاي افتخارآميز، دعوت به مبارزه و تاختن به مظاهر بيداد و تمسخر آنها، در پي آفريدن فضايي تازه هستند. وجود روزنامه‌ها در اين دوره امكان ارتباط را ساده‌تر مي‌سازد؛ چنان‌كه شعر طنزآميز "نسيم شمال" (سيداشرف الدين گيلاني) كه شعري ساده، روان و سرشار از واژگان مردمي است، از طريق روزنامه‌ها به افواه عمومي راه يافت و زمزمة پير و جوان شد.

اي دل غافل بر احوال وطن خون گريه كن
خيز اي عاقل، به اين دشت و دمن خون گريه كن...
اي دريغا دستخوش شد كشور كاووس كي
آه و واويلا كه عمر مملكت گرديد طي
جاي رطل و جام مي، غولان نهادستند پي
جاي بلبل تكيه زد زاغ و زغن، خون گريه كن
(كليات جاودانه نسيم شمال، ص 429).

در اين دوره پديده‌اي نو به نام تصنيف شكل گرفت كه در برانگيختن جامعه و طرح مفاسد دربار و حكومت و اختناق و ستم حاكم بسيار مؤثر بود. طنز موفق دهخدا با عنوان "چرند و پرند" و امضاي معروف "دخو" و داستانها و كتابهايي چون "كتاب احمد"، "سفينة طالبي"، "شرح زندگاني من"، "مسالك المحسنين"، و... نمونه‌هايي موفق در ادب پايداري اين دوره‌اند كه در آگاهي و بيداري اجتماعي نقش بسزايي داشتند.
در دوران اختناق رضاخاني و حاكميت پهلوي دوم در همة حوزه‌هاي ادبي ـ نثر و نظم ـ آثار رسواگرانه و روشنفكرانه فراوان است. اگر ويژگي آثار عصر مشروطه، صراحت در بيان است، شاخص آثار اين دوره ـ به‌ويژه در قلمرو شعر ـ بهره‌گيري از نماد در انتقاد از جامعة فقير، ويران، بيدادزده و لبريز از اختناق و سانسور است. از اين روست كه مشاهده مي‌كنيم داستانها، نمايش‌نامه‌ها و سرودهاي اين دوره همگي با زباني نمادين از اوضاع دردناك و تيرة ايران سخن مي‌گويند. در كنار آثار روشنفكرانه اين دوره كه عمدتاً متأثر از انديشه‌هاي ماركسيستي يا غربي هستند، نويسندگان و شاعران ديني برجسته‌اي را نيز مي‌توان يافت كه در حوزة شعر، داستان، نمايش‌نامه، يا ساير گونه‌هاي ادبي، از فقدان آزادي و عدالت سخن گفته‌اند. در سالهاي 56 و 57، اين آتش زير خاكستر كم‌كم جان گرفت و زمينه را براي اندكي صراحت در گفتار فراهم ساخت. همين آتش اشتياق براي آزادي بيان بود كه بعدها به آتشفشاني مبدل شد كه پيروزي 22 بهمن 57 را رقم زد، ادب مقاومت را ميان مردم كوچه و بازار كشاند و هنگامي كه با شور و التهاب انقلابي آنها درآميخت، به صورت زيباترين، مؤثرترين و رساترين شعارها تجلي يافت...

انقلاب اسلامي و ادبيات پايداري

ادبيات پايداري در عصر انقلاب اسلامي را به چند دوره مي‌توان تقسيم كرد:

1ـ ادبيات پايداري در عصر قيام و حركت تا پيروزي بهمن 57.

2ـ ادبيات پايداري در دورة هشت سال دفاع مقدس.‏

3ـ ادبيات پايداري پس از جنگ هشت ساله.‏

4ـ ادبيات پايداري نهضتها و حركتهاي اسلامي، مانند انتفاضه، بوسني و...‏
جز پيامهاي برانگيزاننده و پرشور امام خميني(ره) كه آگاهي‌بخش، حركت‌آفرين و جهت‌دهنده است، شعارهايي كه در راهپيماييها بر زبان جاري مي‌شود يا به صورت نوشته‌هاي كوتاه بر ديوارها نقش مي‌بندد، نوعي "ادبيات پايداري" است كه نظير آن را در عصر مشروطه نيز مي‌توان يافت، با اين تفاوت كه در سال 57 اين شعارها و سروده‌ها، سرشار از مضامين ديني به‌ويژه مضامين فرهنگ عاشوراست. آنچه در اين نوشته‌هاي "خودجوش" ديده مي‌شود ظرافت، ايجاز، برانگيزانندگي و طنز شگفتي است كه در عمدة شعارها و ديوارنوشته‌ها به چشم مي‌آيد. سرايندة بسياري از اين شعارها خود مردم هستند، گرچه گاه شاعران و نويسندگان برجسته‌اي نيز در پديد آمدن اين نوشته‌ها و سروده‌ها سهم و نقش داشته‌اند، منتها حاكميت شرايط اختناق و ارعاب مانع از آن مي‌شد كه نام آنها در كنار سروده‌هايشان مطرح و شناخته شود. در فاصله سالهاي 56 و 57 بسياري از آثار نويسندگان و شاعران كه قبلاً فرصت و جرئت چاپ نيافته بود، به چاپ رسيد و با استقبال چشمگير مردم روبه‌رو شد و همين امر برخي ناشران سودجو را به چاپ اين‌گونه كتابها تحريض كرد.
روزنامه‌ها و نشريات در سال 57 (كه فضا براي اندكي تنفس آزاد فراهم شده بود) به بيان ناگفته‌هايي پرداختند كه تا پيش از آن امكان طرح آنها نبود. روشنگريها و افشاگريهاي آنها در اين دوره، نقطة عطفي در تاريخ مطبوعات ما به شمار مي‌آيد.

ويژگيهاي ادبيات پايداري بين سالهاي 57 تا 59 (آغاز هشت سال دفاع مقدس)، به شرح زير است:

1ـ ستايش آزادي و آزادگي

2ـ ستايش مجاهدان و ستم‌ستيزان‏

3ـ دعوت به وحدت، يكپارچگي و همدلي و پرهيز از تفرقه و گسستگي‏

4ـ محكوم كردن استبداد و بيداد داخلي و حاميان آن‏

5ـ ستايش جهاد، هجرت، شهادت و پاكبازي‏

6ـ مردم‌ستايي به‌ويژه مردم محروم و فداكار‏

7ـ محكوم كردن زرپرستي، اشرافيت و روحية دنيازدگي و ثروت‌اندوزي‏

8ـ طرح الگوها و اسوه‌هاي تاريخي به‌ويژه الگوهايي كه در تاريخ اسلام مطرح بوده‌اند، چون: ابوذر، سلمان، مالك‌اشتر و نيز مبارزان معاصر چون: ميرزا كوچك خان، سيدجمال اسدآبادي، شريعتي و...‏

9ـ بهره‌گيري از اساطير شاهنامه‌اي و چهره‌هاي حماسي.‏

10ـ استفاده از عناصر حماسي، فرهنگي و ارزشي عاشورا.‏

11ـ ستايش چهره‌هاي تراز اول انقلاب به‌ويژه امام خميني(ره)، طالقاني و...‏

12ـ ايجاد روحية نشاط و اميد به آينده در افراد و ترسيم افقهاي پيروزي.‏

ويژگيهاي ادبيات پايداري قبل از هشت سال دفاع مقدس

1ـ بهره‌گيري گسترده از قالبهاي نو (نيمايي و سپيد) در كنار قالب كلاسيك.

2ـ طولاني بودن اشعار به دليل داشتن زبان روايي (به‌ويژه سروده‌هايي كه به شرح رويدادهاي انقلاب مي‌پرداخت).‏

3ـ ب‍ُر‌ّايي و درشتناكي كلمات و مهي‍ّج بودن موسيقي كلام (كه براي القاي شور انقلابي در افراد قالب بسيار مناسبي بود).‏

4ـ گرايش به صراحت در داستانها به جاي استفاده از نماد.‏

5ـ رشد چشمگير ادبيات كودكان و داستانهاي كودكانه كه بسياري از آنها داراي موضوعات يكسان و حتي پرداخت نزديك به هم بودند.‏

6ـ آغاز سروده‌هاي نسبتاً موفق براي كودكان و نوجوانان (عمدتاً در قالب چهارپاره).‏

7ـ غلبة شعارگونگي بر ساير گونه‌هاي گفتاري و وفور عناصر عاطفي در متن براي برانگيزاندن مخاطب.‏

8ـ حضور عناصر و مضامين ديني به‌ويژه شيعي در نوشته‌ها و سروده‌ها.‏

ويژگي بارز نخستين سروده‌هاي دفاع مقدس

با شروع هشت سال پايداري و ايثار، مطبوعات، رسانه‌ها و تمامي آنچه به صورتهاي مختلف در جبهه‌ها نوشته يا سروده مي‌شد، حفظ و حمل بار سنگين "پايداري فرهنگي" را عهده‌دار شدند. بر خلاف آنكه برخي تصور مي‌كنند در ادبيات اين دوره نوعي پرهيز يا ستيز با قالبهاي نو (نيمايي و سپيد) ديده مي‌شود، نخستين سروده‌هاي اين دوره در قالبهاي نو سروده شد. با مطالعة دقيق شش ماه آغازين جنگ، آمار سروده‌هاي نو بيش از سروده‌هاي كلاسيك سنتي است. ويژگيهاي بارز نخستين سروده‌هاي دفاع مقدس عبارتند از:

1ـ بهره‌گيري گسترده از قالبهاي نيمايي.

2ـ انتخاب زبان روايي.‏

3ـ طولاني بودن سروده‌ها كه تا حدي از زبان روايي تبعيت مي‌كرد.‏

4ـ غلبة زبان رجز و شعار بر ساير گونه‌هاي شعري.‏

5ـ بهره‌گيري از زبان تصوير و آرايه‌هاي بديعي.‏

6ـ بهره‌گيري از آيات، روايات و گفته‌هاي حضرت امام(ره) (يا مضمون هرسه) كه نشان از حضور آشكار دو عنصر اساسي ـ اسلام و انقلاب ـ در فرهنگ ادبيات پايداري است.‏

7ـ تلفيق نمادهاي ملي (مانند كاوه، سياوش، درفش، البرز، خزر، ديو، اهريمن و...) و نمادهاي مذهبي و ديني و نمادهاي فرهنگ اسلامي (مانند عاشورا، كربلا، ذوالفقار، بدر و...) با يكديگر.‏
در سالهاي دوم و سوم دفاع مقدس (61ـ60) كم‌كم قالبهاي ديگر شعري فرصت ظهور و بروز يافت و در سالهاي 61 تا 65 موج رباعي‌سرايي و دوبيتي‌گويي همپاي مثنوي و غزل و نوسروده‌ها باعث شد كه شاعران درجة اول رباعي‌سرا و دوبيتي‌گو، اين دو قالب را رها كنند.
در سالهاي پاياني هشت سال دفاع مقدس، سروده‌هايي رواج يافت كه مي‌توان آنها را شعر "ترديد و اعتراض" نام نهاد. در اين سروده‌ها نوعي دلواپسي و نگراني خاطر از كم‌رنگ شدن ارزشها، فراموش شدن دستاوردهاي عظيم مجاهدت و ايثار، رشد رفاه‌طلبي و عافيت‌گرايي و... به چشم مي‌خورد. اين ويژگي گاه با طنزي خاص همراه است. "سلمان هراتي" را آغازگر اين شيوه بايد دانست، شيوه‌اي كه بعدها كساني چون: "سيدحسن حسيني"، "قيصر امين‌پور"، "عليرضا قزوه" و تني چند از شاعران تا سالهاي پس از جنگ نيز آن را ادامه دادند.
ادبيات انقلاب، در حوزة نثر ـ به‌ويژه در دهة دوم ـ و در قلمرو شعر ـ به‌ويژه در دهة آغازين ـ داراي عناصري است كه شايسته است به‌طور مستقل بررسي شود. گذشت دو دهه از عمر انقلاب، براي بررسي ادبيات انقلاب كافي است. گرچه برخي منتقدان به دليل نگرش خاص كه به انقلاب دارند و عمدتاً از سر ناباوري، برآنند كه انقلاب، ادبيات مستقل ندارد و بهترين آنها با اين استدلال كه هنوز زمان بررسي اين نوع ادبيات فرا نرسيده است، اين مهم را به آينده موكول مي‌كنند، درحالي كه همين افراد ادبيات پيش از اين دوره را زماني تحليل كردند كه حتي يك دهه از آن دوره فاصله نگرفته بودند.
ادبيات امروز انقلاب نمي‌تواند هويتي مستقل و قابل بررسي نداشته باشد، مگر اينكه باور كنيم انقلاب فقط در شئون سياسي جامعه روي داده و مثلاً در قلمرو ادبيات هيچ اتفاقي نيفتاده است! و اين قولي است كه هيچ‌كس بر آن نيست.
ادبيات انقلاب در حوزه‌هاي شعر، داستان (كوتاه و بلند)، طنز ادبي و مطبوعات، همتهايي سترگ مي‌طلبد تا دقيق و عميق و بركنار از افراط و تفريط و به دور از دام‌چاله‌هايي كه نگرشهاي خاص سياسي بر سر راه پژوهشگران و منتقدان اين حوزه مي‌گستراند، آن را تحليل، مطالعه، نقد و بررسي كنند. هرچند گامهايي در اين راه برداشته شده است اما به نظر مي‌رسد كلي‌گويي راه به جايي نخواهد برد. لذا شايسته است پژوهشگران با تكيه بر مصاديق روشن و هزاران مجموعه شعر و داستانهاي كوتاه و بلند و صدها هزار سند موجود در مطبوعات، دريچة ادبيات امروز را به آفاقي روشن بگشايند و براي آن شناسنامة مستند و مقبولي صادر كنند.

منابع و ماخذ

- تاريخ پيامبر اسلام، آيتي، محمدابراهيم، انتشارات دانشگاه تهران، 1359.
- تاريخ پيامبر اسلام، آيينه‌وند، صادق، تاريخ پيامبر اسلام، مؤسسه اطلاعات، چاپ اول، 1372.‏
- اطلاعات، 11/12/1371، ش 19855، صفحة "بشنو از ني".
- اطلاعات، 28/9/1374، ش 20657، "شعرهاي معاصر جهان".
- اطلاعات، 20/3/1376، ش 21070.
- الفتوح، اعئم كوفي، احمد بن علي، ترجمة محمدبن احمد مستوفي هروي، به تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ اول، 1372.‏
- الغدير، اميني [علامه]، محمدحسين، ترجمة محمدتقي واحدي، انتشارات كتابخانة بزرگ اسلامي، ج 3، 1362.
- گزيده‌اي از شعر عربي معاصر، بدوي، مصطفي، ترجمة غلامحسين يوسفي و يوسف بكار، انتشارات اسپرك، چاپ اول، 1369.‏
- سانسورشده‌ها، جميل، جواد، ترجمة صابر امامي، انتشارات حوزه هنري، تهران، 1370.
- خاكستر تمدنها، ترجمة زهرا يزدي‌نژاد، ناشر: نون و القلم، 1374.
- شعرهاي ممنوعة آمريكاي لاتين، درفكي، حسين (گردآورندگان و مترجم)، نشر امروز، ‏1363.‏
- زندگي‌نامة شهيدان صدر اسلام، سامي النشار، علي، ترجمة سيد باقر ابطحي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1375.
- ادب مقاومت، شكري، غالي، ترجمة محمدحسين روحاني، نشر نو، تهران، 1366.
- حبسي‍ّه در ادب فارسي، ظفري، ولي‌الله، انتشارات اميركبير، چاپ اول، 1364.
- كليات جاودانة نسيم شمال، (سيداشرف‌الدين قزويني گيلاني)، به كوشش حسين نميني، انتشارات اساطير، 1371.

نوشته شده در تاريخ 2012/3/16 توسط parnian |

در ادبپّات هر  ملّت،  سروده ها و  نوشته های  فراوانی را  می توان  پافت که به  موضوعاتی چون ، دعوت به  راستیدرستی، پاکی و  تهذپب روح پرداخته اند. ادبيّات ما نپز با آثاری چون گلستان و بوستان سعدی ، قابوس نامه، کلپله ودمنه و... در اپن زمپنه غنی و پربار است.

علاوه  بر اپن ، آثاری  به  نظم  و  نثر نپز  وجود دارد که موضوع آن ها آموزش مسائل و تعلپم علوم مختلف است؛ مانند«نصاب الصّبپان» از ابونصر فراهی  که برخی لغات  و اصطلاحات را  در قالب شعر  آموزش می دهد  پا   « گلشن راز » شپخ محمود شبستر ی که به توضپح اصطلاحات عرفانی می پردازد. بنا براين دو نوع ادبيات تعليمی داريم.

در ادبيات تعليمی نوع اوّل،بهره گيری از فرصت ها، محبّت ورزيدن به پدر و مادر و هم نوعان،تاکيد بر انجام دستور هایالهی و خودداری از گناه و غفلت و دنيای پرستی، موضوعات محوری و اساسی نوشته ها و سروده هاست. 

در ادبيّات تعليمی نوع دوّم ، شاعر يا نويسنده می کوشد  موضوعات آموزشی را  با روشی ساده و  آسان  به مخاطببياموزد و آموزش را سرعت ببخشد. به مجموعه ی اين آثار  که موضوع  آن ها آموزش  و  تعليم است ، ادبيّات  تعليمی می گويند.


نمونه ای از ادبیات تعلیمی 

قابوس نامه  اثر  امير   عنصر   المعالی   کيکاووس  بن  اسکندر  بن  قابوس

وشمگير است. وی از امرای خاندان زياری است. اين کتاب را  برای  پسرش

گيلانشاه  نوشته است  و  گويا  قصدش اين  بوده که فرزند خود را  از علوم و

فنون و  آداب  و  عادات مختلف آن زمان آگاه سازد. اين کتاب  شامل  چهل و

چهار باب است. شيوه عنصر المعالی در اين کتاب به اين صورت است؛در هر

باب، ابتدا خطاب به پسر خود به تعريف موضوع  مورد نظر می پردازد و سپس

برای توضيح بيشتر  مطلب  حکاياتی  نقل می کند . اين کتاب  در  سال 475

نوشته  شده است و از آثار  مهم نثر  ساده در  اواخر قرن  پنجم  به  حساب

می آيد و شامل موضوعات بسيار متنوعی چون آيينهای معمولی زندگی،طرز

غذاخوردن و همچنين مسايل اجتماعی و تر بيتی مثل عشق ورزيدن،دوست

گزيدن و فرزند پرودن و خلاصه علومی چون طب نجوم و شاعری می باشد.

و  نشان  دهنده   دامنده ی  وسيع   اطلاعات   نويسنده  می باشد .  درس

«هنر و سخن» از باب ششم قابوس نامه انتخاب شده است.

بدان كه مردم بىهنر*، مادام* بى سود باشد ، چون مغيلان*  كه  تن دارد و سايه ندارد؛ نه خود را سود كند و نه غيرخود را؛ جهد كن كه اگرچه اصيل  و  گوهرى* باشى گوهر تن نيز دارى كه گوهر تن  از  گوهر اصل بهتر بود ؛ چنان كهگفته اند: بزرگى ، خرد و  دانش راست نه گوهر  و تخمه*را، اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد، صحبت ، هيچ كس را  به كار نيايد و  در هر كه اين دو  گوهر  يابى،  چنگ  در  وى زن  و  از دست مگذار كه  وى همه  را به كار  آيد. و  بدان كه  از  همه ى هنر ها  بهترين  هنرى سخن  گفتن  است كه  آفريدگار  ما جلّ جلاله* از همه ى آفريده هاى خويش آدمى  را  بهتر آفريد و آدمى فزونى  يافت  بر ديگر جانوران به  ده درجه*  كه در تن اوست: پنج از درون و پنج ازبيرون: امّا پنج نهانى چون انديشه  و ياد گرفتن و نگاه داشتن و  تخّیل كردن و تميز  و گفتار  و پنج ظاهر چون سمع  و بصر و شمّ* و لمس و  ذوق و از اين جمله آن  چه ديگر جانوران  را  هست نه بر اين جمله است كه آدمىراست. پس آدمى بدين سبب  كامگار* شد بر ديگر جانوران. و  چون اين بدانستى ، زفان* را  به خوبى و هنر آموختن خو كن و جز خوبى گفتن زفان را عادت  مكن كه زفان تو دايم همان گويدكه تو او را بر آن داشته باشى و عادت كنى،که گفته اند:هر كه زفان او خوش تر ، هواخواهان او بيشتر و با همه ى هنر ها جهد كن تا سخن به  جايگاه گويى كه سخن نه  بر جايگاه اگر چه  خوب باشد زشت نمايد و از  سخن بی فايده دورى گزين كه سخن بىسود ، همه زيان باشد و سخن كه از او  بوى دروغ آيد و بوى هنر نيايد، نا گفته بهتر.

                                                                                                     « قابوس نامه » ، باب ششم 

نمونه ی دوم از ادبیات تعلیمی 

  

                  جوانى  چنين  گفت   روزى   به  پيرى                   كه  چون  است  با پيرى ات  زندگانى؟ 

                  بگفت اندر اين نامه حرفى است مبهم                   كه   معنيش  جز  وقت   پيرى  ندانى

                  تو   به   كز    توانایي    خويش    گوي                   چه   مى پرسى   از   دوره ى ناتوانى

                  جوانى   نكو   دار   كاين     مرغ    زيبا                   نماند    در   اين   خانه ى   استخوانى

                  متاعى   كه   من   رايگان  دادم از كف                   تو     گر    مىتوانى    مده    رايگانى

                  هر  آن  سرگرانى   كه  من  كردم اوّل                   جهان    كرد   از  آن بيشتر  سرگرانى

                  از   آن   برد   گنج   مرا    دزد    گيتى                   كه   در    خواب   بودم    گه  پاسبانى

                                                                                                              

                                                                                                               پروين اعتصامى 

نمونه ی سوم از ادبیات تعلیمی 

شخص بايد که بسيار نگويد و سخن ديگری به سخن خود قطع نکند و هر که حکايتی يا روايتی کند و او بر آن واقف باشد ، وقوف ( آگاهی ) خود بر آن اظهار نکند تا آن کس آن سخن به اتمام رساند و چيزی را که از غير او پرسند ، جواب نگويد. و اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود ، بر ايشان سبقت ننمايد و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود ، پس جواب خود بگويد بر وجهی که در متقدم ، طعن نکند.

در محاوراتی که به حضور او ميان دو کس رود خوض (دقت) ننمايد و اگر از او پوشيده دارند ، استراق سمع نکند و تا او را با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند.


و با مهتران ، سخن به کنايت نگويد و آواز نه بلند دارد و نه آهسته ، بلکه اعتدال نگاه دارد و اگر در سخن او معنی غامض (دشوار) افتد در بيان آن به مثالهای واضح جهد (تلاش) کند ، والا شرط ايجاز ( خلاصه گويي ) نگاه دارد . و الفاظ غريب و کنايات نامستعمل به کار ندارد. و سخن ، مکرر نکند مگر که بدان محتاج شود و فحش و شتم ( دشنام ) بر لفظ نگيرد.

در هر مجلسي ، سخن مناسب آن مجلس گويد و در اثنای سخن به دست و چشم و ابرو اشارت نکند ، مگر حديثی که اقتضای اشارتی لطيف کند ، آن گاه آن را بروجه پسنديده ادا نمايد.

و از مخاطبه عوام ، کودکان ، ديوانگان و مستان تا تواند احتراز کند. و سخن باريک ( دقيق ) با کسی که فهم نکند ، نگويد.


و حرکات ، اقوال و افعال هيچ کس را به قبح ، محاکات (تقليد) نکند و سخنهای موحش نگويد و از غيبت ، نمامی ، بهتان و دروغ گفتن ، تجنب ( دوري) کند ، چنان که به هيچ حال بر آن اقدام ننمايد. و با اهل آن مداخلت نکند و استماع آن را کاره ( ناپسند) پندارد. و بايد که شنيدن او از گفتن بيشتر بود. ازحکيمی پرسيدند که چرا استماع تو از نطق تو زيادت است؟ گفت: زيرا که مرا دو گوش داده اند و يک زبان ، يعنی دو چندان که می گويی می شنو.

کم گوی و به جز مصلحت خويش مگوی چيزی که نپرسند ، تو از پيش مگوي

دادند دو گوش و يک زبانت زآغاز يعنی که دو بشنو و يکی بيش مگوي


نوشته شده در تاريخ 2012/3/15 توسط parnian |
طوطی و بقال 

یکی از متون ارزشمند ادبی و عرفانبی فارسی، مثنوی معنوی مولانا جلال الدین است. در این مثنوی بیست و شش هزار بیتی که در شش دفتر فرهم آمده است . مطالب نغز و لطیف عرفانی و اخلاقی با شیوه ی تمثیل و حکایت بیان شده است. داستانی که می خوانید از دفتر اول مثنوی انتخاب شده است. در این  داستان هدف نشان دادن زیان ها و نادرستی داوری های سطحی و غیر منطقی است. همچنین پرهیز از شتاب و اشتباه در قضاوت هنگام مشاهده ی تشابه دو پدیده است که در قالب داستانی زیبا بیان شده است. 

بود بقالی و وی را طوطیی

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان

نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی

در نوای طوطیان حاذق بدی

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

گربه‌ای برجست ناگه بر دکان

بهر موشی طوطیک از بیم جان

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب

بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

روزکی چندی سخن کوتاه کرد

مرد بقال از ندامت آه کرد

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ

کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان

که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را

تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار

بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت

تا که باشد اندر آید او بگفت

جولقیی سر برهنه می‌گذشت

با سر بی مو چو پشت طاس و طشت


آمد اندر گفت طوطی آن زمان

بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

ما و ایشان بسته ی خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی

هست فرقی درمیان بی‌منتهی

هر دو گون زنبور خوردند از محل

لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب

زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

هر دو نی خوردند از یک آب‌خور

این یکی خالی و آن پر از شکر

صد هزاران این چنین اشباه بین

فرقشان هفتاد ساله راه بین

این خورد گردد پلیدی زو جدا

آن خورد گردد همه نور خدا

این خورد زاید همه بخل و حسد

وآن خورد زاید همه نور احد

این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد

این فرشته ی پاک و آن دیوست و دد

هر دو صورت گر به هم ماند رواست

آب تلخ و آب شیرین را صفاست

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب

او شناسد آب خوش از شوره آب

سحر را با معجزه کرده قیاس

هر دو را بر مکر پندارد اساس

ساحران موسی از استیزه را

برگرفته چون عصای او عصا

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف

زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

لعنة الله این عمل را در قفا

رحمة الله آن عمل را در وفا

کافران اندر مری بوزینه طبع

آفتی آمد درون سینه طبع

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم

آن کند کز مرد بیند دم بدم

او گمان برده که من کردم چو او

فرق را کی داند آن استیزه‌رو

این کند از امر و او بهر ستیز

بر سر استیزه‌رویان خاک ریز

آن منافق با موافق در نماز

از پی استیزه آید نه نیاز

در نماز و روزه و حج و زکات

با منافق مؤمنان در برد و مات

مؤمنان را برد باشد عاقبت

بر منافق مات اندر آخرت

گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند

هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

هر یکی سوی مقام خود رود

هر یکی بر وفق نام خود رود

مؤمنش خوانند جانش خوش شود

ور منافق تیز و پر آتش شود

نام او محبوب از ذات وی است

نام این مبغوض از آفات وی است

میم و واو و میم و نون تشریف نیست

لطف مؤمن جز پی تعریف نیست

گر منافق خوانیش این نام دون

همچو کژدم می‌خلد در اندرون

گرنه این نام اشتقاق دوزخست

پس چرا در وی مذاق دوزخست

زشتی آن نام بد از حرف نیست

تلخی آن آب بحر از ظرف نیست

حرف ظرف آمد درو معنی چون آب

بحر معنی عنده ام الکتاب

بحر تلخ و بحر شیرین در جهان

در میانشان برزخ لا یبغیان

وانگه این هر دو ز یک اصلی روان

بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن

زر قلب و زر نیکو در عیار

بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

هر که را در جان خدا بنهد محک

هر یقین را باز داند او ز شک

در دهان زنده خاشاکی جهد

آنگه آرامد که بیرونش نهد

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد

چون در آمد حس زنده پی ببرد

حس دنیا نردبان این جهان

حس دینی نردبان آسمان

صحت این حس بجویید از طبیب

صحت آن حس بجویید از حبیب

صحت این حس ز معموری تن

صحت آن حس ز تخریب بدن

راه جان مر جسم را ویران کند

بعد از آن ویرانی آبادان کند

کرد ویران خانه بهر گنج زر

وز همان گنجش کند معمورتر

آب را ببرید و جو را پاک کرد

بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

پوست را بشکافت و پیکان را کشید

پوست تازه بعد از آنش بر دمید

قلعه ویران کرد و از کافر ستد

بعد از آن بر ساختش صد برج و سد

کار بی‌چون را که کیفیت نهد

اینک گفتم این ضرورت می‌دهد

گه چنین بنماید و گه ضد این

جز که حیرانی نباشد کار دین

نه چنان حیران که پشتش سوی اوست

بل چنان حیران و غرق و مست دوست

آن یکی را روی او شد سوی دوست

وان یکی را روی او خود روی اوست

روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس

بوک گردی تو ز خدمت روشناس

چون بسی ابلیس آدم‌روی هست

پس بهر دستی نشاید داد دست

زانک صیاد آورد بانگ صفیر

تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش

از هوا آید بیاید دام و نیش

حرف درویشان بدزدد مرد دون

تا بخواند بر سلیمی زان فسون 
کار مردان روشنی و گرمیست

کار دونان حیله و بی‌شرمیست

شیر پشمین از برای کد کنند

بومسیلم را لقب احمد کنند

بومسیلم را لقب کذاب ماند

مر محمد را اولوا الالباب ماند

آن شراب حق ختامش مشک ناب

باده را ختمش بود گند و عذاب


نوشته شده در تاريخ 2012/3/15 توسط parnian |
ادبیات داستانی 

ادبیات داستانی شکلی از روایت است که در همه یا بخشی از آن به رویدادهایی اشاره می‌شود که واقعی نیستند، یعنی خیالی‌اند و ساختهٔ ذهن نویسندهٔ اثر. در مقابل آن ادبیات غیر داستانی قرار دارد که عمدتاً به رویدادهای واقعی می‌پردازد (نظیر تاریخ‌نگاری، زندگینامه‌نویسی و ...) 

انواع ادبیات داستانی (گونه‌های ادبی براساس وابستگی به امر واقعی) 

ادبیات داستانی واقع‌گرا (رئالیستی) 

رویدادهای ادبیات داستانی واقع‌گرا، اگرچه خلاف واقع است، اما می‌تواند به راستی رخ دهد. ممکن است بعضی شخصیت‌ها، اتفاقات یا مکان‌ها واقعی باشند. ممکن است در آینده رویدادهای آن به واقعیت بدل شوند. به عنوان مثال رمان از زمین تا ماه ژول ورن که در زمان خود چیزی بیش از تخیلات غنی نویسنده‌اش نبود، در سال ۱۹۶۹ اثبات شد که وقوع آن امکان‌پذیر است. ادبیات داستانی واقع‌گرا خود را چنان به خواننده می‌نمایاند که انگار رویدادهای آن در حال حاضر رخ می‌دهند. 

ادبیات داستانی غیر واقع‌گرا (غیر رئالیستی) ادبیات داستانی غیرواقع‌گرا، شامل رویدادهایی است که در زندگی واقعی امکان وقوع ندارند یا فراطبیعی‌اند، یا روایت دیگرگونه‌ای از تاریخ به دست می‌دهند که با آنچه اسناد تاریخی گزارش می‌کنند، همخوانی ندارد، یا در آنها تکنولوژی‌های ناممکن به کار رفته‌است. شمار قابل توجهی از این آثار در دست است، مثلاً: [آلیس در سرزمین عجایب] 

ادبیات غیر داستانیادبیات غیرداستانی به بازنمایی رویدادهایی می‌پردازد که در واقع رخ داده‌اند. این بازنمایی ممکن است صحیح باشد یا نباشد، از این رو ادبیات غیر داستانی می‌تواند روایتی درست یا نادرست از یک رویداد واقعی به دست دهد. با این حال، عموماً چنین پنداشته می‌شود که نویسندهٔ ادبیات غیرداستانی در هنگام خلق اثر صادق بوده‌است. باید در نظر داشت که گزارش اعتقادات دیگران در یک اثر غیرداستانی لزوماً به معنای تایید صحت آن اعتقادات نیست (نظیر اسطوره‌شناسی، دین).

ادبیات نیمه داستانی 

ادبیات نیمه‌داستانی، داستانی‌است که با حجم زیادی مطالب غیر داستانی (واقعی) آمیخته شده، به عنوان مثال داستانی که در توضیح آن آمده است: «بر اساس داستانی واقعی»، یا نسخهٔ داستانی شدهٔ یک رویداد واقعی، یا زندگینامهٔ بازسازی شده.

عناصر داستان 

در میان اهل فن و نویسندگان در مورد تعداد و ترکیب عناصر بنیادین داستان اتفاق نظر وجود ندارد. به عنوان مثال:
داستان دربردارندهٔ سه عنصر اصلی است: پیرنگ، شخصیت و مکان یا صحنه. (Morrell ۲۰۰۶، p. ۱۵۱)
یک تصویر می‌تواند بیانگر تمام عناصر داستان باشد: درونمایه (تم)، شخصیت، کشمکش، صحنه، سبک
و ... (Writer's Digest Handbook of Novel Writing ۱۹۹۲، p. ۱۶۰)
نویسنده با افزودن عناصری نظیر شخصیت، گفت‌وگو و صحنه به پیرنگ داستانش رنگ و بوی شخصی می‌دهد. (Bell ۲۰۰۴، p. ۱۶)
در چاچوب داستان چند عنصر مهم داستانی قرار می‌گیرند: شخصیت، کنش و کشمکش.(Evanovich ۲۰۰۶، p. ۸۳)
به نظر من زاویهٔ دید یکی از بنیادی‌ترین عناصر هنر داستان‌نویسی است. (Selgin ۲۰۰۷، p. ۴۱)
برای نگارش یک داستان موفق باید درک درستی از عناصر بنیادین داستان‌گویی داشت، نظیر زاویه دید، گفت‌وگو و صحنه. (Evanovich ۲۰۰۶، p. ۳۹)

پیرنگ 

پیرنگ، یا خط داستانی، اغلب به عنوان یکی از عناصر بنیادین ادبیات داستانی برشمرده می‌شود. پیرنگ عبارت‌است از ساخت و پرداخت کنش‌های یک داستان. در سطح خرد، پیرنگ مجموعه‌ای‌ست از کنش‌ها و واکنش‌ها، یا محرک‌ها و پاسخ به محرک‌ها. در سطح کلان پیرنگ آغاز، میانه و پایان دارد. اغلب آن را با نموداری کمان شکل با خطوط زیگ‌زاگی برای نمایش اوج و فرود کنش داستان ترسیم می‌کنند. در سطح میانه، ساختار پیرنگ متشکل است از صحنه و پایان‌بندی. صحنه واحدی از درام است که در آن کنش واقع می‌شود. سپس، نوعی تحول یا گذار از موقعیت فعلی صورت می‌گیرد و در پی آن پایان‌بندی می‌آید: جمع‌بندی و پیامد داستان.

مقدمه‌چینی

مقدمه‌چینی به معنای خلق موقعیت داستانی اولیه است. دراین مرحله صحنه به شیوه‌های گوناگون طراحی می‌شود، شخصیت‌ها معرفی می‌شوند، و کشمکش آغاز می‌شود. برای مثال:

شبی تاریک و طوفانی بود. بیوهٔ جوان به مرد غریبه که از سر و رویش آب می‌چکید و کف آشپزخانهٔ زن را خیس می‌کرد، خیره شد. زن گفت:«به شما گفتم شوهرم خانه نیست.» مرد به پهنای صورت لبخند زد، در را پشت سرش بست و گفت: «به من چیزی بگویید که نمی‌دانم.»

پیش‌آگاهی 

پیش‌آگاهی، تکنیکی است که نویسنده به کار می‌بندد تا سرنخ‌هایی را در اختیار خواننده قرار دهد. خواننده با استفاده از این سرنخ‌ها می‌تواند آنچه را که قرار است بعدتر در داستان اتفاق بیافتد، پیش‌بینی کند. به عبارت دیگر، نویسنده به نکات ظریفی اشاره می‌کند که از رویدادهای آتی پیرنگ خبرمی‌دهند و بعداً در داستان به کار می‌آیند.

کنش صعودی

کنش صعودی، عنصر روایی یک اثر داستانی‌ست که از پس مقدمه‌چینی می‌آید و به نقطه اوج داستان می‌انجامد. کنش صعودی معمولاً به منظور ایجاد تعلیق تا رسیدن به نقطهٔ اوج به کار می‌رود و نباید آن را با میانهٔ داستان اشتباه کرد. هر آنچه بعد از نقطهٔ اوج می‌آید را کنش فرودی می‌نامند.در یک اثر داستانی، نقطهٔ اوج جایی است که قهرمان با جدی‌ترن چالش خود مواجه می‌شود. چالشی که اجتناب ناپذیر است و بیم آن می‌رود که به شکست قهرمان بیانجامد. نقطهٔ اوج برای مخاطب غافلگیرکننده است و او را وامی‌دارد داستان را با اشتیاق تا پایان دنبال کند. نقطهٔ اوج اغلب از سه بخش تشکل شده‌است. شخصیت دچار تغییر می‌شود، چیزی در مورد خودش یا یک شخصیت دیگر کشف می‌کند و مضمون داستان آشکار می‌شود.

کنش نزولی 

کنش نزولی معمولاً در تراژدی‌ها و داستان‌های کوتاه دیده می‌شود. کنش نزولی پس از اوج می‌آید و تأثیرات آن را نمایش می‌دهد و در نهایت به پایان‌بندی یا عاقبت داستان (که گاه فاجعه‌بار است) می‌انجامد. داستان پایان می‌یابد و مخاطب اتفاقی که در اوج داستان رخ داده و پیامدهای آن را درک می‌کند.

نتیجه 

پس از اوج، کشمکش داستان به نتیجهٔ نهایی خود می‌رسد. ممکن است یک تعلیق نهایی وجود داشته باشد که مخاطب را دربارهٔ پایان داستان در تردید بگذارد.
کشمکش [ویرایش]

کشمکش عنصری ضروری در ادبیات داستانی‌ست و به معنای چالشی است که قهرمان با آن روبه‌رو می‌شود و در تمام گونه‌های ادبیات کاربرد دارد. انواع کشمکش را بر اساس ویژگی‌های قهرمان و ضدقهرمان معمولاً به این شکل طبقه‌بندی می‌کنند:

انواع کشمکش 

اغلب کشمکش را به پنج گونهٔ اصلی تقسیم می‌کنند. در دوران مدرن فرد علیه ماشین یا فرد علیه تکنولوژی هم به این طبقه‌بندی افزوده شده است.
فرد علیه خود
فرد علیه فرد
فرد علیه جامعه
فرد علیه طبیعت
فرد علیه فراطبیعت
فرد علیه ماشین/تکنولوژی

شخصیت 

شخصیت‌پردازی را یکی از عناصر بنیادین داستان می‌دانند. شخصیت در داستان مشارکت می‌کند، معمولاً یک انسان است و هویت و ویژگی‌های گوناگونی دارد که از بطن داستان برآمده است. گونه‌های مختلف شخصیت‌های داستانی از این قرارند:
شخصیت راوی: شخصیتی است که مخاطب داستان را از زاویه دید او تجربه می‌کند، با او همدردی می‌کند و از

او طرفداری می‌کند، از این رو شخصیت اصلی داستان است.
قهرمان: شخصیتی است که کنش داستان را پیش می‌برد و انتظار می‌رود به هدف غایی داستان نائل شود. در شیوهٔ داستانگویی غربی، قهرمان عموماً شخصیت اصلی داستان است.
ضدقهرمان: شخصیتی است که در برابر قهرمان قد علم می‌کند.
شخصیت ایستا: شخصیتی است که در روند داستان دچار تغییر محسوسی نمی‌شود.
شخصیت پویا: شخصیتی است که در روند داستان دستخوش تغییرات شخصیتی می‌شود.
شخصیت متضاد: شخصیتی است که از نظر خصوصیات درست در نقطهٔ مقابل قهرمان قرار دارد و شخصیت و ویژگی‌های قهرمان را آشکار می‌کند.
شخصیت مکمل: شخصیتی که در داستان نقشی ایفا می‌کند اما نقش او چندان عمده نیست.

شخصیت فرعی: شخصیتی است که نقش کوچکی در داستان دارد.
شیوه‌های پرداخت شخصیت [ویرایش]
ویژگی‌های ظاهری: ظاهر بیرونی شخصیت توصیف می‌شود تا خواننده بتواند او را بشناسد.
گفت‌وگوها: شخصیت چه می‌گوید و چطور می‌گوید.
کنش‌ها: کارهایی که شخصیت انجام می‌دهد و چگونگی انجام آنها
واکنش دیگران: شخصیت‌های دیگر او را چطور می‌بینند و با او چه رفتاری دارند.

گونه‌های پیرنگ 

ترتیب زمانی 
تمام رویدادها به ترتیبی رخ می‌دهند که در متن آمده‌است. ممکن است اشاره‌هایی به گذشته یا آینده وجود داشته باشد، اما بازگشت به گذشته یا آینده در کار نیست.

بازگشت به گذشته

بازگشت به گذشته یا فلاش‌بک یعنی به میان آوردن صحنه‌ای که روایت را از زمان فعلی داستان به زمانی در گذشته برمی‌گرداند. از فلاش‌بک اغلب به منظور بازنمایی رویدادهایی استفاده می‌شود که از نظر زمانی مقدم بر خط توالی اتفاقات داستان رخ داده‌اند و یا اطلاعاتی ضروری در مورد پیش‌داستان (آنچه قبل از شروع داستان رخ داده) به دست می‌دهند. فلاش‌بک‌‌های مبتنی بر شخصیت، رویدادهای مهمی را از گذشتهٔ شخصیت بازگو می‌کنند که در رشد و گستردگی شخصیت نقش داشته‌است.


درست در نقطهٔ مقابل، بازگشت به آینده یا فلاش‌فوروارد، رویدادهایی را آشکار می‌کند که در آینده به وقوع خواهد پیوست. این تکنیک به منظور ایجاد تعلیق در داستان و یا پرداخت شخصیت به کار برده می‌شود.

پرداخت صحنه 

پرداخت صحنه، به معنای توصیف زمان و مکان داستان، را اغلب یکی از عناصر بنیادی ادبیات داستانی می‌دانند. در برخی موارد صحنه خود به یکی از شخصیت‌های داستان بدل می‌شود و ممکن است لحن ویژه‌ای به داستان بدهد.
درونمایه (تم) 

درونمایه یا تم عصارهٔ مفهومی داستان است و اغلب آن را یکی از عناصر بنیادی ادبیات داستانی می‌دانند. مفهوم یا ایدهٔ محوری داستان که عنصر وحدت‌بخش داستان هم است. اگر بپرسند «ازاین داستان چه چیزی یادگرفتید؟» پاسخ همان درونمایه یا تم خواهد بود.

سبک 

سبک چیزی نیست که نوشته شده بلکه چگونه نوشتن آن است. سبک در ادبیات داستانی به قراردادهای زبانی اشاره دارد که در ساختمان اثر به کار می‌روند. داستان‌نویس ممکن است بیان، ساختار جمله، جمله‌بندی، گقت‌وگو نویسی، یا سایر جنبه‌های زبانی را دستکاری کند تا سبک یا حال و هوای به خصوصی را خلق کند.

طبقه‌بندی 

داستان بسیار کوتاه: اثری است با کمتر از ۲۰۰۰ کلمه (در برخی تعاربف ۱۰۰۰ کلمه)، تقریباً ۵ صفحه.
داستان کوتاه: اثری است با دست‌کم ۲۰۰۰ کلمه و دست بالا ۷۵۰۰ کلمه، ۵ تا ۲۵ صفحه.
نوولت: اثری است با دست‌کم ۷۵۰۰ کلمه و دست بالا ۱۷۵۰۰ کلمه، ۲۵ تا ۶۰ صفحه.
نوولا: اثری است با دست‌کم ۱۷۵۰۰ کلمه و دست بالا ۵۰۰۰۰ کلمه، ۶۰ تا ۱۷۰ صفحه.
رمان: اثری است با ۵۰۰۰۰ کلمه و بیشتر، ۱۷۰ صفحه به بالا.
حماسه: اثری است با ۲۰۰۰۰۰ کلمه و بیشتر، ۶۸۰ صفحه به بالا.

نوشته شده در تاريخ 2012/3/14 توسط parnian |
ادبیات نمایشی 

ادبیات نمایشی ادبیاتی است که در قالب نمایش به روی صحنه می آید . موضوع اصلی ادبیات نمایشی پیوند انسان با زندگی و طبیعت و وظیفه آن تجلیل روحیات انسان و نحوه برخورد او با حوادث زندگی است . 
ادبیات نمایشی در ایران به شکل شبیه خوانی ( تعزیه و عزاداری شهدای کربلا ) ، سیاه بازی ( حاجی فیروز ) ، نقالی ( شاهنامه خوانی )، نمایش رو حوضی و ... است .
این نوع ادبیات در یونان و روم قدیم رایج بود.
ادبیات نمایشی در غرب به شکل تراژدی ( ناکامی اشخاص برجسته ) و کمدی ( نمایش عیوب اخلاقی و سیاسی و ... به شکل خنده دار ) و درام ( شکل عادی زندگی با همه تضادها و تعارض ها ) تقسیم می شود .

نمایش یا درام به معنای نشان دادن، باز نمودن و مرادف اصطلاحات تماشا، تقلید و بازی است؛ در اصطلاح به هر اثری كه برای اجرا در روی صحنه تئاتر توسط بازیگران نوشته شده باشد، نمایشنامه می‌گویند.
مهد نمایش یا درام، یونان باستان بوده است. «دراما» در یونانی به معنای كار یا عملی است كه واقع می‌شود؛ و در اصل هنری است كه روی صحنه می‌آید.
ادبیات نمایشی یا دراماتیك بر اساس تقسیم بندی ارسطو یكی از انواع مهم ادبیات بوده و به دو نوع كمدی و تراژدی تقسیم می‌شود: تراژدی، نمایشِ اعمال مهم و جدی است كه در مجموع به ضدِ قهرمانِ اصلی تمام می‌شود و هسته داستانی((plot به فاجعه (Catastrophe) منتهی می‌شود؛ این فاجعه معمولاً مرگ قهرمان تراژدی است؛ مرگی كه اتفاقی نیست بلكه نتیجۀ منطقی و مستقیم حوادث و مسیر داستان است. یونانیان نخستین تراژدی نویسان بودند. چند اثر مهم تراژدی دنیا عبارتند از: رمیو و ژولیت، اُتلٌو، و مكبث از شکسپیر؛
تراژدی «آندروماك» اثر «راسین».
در ادبیات ایران، نمایش به مفهوم واقعی و رسمی کمتر قدمت دارد؛ اما، با توجه به ویژگی‌های تراژدی، نمایشِ سنتی «تعزیه» كه قدیمی‌ترین نمایش بومی ایران است، می‌تواند در چارچوب تراژدی قرار بگیرد.
نوع دوم ادب دراماتیك، «كمدی» "Comedy" است. كمدی اثری نمایشی است كه با جلب توجه بیننده به خود، باعث سرگرمی می شود. هدف كمدی خنده و تفریح است؛ اما، در واقع مسایل جدی در پردۀ شوخی طرح می‌شود؛ از نمونه های خوب كمدی «سفر دراز روز در شب» اثرِ «یوجین اونیل» و «شب دوازدهم، توفان، هیاهوی بسیاری برای هیچ» از آثارِ «شكپیر» است. شاید بتوان معادل كمدی در ایران را، در بخش نمایش‌های سنتی، مثلِ بقال بازی، نمایش تخته حوضی یا سیاه بازی دانست كه برای ایجاد روحیه شادی و خند
ه در بین مردم اجرا می‌شده است.
تاریخچه ادب دراماتیك بی‌تردید به یونان باستان می‌رسد. در این كشور باستانی، به نمایش توجه و اهمیت زیاد داده می شد و اولین بار ارسطو به صورت كلاسیك بدان پرداخت، به نحوی كه آراء ارسطو، منبع مهم و اولیه‌ای است كه هنوز هم مورد مطالعه و استفاده است.
به طور كلی درام در اكثر تمدن‌های قدیم وجود داشته و جزء مراسم مذهبی محسوب می‌شده است؛ زیرا در آن مراسم به تجلیل خدایان و مردگان و از كیفیت گناهان
و امثال این موضوعات سخن می‌رفته است. سابقۀ درام در مصر به حدود چهار هزار سال قبل از تولد مسیح می‌رسد. در روم باستان درام بسیار رواج داشته و در اروپای قرون وسطی، كلیسا بر اثر علاقه مفرط مردم به تئاتر، درام مذهبی را به وجود آمد كه در آن زندگی مسیح و قدسیان به صحنه می‌آمد. در اروپای عصر رنسانس، درام قدیم یونان و روم دوباره ظهور کرد.
در ایران پیش از اسلام نمایشنامه وجود داشته در جریان تاریخ ایران، نخستین بار در دورۀ پارت‌ها به صحنه سازی سورنای بزرگ(به كسر سین و واو) بر می‌خوریم كه می‌توان آن را به عنوان اولین نمایش ضبط كرد. از دوره ساسانیان دربارۀ نمایش، متنی به نام «در كنار قصر پاد – واژ یك آواز جا دارد» باقی مانده؛ و «پتواژ گفتن» نامی است كه ساسانیان به تئاتر خود داده بودند. در دورۀ ملاجقه «خیمه شب
بازی» متداول بود.
مقارن با تحولات زیاد دورۀ مشروطه در ایران، در جریان انتقاد از گذشته و رویكرد به پدیده‌های نو، تحولی در عرصه نمایش به وجود آمد. نمایش به عنوان یك نوع ادبی (ژانر) از همین موقع شكل گرفت. نخستین انگیزه‌های ایجاد نمایش جدید، با سفر برخی رجال و جوانان به اروپا و دیدار آنان از تماشاخانه غرب میسر شد.
نوشتن نمایشنامه در ایران، ابتدا با ترجمه آثار نمایشی غربی ها شروع شد. آثار كسانی مثل مولیر،
شكسپیر، دوما و ... به فارسی ترجمه شده، بعضاً به صحنه رفت. در همین زمان، كسانی دست به نوشتن نمایشنامه هم بردند، از جمله آخوند زاده، احمد محمودی، میرزا آقاخان تبریزی و ...؛ این نمایشنامه‌ها از نظر فنی و تكنیك درام نویسی ضعیف و از نظر محتوا پرمایه بود و تمام موضوعات مطرح در دوره مشروطه از جمله آزادی، قانون، وطن و ... در آن مطرح شده بود. یكی از دلایل گسترش نمایشنامه نویسی در ایران آن روزگار، امكان طرح مسایل سیاسی و اجتماعی در نمایشنامه برای مخاطبان عام بود.
اولین نمایشنامه آن دوران با سبك درام غربی، «جعفرخان از فرنگ آمده» اثر حسن مقدم است. بعد از این، با وجود اینكه نمایش و تئاتر از پایه‌های بنیادین در ایران برخوردار نبوده اما همواره هنرمندان تلاش كرده‌اند نمایشنامه‌های خوبی نوشته و به صحنه آورند؛ مانند آثار غلامحسین یوسفی، علی نصر، بهرام بیضا
یی و دیگران.

نمونه ای از ادبیات نمایشی

میر علمدار

واقعه ي عظيم عاشورا ابعادي چنان گسترده دارد كه گر چه قرن هاست از ان سخن مي گويند،هنوز هم مي تواندرباره ي ان نوشت و گوشه هاي ديگري از ايثار،شجاعت وجوان مردي را اشكار ساخت.مردم ايران هر ساله به پاساين دلاوري و فداكاري با بر پايي مراسم تعزيه،ياد ان بزرگان را گرامي مي دارند. تعزيه از قرن هاي اوّل و دوّم اسلامیدر ميان مردم ايران رايج بوده است امّا از زمان ال بويه به صورت رسمي،شكل ايين و تشريفات خاص به خود گرفت ودر دوره ي صفويه به رونق و جلال ان افزوده شد و با جلوه هايي از نمايش هاي محلّي و موسيقي در هم اميخت وصورتي اصيل و هنري به خود گرفت،گفتني است كه معمولا در حين اجرا متن تعزيه دستخوش تغيير تحول مي شد وتعييرات و زني ضعف هاي زباني در ان راه مي يافت.يكي از زيباترين و ماندگارترين حماسه هاي صحراي كربلا داستانوفاداري و جوان مردي ابوالفضل العباس،قمر بني هاشم است كه همه ي وعده ها وو عيدهاي قدرت حاكم را بههيچ شمرد و همراه برادر بزرگوارش،سيدالشهدا،تنگ بيعت با حكومت غاصب تزويرگر را نپذيرفت و به دفاع از جهبهي،جا نانه كمر بر ميان بست. بخشي از صفحه ي تغزيه ي حضرت عباس (ع)را در اين جا با هم مي خوانيم:نقطه ي اوج ما جراي تغزيه ي عباس (ع)ان جاست كه سكينه،دختر كوچك امام حسين(ع) به جست وجوي اب اين سود انسومي رود و به همه متوسّل مي شود امّا از هيچ كس كاري ساخته نيست. سكينه(به سمت عباس مي رود)  

 

اي عم،به فدات جسم زارم

من طاقت تشنگي ندارم

دست من و دامنت،عمو جان

خون من و گردنت،عمو جان

بنگر که خرپن ودل کبابم

بی باب زبهر قطره آبم

رحمی به صغپری من زار

غپر از تو نبد مرا پرستار

عباس(ع)

ای سکنپه،بردی از جانم قرار وتاب را

غپر اشک اپن دم کجا دارم سراغ آب را

من ندارم اب جز اشک دوعپن

اندراپن دشت ای گل باغ حسپن

امام{که بی طاقتی کودک رامی  بپنپد پک مشک خشکپده به عباس میدهد وخطاب به او

ای مپر دارمن ونور دو چشمان

ای قوت بازوی من وبهترم ازجان

بردارپکی مشک وروان شوسوی مپدان

برگو حسپن گفت چنپن بادل گرپان:

«گردپد زمن منع ،فراتی که چودرپا ست

آخرنه همپن آب زمهرپه ی زهر است؟»

عباس {به اردوگاه دشمن میرود وخطات به اپن سعد

 اپا ابن سعد شقاوت شعار

لوای*ستم بر شد استوار

چنپن گفت فرزند خپر الانام*

حسپن ،آنشهنشاه والامقام

به زعم شما گرچه اپن پرگناه

نمونه است طومار عصپان سپاه

چه تقصپر دارند طفلان من

که در پای آب روان جان دهند ابن سعد

خطاب نت به تو عباس ،ای دلپر جهان

بروبگو به حسپن ،آن امام تشنه لبان

اگر که آب بگپرد تمام روی جهان

نمی دهم به شما غپر ناوک بران

مگر کنی به جهان بپعت پزپد قبول

دهپم آب به طفلان تو در اپن مپدان

عباس {برمی گرددودرنزدپکی خپمه ها می اپستد

پارب چه کنم ؟من زخجالت چه بگوپم

رفتم به لب آب ،بود خشک گلوپم

پارب به برادر به چه سان عرض نماپم

گوپم چه به آن شاه ؟بود لال زبانم

امام(ع)

غم مخور عباس ،ای نور بصر

ای برادر جان ،چسراپی دپده تر

دادمن گپرد خدای عالمپن

تومکش جانا خجالت از حسپن

دراپن هنگام هر دوبرادر تصمپم می گپرند که به صف باطل حمله کنند .

امام {خطاب به عباس

برادر،وقت آن شدهر دو درخون غوطه ور گردپم

به فردوس برپن  زپن دشت دهامون هم سفر گردپم

ز تپغ تپز خون رپز جهود وفرقه ی کافر

زجوردشمنان  درخاک وخون بی دست سر گردپم

سلاح رزم برپن پوش ،اپنک وقت ما تنگ است

نصپب ما نشد دپگر به سوی خپمه برگردپم

دو برادرسلاح رزم می پوشند وقرارمی گذارند پشت بر پشت هم به صف دشمنان حمله برند ومراقب با شند که

 دشمن مپان آنان جداپی پنفکند.

امام{خطات به عباس

برادر جان ،زجا بر خپز وآور ذوالجناح امروز

که از بهر جها د امل کپن گردم سوار امروز

بدان پک ساعت دپگر من وتو از جفاو کپن

شوپم لب تشنه بی سر از ستم های شرار امروز

عباس {درحالی که ذو الجنال را می آورد.

بنه پا در کاب ای خسرو گردون وقارمن

که جان زار اندر رست باد انثار ا امروز

خداوند ،حسپن پا ور ندارد از جفا وکپن

شود جانم فدای آن شه دالا تبار امروز

عباس (ع)

نهم پا در رکاب امّا ز تنها پپم می گرپند

پتپمان از پمپن ،کلثوم وزپنب از بسپار ا مروز

چه بودی فاطمه بودی در اپن صحرای شور انگپز

که کردی پاک ازروی حسپن ،گر دو غبار امروز

جسپن لب تشنه و من تشنه لب ،اپن بی عددکافر

بر اپن لشکر کنم،تنها خداوند چه کار امروز

امام حسپن (ع)

ای تو غم خوار و سپهدار رشپد

ای که چون تو ديده ی انجسم ندپد

موسم قربان شدن تاخپر شد

صبر نتوانم، شهادت دپر شد

ای برادر جان، علم کن استوار

در پس پشت برادر، مردوار

چون علم گردد لوای شاهی ام

کن به مپدان بلا همراهی ام

دست و تپغ از خون دشمن رنگ کن

پشت بر پشت برادر جنگ کن

عباس(ع)

به چشم، آنچه تو گوپی اپا برادر جان

مطپع امر تو عباس هست از دل و جان

قدم گذار سو ی جنگ اپن دم از زاری

بکن تو نپک توکل به حضرت باری

امام [در مپدان جنگ خطاب به عباس]

برادر جان، کمربربند اپنک وقت ما تنگ است

توجه جانب مپدان کن اپن دم موسم جنگ است

دلپرانه من و تو پشت اندر پشت پک دپگر

دو روپه تپغ بگذارپم بر اپن فرقه ی کافر

اگر ما پشت پک دپگر نگه دارپم در مپدان

ز دشمن چشم زخمی نپست بر ما ای برادر جان

خدا ناکرده گرما راز پک دپگر جدا سازند

نه من روی تو را بپنم، نه تو روی مرا دپگر

عباس(ع)

جدا از تو نگردم من، اگر جان در بدن دارم

اگر جان را فدا کردم، زهی طالع که من دارم

خدا ناکرده گرما راز هم دپگر جدا سازند

مرا از تو برادر جان، به جاپی دور اندازند،

کجا برگو، ببپنم من،برادر جان، جمال تو

چگونه مطلع گردم در اپن مپدان زحال تو؟

امام (ع)

زمن چون دور افتادی ،توجه پس به سوپم کن

زلشکرشو برون در سنت خمپه جست وجو پم کن

عباس (ع)

چون از تومن کردم جدا ،شمشپر نه براپن خسان

اپن صفحه را برهم بزن ،شاپد مرا پپدا کنی

شاپد چو کردی جست وجو پاپی مرا درخاک وخون

پک لحظه بر بالپن من،از مرحمت ماوا کنی

امام(ع)

ای برادر ،تو بپا تا من وتو بادل زار

دردم آخر،اپا نور دو چشم خون بار

بادل رپش وداعی بکپنم ای مخرون

زآه جان سوز ،فلک را بنماپپم نگون

امام عباس {با پک دپگر می خوانند

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

ما هردو تن غریبیم فریاد از غریبی

از ظلم و جور ناکس ، باشیم دیده گریان

امام و عباس {سوار بر اسب به سوی دشمن می تازند و خطاب به مخالفان می خوانند.}

امام     ایا فرقه ی فارغ از ننگ و نام

عباس   نهادید بر کفر ، اسلام نام

امام      شما شرک یزدان و کین بر رسول

عباس   نهادید در عالم ذر قبول

امام      من ، ای قوم ، فرزند پیغمبرم

عباس    حسین است  آقا و من نوکرم

امام       زکشتن جوی نپست پروای من

عباس     شهادت بود ارث آبای من

امام       چنان خون برپزم در اپن دشت کپن

عباس    که گوپد جهان آفرپن آفرپن

امام و عباس [در حالی که حمله می کنند]

پا مظهر العجاپب، پا والی الولی

ای باب تاج دارمن، ای مرتضی علی

شمر [هراسان نزد ابن سعد آمده و خطاب به او]

الامان، ای ابن سعد پرجفا

محشر کبری عپان شد برملا

عازم ظلمت شدند از جانبسپن

مطلع نورپن، عباس و حسپن

عمر سعد

خطاب من به شما باد ای گروه جبان

کنپد حمله به پک بار بر امام زمان

شمر [خطاب به ابن سعد]

امپر جهان الخدر، الخدر

ز عباس، شپر ژپان الخدر

برس داد لشکر که از دست رفت

سپه شد جهان، الخدر، الخدر

خطاب من به توای ابن سعد گبر و دغا

گرفت حضرت عباس، آب را از ما

اگر به قطره ی آبی لبش کند سپراب

دگر به جنگ سپه کس نماند از اشرار

ابن سعد {خطا به لشکر }

سپاه کينه،دگر باره کينه ور تازيد

ميان اين دو برادر جدايی اندازيد

{نقشه ی شوم دشمن عملی می شود و ميان دو برادر جدايی می افتد.عباس در حالی که در فرات،مشتی پر از آب

 کرد تا بنوشد ناگهان آب را می ريزد و...}

عباس (ع)

نوشی تو آب و تشنه شه دين،رضا مباش

خوش نوکری،وليک،چنين بی وفا مباش

گر دوستی چو خاک ره دوست خاک شو

آبی بزن بر آتش او ياهلاک شو

{عباس به جست و جوی امام به خيمه بر می گردد امّا او را نمی يابد و چون امام به خيمه گاه می آيد،عباس به

 ميدان رفته است و زمانی که عباس با دست بريده به خيمه گاه می آيد،امام به جست و جوی عباس به قلب سپاه

 رفته،بی آن که اين دو برادر،هم ديگر را ببينند.اوج فاجعه زمانی استکه دو برادر در ميانه ی ميدان هم ديگر را می

 بينند و عباس در حالی که غرقه در خون است،در وسط ميدان بر زمين افتاده.}

عباس (ع)

هر نفس حمد خداوندی که نيکو اخترم

شد به ياری حسين،دستم جدا از پيکرم

***

حسين زحال من آگاه نيست يا اللِّه

فتاد دست چپم لا اله الا اللّه

ايا نتيجه ی اميدواری احباب

بيا برادر در خون تپيده را در ياب

امام به بالين برادر می شتابد،سر او را به دامن می گيرد و خونابه از چهره اش پاک می کند و می گريد و طبّال آهنک

 هزار با شدّت می نوازد.



نوشته شده در تاريخ 2012/3/14 توسط parnian |
ادبیات غنایی 

غنا در لغت يعني آوازخواني،سرود،تغنّي( و آن خواندن شعر همراه با كف زدن است)، خنیاگری؛ و در اصطلاح به اشعاري گفته مي‌شود كه به بيان احساسات و عواطف شخصي پرداخته است، به شرط آنكه از «احساس» و « عواطف شخصي» وسيع‌ترين مفاهيم آن‌ها را در نظر بگيريم؛ يعني تمام انواع احساسات، از نرم‌ترين آن‌ تا درشت‌ترين آن‌، با همه واقعياتي كه وجود دارد.

  شعر غنايي به «حسنِ» شاعر مربوط مي‌شود، بنابراين طيف وسيعي از معاني و مضامين شاعرانه را به خود اختصاص مي‌دهد. موضوعاتي كه در ادب فارسي حوزۀ شعر غنايي را تشكيل مي‌دهند از عشق و جواني، تا پيري و مرگ، غم و شادي و ...، تقريباً تمام موضوعات رايج است به جز حماسه و شعر تعليمي. حتي داستان‌هاي منظوم ادب فارسي، هم در مقولۀ شعر غنايي قرار مي‌گيرند.

  در يك نگاه اجمالي: شعرهاي عاشقانه، فلسفي و عرفاني، مذهبي، هجو، مدح، وصف طبيعت، همگي از مصاديق شعر غنايي‌اند.

  معادل غربي براي اصطلاح شعر غنايي، ليريك «Lyric» است. در يونان باستان اين گونه اشعار با همراهي بربط (در يوناني lura، در انگليسي و فرانسه Lyre) خوانده مي‌شد، به اين خاطر به اين اشعار ليريك گفته مي‌شد. شعر غنايي غربي، شعري است غالباً كوتاه و غير روايي كه الزاماً با موسيقي همراه است. اگر شعر بلند و روايي باشد، مانندِ خسرو و شيرين نظامي در ادبيات پارسي ... به آن «Pramatic lyric» يعني شعر غنايي نمايشي گفته مي‌شود، با اين تفاوت كه در غرب و يونان به علت رواج نمايش، اين گونه اشعار شكلي نمايشي دارند و در شعر پارسي، شكلي داستاني و روايي. شعر غنايي در فارسي در قالب، غزل، مثنوي، رباعي، دو بيتي و حتي قصيده مطرح مي‌شود؛ اما، مهم‌ترين قالب آن غزل است.

  اصطلاح شعر غنايي، از قديم در ادب فارسي رايج نبوده، بلكه در سال‌هاي اخير به تبع عرب‌ها كه به شعرِ عاشقانه و عاطفي «الشعر الغنايي» مي‌گفتند، در برابر اصطلاح لیريك، شعر غنايي را به كار بردند. قدما براي مجموعۀ غنائيات، اصطلاح خاصي نداشته‌اند، تعبيراتي از نوع غزل يا تغزل در ادبيات فارسي بوده كه در طول زمان مفهوم آن تغييرات وسيعي يافته است.

  در باره جایگاه شعر غنایی می توان گفت: شعر حماسي در دوران طفوليت جوامع به وجود مي‌آيد، همچنان كه شعر تعليمي به دوران كهولت جوامع برمي‌گردد؛ اما، شعر غنايي در دوران جواني جوامع رشد مي‌كند. بدين گونه كه فرد «خويشتنِ خويش» را باز مي‌يابد و «نداهاي درون» را مي‌شنود، با اين همه شعر غنايي در جوامعي كه به مرحلۀ كهولت و پيري رسيده‌اند نيز ظهور دارد.

  از طرفي بسياري از محققين دوران اوج و رواج ادب غنايي را، مربوط به گسترش تمدن و شهرنشيني مي‌دانند. دوره‌اي كه انسان به علت زندگي شهرنشيني هر روز بيشتر از طبيعت دور مي‌شود و نسبت به آن دلتنگ‌تر! يكي از موتيف‌هاي اين گونه اشعار، موتيف «آن روزها رفتند» است كه با حسرت به روزگاران كهن همراه است.

  منشا اشعار عاشقانه به روابط مرد و زن در دوران مادر سالاري كه جامعه تحت حكومت زن بوده است، مي‌رسد. اشعار عاشقانه همان ستايش‌ها و اوراد و اذكاري هستند كه مردان براي زنِ حاكم مي‌سروده‌اند. در بسياري از اوراد و مناجات‌ها اگر به جاي خدا، معشوق را تصور كنيم، در معنا خللي حاصل نمي‌شود. زيربناي ادبيات عرفاني هم از اين ديدگاه، ادب غنايي است، عارفان نخستين، شعر عاشقانه را تفسير و تأويل عرفاني كرده‌اند و اين معني در تفاسير شيخ ابوسعيد ابی الخير در «اسرار التوحيد» كاملاً آشكار است.

  محققان غربي تأييد كرده‌اند كه اشعار غنايي يوناني، مصري و عبري ريشه درترانه‌ها و مناسك مذهبي دارد. نمونۀ خوب اتحاد ادب غنايي و عرفاني، «دو غزلِ‌ غزل‌هاي سليمان» است.

  شعر غنايي سابقه‌اي هزاران هزار ساله دارد. متن‌هاي به دست آمده از اهرام مصر را كه سروده‌هايي در ستايش پادشاه و آوازهايي براي تدفين و دعاهايي براي خدايان است، مي‌توان قديمي‌ترين شعرهاي غنايي دانست. اين آثار مربوط به دو هزار و ششصد سال قبل از ميلاد مسيح است.

  فيليپا سيدني، ادموند اسپنسر از شاعران غنايي اروپا محسوب مي‌شوند. در قرن هجدهم، شعر غنايي چندان رونقي نداشت؛ اما، ظهور مكتب رمانتيسم و سمبولیسم در قرن نوزدهم، به آن رونقي تازه بخشيد.

  در شعر فارسي نيز، شعر غنايي از قدمت و سابقه‌اي طولاني برخوردار است و از همان آغاز شعر تا به امروز نمونه‌هاي بسيار زيبا و عالي از اين نوع ادبي بر تارك ادبيات پارسي مي‌درخشد.

  منظومه‌هاي عاشقانه فارسي مانند ويس و رامين، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون و ... از آثار درخشان شعر فارسي در اين حوزه هستند كه خود در بخشي جداگانه قابل بررسي است. امروزه شعر غنايي علاوه بر غزل، در غزل مثنوي، شعر سپيد، نیمايي يا شعر نو، سروده مي‌شود. 

نمونه ای از اشعار غنایی
بردن مجنون به خانه ی کعبه  

سرانجام پدر مجنون تصمیم میگیرد که مجنون را به خانل کعبه برده و شفای او را از انجا طلب کند و به مجنون سفارش میکند که این جا ،جای بازی نیست پس حاجت خود را طلب کن و از خدا بخواه که از این عشق خلاصت کند ولی مجنون به محض رسیدن به کعبه حلقۀ کعبه را در دست میگیرد و میگوید خدایا مرا عاشقتر از این بنمای و از عمر من کم کن و به عمر لیلی بیفزای:

چون رایت عشق آن جهانگیر             شد چون مه لیلی آسمان گیر

هرروز خمیده نام تر گشت                در شیفتگی تمامتر گشت

هر شیفتگی کز آن نورداست               زنجیر بر صداع مرد است

برداشته دل ز کار او بخت                درمانده پدر به کار او سخت

می‌کرد نیایش از سر سوز                 تازان شب تیره بردمد روز

حاجت گاهی نرفته نگذاشت               الا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او                هر یک شده چاره‌ساز با او

بیچارگی ورا چو دیدند                     در چاره‌گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر                      کز کعبه گشاده گردد این در

حاجت گه جمله جهان اوست                محراب زمین و آسمان اوست

پذرفت که موسم حج آید                     ترتیب کند چنانکه باید

چون موسم حج رسید برخاست             اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد                 بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه سینه پرجوش                چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

گوهر به میان زر برآمیخت                 چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت

شد در رهش از بسی خزانه                  آن خانه گنج گنج خانه

آندم که جمال کعبه دریافت                    دریافتن مراد بشتافت

بگرفت به رفق دست فرزند                  در سایه کعبه داشت یکچند

گفت ای پسر این نه جای بازیست           بشتاب که جای چاره سازیست

در حلقه کعبه کن دست                      کز حلقه غم بدو توان رست

گو یارب از این گزاف کاری                توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور                  زین شیفتگی به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم                     و آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید               اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست              در حلقه زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر                   کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق جان فروشم                   بی‌حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدائی                     کاینست طریق آشنائی

من قوت ز عشق می‌پذیرم                    گر میرد عشق من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم                     جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی                  سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدائی خدائیت                        وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم                     کو ماند اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور                    واین سرمه مکن ز چشم من دور

گرچه ز شراب عشق مستم                   عاشق‌تر ازین کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن                    لیلی‌طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی                    هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای               بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده‌ام چو مویش از غم                یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقه او به گوشمالی                         گوش ادبم مباد خالی

بی‌باده او مباد جامم                             بی‌سکه او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش                          گر خون خوردم حلال بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم               هم بی غم او مباد روزم

عشقی که چنین به جای خود باد             چندانکه بود یکی به صد باد

می‌داشت پدر به سوی او گوش               کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد                       دردی نه دوا پذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان            گفت آنچه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست                چون حلقه کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم                     کاورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خواند                   کز محنت لیلیش رهاند

او خود همه کام ورای او گفت               نفرین خود و دعای او گفت

چون گشت به عالم این سخن فاش           افتاد ورق به دست اوباش

کز غایت عشق دلستانی                       شد شیفته نازنین جوانی

هر نیک و بدی کزو شنیدند                   در نیک و بدی زبان کشیدند

لیلی ز گزاف یاوه‌گویان                      در خانه غم نشست مویان

شخصی دو زخیل آن جمیله                  گفتند به شاه آن قبیله

کاشفته جوانی از فلان دشت                  بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده                       جوقی چو سگ از پی اوفتاده

در حله ما ز راه افسوس                     گه رقص کند گهی زمین بوس

هردم غزلی دگر کند ساز                    هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او گوید و خلق یاد گیرند                     ما را و ترا به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید                   صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست                   کاین باد هلاک آن چراغست

بنمای به قهر گوشمالش                     تا باز رهد مه از وبالش

چون آگه گشت شحنه زین حال             دزد آبله پای ز شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش                     گفتا که بدین دهم جوابش

از عامریان یکی خبر داشت                این قصه بحی خویش برداشت

با سید عامری در آن باب                    گفت آفت نارسیده دریاب

کان شحنه جانستان خونریز                آبی تند است و آتشی تیز

ترسم مجنون خبر ندارد                      آنگه دارد که سر ندارد

زآن چاه گشاده سر که پیش است           دریافتنش به جای خویش است

سرگشته پدر ز مهربانی                      برجست بشفقتی که دانی

فرمود به دوستان همزاد                     تا بر پی او روند چون باد

آن سوخته را به دلنوازی                   آرند ز راه چاره‌سازی

هرسو بطلب شتافتندش                     جستند ولی نیافتندش

گفتند مگر کاجل رسیدش                    یا چنگ درنده‌ای دریدش

هر دوستی از قبیله گاهی                   می‌خورد دریغ و می‌زد آهی

گریان همه اهل خانه او                    از گم شدن نشانه او

وآن گوشه‌نشین گوش سفته                 چون گنج به گوشه‌ای نهفته

از مشغله‌های جوش بر جوش             هم گوشه گرفته بود و هم گوش

در طرف چنان شکارگاهی                 خرسند شده به گرد راهی

گرگی که به زور شیر باشد                روبه به ازو چو سیر باشد

بازی که نشد به خورد محتاج            رغبت نکند به هیچ دراج

خشگار گرسنه را کلیچ است              باسیری نان میده هیچ است

چون طبع به اشتها شود گرم              گاورس درشت را کند نرم

حلوا که طعام نوش بهر است             در هیضه‌خوری به جای زهر است

مجنون که ز نوش بود بی‌بهر            می‌خورد نوالهای چون زهر

می‌داد ز راه بینوائی                       کالای کساد را روائی

نه نه غم او نه آنچنان بود                 کز غایت او غمی توان بود

کان غم که بدو برات می‌داد                از بند خودش نجات می‌داد

در جستن گنج رنج می‌برد                 بی‌آنکه رهی به گنج می‌برد

شخصی ز قبیله بنی‌سعد                    بگذشت بر او چو طالع سعد

دیدش به کناره سرابی                      افتاده خراب در خرابی

چون لنگر بیت خویشتن لنگ              معنیش فراخ و قافیت تنگ

یعنی که کسی ندارم از پس                 بی‌فافیت است مرد بی کس

چون طالع خویشتن کمان گیر              در سجده کمان و در وفا تیر

یعنی که وبالش آن نشانداشت              کامیزش تیر در کمان داشت

جز ناله کسی نداشت همدم                  جز سایه کسی نیافت محرم

مرد گذرنده چون در او دید                 شکلی و شمایلی نکو دید

پرسید سخن زهر شماری                  جز خامشیش ندید کاری

چون از سخنش امید برداشت              بگذشت و ورا به جای بگذاشت 
نظامی 
نوشته شده در تاريخ 2012/3/7 توسط parnian |
ادبیات حماسی 

حماسه در لغت به معنای دلاوری و شجاعت است و در اصطلاح، شعری است داستانی با زمینه ی قهرمانی، قومی و ملی که حوادثی خارق العاده در آن جریان دارد. دراین نوع شعر، شاعر هیچ گاه عواطف شخصی خود را در اصل داستان وارد نمی کند و آن را طبق میل خود تغییر نمی دهد، به همین سبب در سرگذشت یا شرح قهرمانی های پهلوانانه و شخصیت های داستان خود، هرگز دخالت نمی کند و به میل خود درمورد آنها داوری نمی کند.
در ادبیات ملل، از یک دیدگاه، دو نوع منظومه ی حماسی می توان یافت.

منظومه های حماسی طبیعی و ملی

که عبارت است از نتایج افکار و علایق و عواطف یک ملت که در طی قرن ها تنها برای بیان عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده است. این نوع حماسه ها سرشار از یاد جنگ ها، پهلوانی ها، جان فشانی ها و در عین حال، لبریز از آثار تمدن و مظاهر روح و فکر مردم یک کشور در قرن های معینی از دوران حیات ایشان است که معمولاً از آنها به دوره های پهلوانی تعبیر می کنیم. از این گونه منظومه های حماسی می توان حماسه کیل گمش و ایلیاد و ادیسه هومر، شاعر بزرگ یونان باستان و شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی را در ادبیات فارسی نام برد. در این دسته منظومه ها شاعر به ابداع و آفرینش توجهی ندارد بلکه داستان های مدون کتبی یا شفاهی را با قدرت شاعرانه ی خویش نقل می کند. 
منظومه های حماسی مصنوع

در این منظومه ها شاعر با داستان های پهلوانی مدون و معینی سر و کار دار ندارد بلکه خود به ابداع و ابتکار می پردازد و داستانی را به وجود می آورد. در این گونه داستان ها، شاعران آزادند با رعایت قوانینی که ناظر بر شعر حماسی است به دلخواه موضوع داستان خود را ابداع کنند و تخیل خودرا در آن دخیل سازند، از این دسته می توان ظفرنامه ی حمدالله مستوفی در زبان فارسی و "انه ادید" سروده ی ویرژیل، شاعر روم باستان را برشمرد.

ادبیات حماسی را از چشم اندازی دیگر، به حماسه های اساطیر و پهلوانی، حماسه های عرفانی و حماسه های دینی تقسیم کرده اند.

حماسه اساطیری

قدیمی ترین و اصیل ترین نوع حماسه است. این گونه حماسه مربوط به دوران ما قبل تاریخ است و بر مبنای اساطیر شکل گرفته است. مثل حماسه سومری گیل گمش و بخش اول شاهنامه فردوسی (تا داستان فریدون). در این قسمت شاهنامه از "اوایل" سخن رفته است و مثلاً گفته شده است که اول کسی که گرمابه ساخت یا نوشتن آموخت که بوده است. قسمت هایی از ایلیاد و اودیسه رامایانا و مهابهاراتا را هم می توان جزو حماسه های اساطیری دانست. البته گاهی نمی توان ردپای قهرمان را دقیقاً در تاریخ جستجو کرد. در حماسه های پهلوانی، قهرمان معمولاً یک پهلوان مردمی است و برای او مرگ بهتر از ننگ است.

حماسه پهلوانی

در این نوع حماسه از زندگی پهلوانان سخن رفته است. حماسه پهلوانی ممکن است جنبه اساطیری داشته باشد، مثل زندگی رستم در شاهنامه و ممکن است جنبه تاریخی داشته باشد، مثل ظفرنامه حمدالله مستوفی و شهنشاهنامه صبا که قهرمانان آنها وجود تاریخی داشته اند.
حماسه دینی یا مذهبی

قهرمان این نوع حماسه یکی از رجال مذهبی است و ساخت داستان حماسه بر مبنای اصول یکی از مذاهب است، مثل کمدی الهی دانته، خاوران نامه ابن حسام (شاعر قرن نهم) خداوند نامه ملک الشعراء صبای کاشانی.

برخی از محققان، برای این نوع، حماسه های اخلاقی نام گذاشته اند و مهابهاراتا و رامایانا را مثال زده اند. به نظر ما حماسه های اخلاقی همان حماسه های دینی هستند و حتی می توان به آنها حماسه فلسفی هم گفت، زیرا در آنها مسایل عمیقی تفکر بشری از قبیل مرگ و زندگی و خیر و شر مطرح شده است.

معمولاً اقوامی که دارای زندگی فعال بودند و با اقوام دیگر جنگ یاصلح داشتند، دارای حماسه پهلوانی هستند؛ مانند یونانیان و ایرانیان باستان. اما اقوامی که فعالیت های برون مرزی نداشتند و به اصطلاح در خود بودند، بیشتر حماسه های دینی و فلسفی دارند، مانند چینیان و مصریان و هندیان باستان. در ایران هم بعد از حملات خانمانسوری از قبیل حمله غزان و مغولان و تیموریان، زندگی درونی و درونگرایی بر زندگی بیرونی و برونگرایی غالب آمد و حماسه های عرفانی، جای حماسه های پهلوانی را گرفت.

حماسه های عرفانی

این نوع حماسه در ادبیات فارسی فراوان است. در این گونه ،قهرمانان بعد از شکست دادن دیو نفس و طی سفری مخاطره آمیز در جاده طریقت، درنهایت به پیروزی که همانا حصول جاودانگی، از طریق فنا فی الله است، دست می یابد. مثل حماسه حلاج در تذکره الاولیا، منطق الطیر هم یک حماسه عرفانی است. منتها به شیوه تمثیلی سروده شده است. بگهوت گیتا را هم که از متون مذهبی هند محسوب می شود، گاهی حماسه عرفانی خوانده اند. 

ممکن است انواع دیگری از حماسه هم وجود داشته باشند. مثلاً در ادبیات اروپایی نوعی از حماسه هست که به آن حماسه طنز و مسخره Mock Epic می گویند. این نوع حماسه بر خلاف حماسه های واقعی، از زندگی امروزین انسان مایه می گیرد و جنبه طنز و مسخره دارد. بودلر می گوید:
"حماسه طنز آن است که از زندگی امروزی بشر، ابعاد حماسی را استخراج و مشخص کنیم و به خود نشان دهیم که چگونه با کراوات و پوتین های واکس زده شاعرانه زندگی می کنیم و بزرگیم."

این نوع حماسه در ادبیات فارسی چندان مرسوم نیست، اما به هر حال ما هم نوعی حماسه مسخره داریم که قهرمان آن به اصطلاح یک "پهلوان پنبه" است، یا کسی است که در توهمات خود اوضاع و احوال دیگری را می بیند، مثل رمان معروف دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزاد. دن کیشوت سروانتس را هم شاید بتوان از این مقوله محسوب داشت.

در اینجا توضیح این نکته ضروری است که حماسه در هر صورت، چه فلسفی باشد چه عرفانی و چه اساطیری باید همواره در بافتی از شهسواری ها و بهادری ها و خطر کردن ها ارائه شود. به عبارت دیگر دل به دریازدن ها و تن به خطر سپردن ها، مشخصه اصلی حماسه است.

نمونه ای از ادبیات حماسی 

قصه ی تکرار آرش 

جنگ،جنگی نابرابر بود

جنگ،جنگی فوق باور بود

کیسه های خاکی و خونی،

خط مرزی را جدا میکرد

دشمن  بد عهد بی انصاف

با هجوم بی امان خود

مرز ها را جابجا میکرد

از میان آتش و باروت

می وزید از هر طرف هرجا

تیر های وحشی و سرکش

موشک و خمپاره و ترکش

آن طرف نصف جهان با تانک های آتشین در راه

این طرف ایرانیان تنها

این طرف تنها سلاح جنگ ایمان بود

خانه های خاک و خون خورده

مهد شیران و دلیران بود

شهر خونین شهر خرمشهر

در غروب آفتاب خویش

چشم در چشم افق می دوخت

در دهان تانک ها میسوخت

شهر از آن سوی سنگر ها،

شیر مردان را صدا  می زد:

" آی ای مردان نام آور

ای همیشه نامتان پیروز

بی گمان امروز

فصلی از تکرار تاریخ است

گر بماند دشمن از هر سو

خانه هامان تنگ خواهد شد

ناممان در دفتر تاریخ

کوچک و کم رنگ خواهد شد

خون میان لشگر آزادگان جوشید

مثل یک موج خروشان شد

کودکی ازدامن این موج بیرون جست

از کمند آرزو ها رست

چشم او در چشم دشمن بود

دست او در دست نارنجک

                              ***

جنگ جنگی نابرابر بود

جنگ جنگی فوق باور بود

کودک تنها به روی خاکریز آمد

صد هزاران چشم قاب عکس کودک شد

خط دشمن گیج و سرگردان

چشم ها از این و آن پرسان

" کیست این کودک؟!

او چه میخواهد از این میدان؟!

صحنه ی جانبازی است اینجا؟!

یا زمین بازی است  اینجا؟!

                           ***

دشمنان کوردل اما

دردلش خورشید ایمان را نمیدیدند

تیغ آتش خیز دستان را نمیدند

در نگاهش خشم و آتش را نمیدیدند

بر کمانش تیر آرش را نمیدیدند

در رگش خون سیاوش را نمیدند

کودک ما بغض خود را خورد

چشم در چشمان دشمن کرد

با صدایی صاف و روشن گفت:

آی ای دشمن!

من حسین  کوچک ایران زمین هستم

تانک ها شومتان را در کمین هستم

مثل  کوهی آهنین هستم

       ***

ناگهان تکبیر پروا کرد

در میان آتش و باروت غوغا کرد

کودکی از جنس نارنجک

در دهان تانک ها افتاد...

       ***

لحظه ای دیگر

از تمام تانک ها تنها

تلی از خاکستر خاموش

ماند روی دست های دشت

آسمان از شوق دف میزد

شط خرمشهر کف میزد

شهر یکباره به خویش آمد

چشم اشک آلوده را وا کرد

بر فراز گنبدی زیبا

در سه رنگ جاودان ما

قصه ی تکرار آرش را

باز هم خواند و تماشا کرد

نوشته شده در تاريخ 2012/2/29 توسط parnian |

ادبیات فارسی 

ادبیات فارسی یا ادبیات پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد. ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد. شعر فارسی و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند. برخی کتابهای قدیمی در موضوعات غیرادبی مانند تاریخ، مناجات و علوم گوناگون نیز دارای ارزش ادبی هستند و با گذشت زمان در زمره آثار کلاسیک ادبیات فارسی قرار گرفته‌اند.

ادبیات فارسی ریشه در ادبیات باستانی ایران دارد که تحت تاثیر متون اوستایی در دوران ساسانی به زبان‌های پارسی میانه و پهلوی اشکانی پدید آمد. ادبیات فارسی نو نیز پس از اسلام و با الگوبرداری از ادبیات عربی در نظم و ریشه‌های دبیری و نویسندگی دوران ساسانی که ادبیات منثور عربی را ایجاد کرده بود در زمینه نثر متولد شد. ادبیات شفاهی فارسی نیز به همان سبک باستانی خود ادامه یافت.

ادبیات فارسی موضوعاتی مانند حماسه و روایات و اساطیر ایرانی و غیر ایرانی، مذهب و عرفان، روایت‌های عاشقانه، فلسفه و اخلاق و نظایر آن را در برمی‌گیرد. حسب موضوع مورد کاربرد در یک آفریده ادبی فارسی آن را در حیطه ادبیات حماسی، غنایی، تعلیمی یا نمایشی قرار می‌گیرد.

ادبیات فارسی چهره‌های بین المللی شناخته شده‌ای دارد که بیشتر آن‌ها شاعران سده‌های میانه هستند. از این میان می‌توان به رودکی، فردوسی، خیام، سعدی، مولانا، نظامی و حافظ اشاره کرد. 


تاریخ ادبیات پیش از اسلام

ادبیات در ایران پیش از اسلام به سروده‌های اوستا در حدود ۱۰۰۰ قبل از میلاد باز می‌گردد. این سروده‌ها که بخشی از سنت شفاهی ایرانیان باستان بوده‌اند سینه به سینه منتقل شده و بعدها بخش‌های کتاب اوستا را در دوران ساسانی پدید آوردند. اوزان باستانی شعر در ایران ضربی و هجایی بودند و به نظر می‌رسد این شیوه در زبان فارسی باستان نیز مورد استفاده بوده‌است. در دوره اشکانیان ادبیات ایران تحت تاثیر نفوذ هلنیسم دچار دگرگونی شد. خنیاگران پارتی سرودهای محلی که تا پس از اسلام نام پهلوی نیز داشتند را قرائت می‌کردند و این نوع شعر با آلات موسیقی توام می‌شده‌است. با نفوذ فرهنگ مانوی در ممالک ایران و هنرگرایی آنان نوعی ادبیات شعرگونه مانوی به زبان‌های پارتی, پارسی میانه و سغدی در ایران پدید آمد. در آثار بدست آمده از واحه تورفان در کشور چین آثار فارسی زیادی کشف شده که به این مقوله باز می‌گردند. در دوران ساسانیان نگارش بهبود یافت و آثار فقهی و دینی و داستانی زیادی به نگارش درآمد که برخی مانند درخت آسوریک، یادگار زریران (هردو از دورهٔ اشکانی) ، کارنامه اردشیر بابکان و ماتیکان یوشت فریان دارای جنبه‌های ادبی نیز بودند. با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی بسیاری از این متون از میان رفت و برخی نیز توسط زرتشتیان نجات یافت و عمدتاً به هندوستان منتقل گردید که امروزه به ادبیات پهلوی شهرت دارند. خط مورد استفاده در دوران پیش از اسلام برای نگارش آثار ادبی خط پهلوی، خط مانوی و خط سغدی بوده‌است و برخی آثار هم به پازند نوشته شده و به دین دبیره بوده‌اند. گاهی بهرام گور شاه ساسانی را دارای قریحه شاعرانه توصیف کرده و ابیاتی را بدو منسوب ساخته‌اند مانند:

منم آن شیر دمان

من آن ببر یله

این منم بهرام گور

منم شیر شنبله

تاریخ ادبیات کلاسیک ایران 

ادبیات کلاسیک فارسی در دوران اولیه اسلام در ایران که تحت حاکمیت عرب‌های اموی و حکمرانان محلی آنان بود به صورت شفاهی آغاز به کار کرد. در این دوران نشانه‌هایی از علاقهٔ مردم به شعر کهن در برخی متون ثبت شده‌است که ترانهٔ کودکان بلخ و بصره نمونه‌هایی از آن است. به هرحال تحت تاثیر صنعت شعری عرب، گونه‌ای جدید از ادبیات در ایران پدید آمد که بیشتر مبتنی بر شعر بود. این شعر قالبی، گاهی در قالب های بومی عرب و گاهی در قالب های ابداعی ایرانی سروده می‌شد.

در زمان بغتسما (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) شاعری به نام حنظله بادغیسی (ف.۲۲۰) ظهور کرد. در عهد بغتسما محمد بن وصیف و فیروز مشرقی و ابوسلیک گرگانی به سرودن شعر پرداختند. پس از آن در دورهٔ حاکمیت عباسیان و فرمان یافتن عمال ایران عباسیان برای حکم راندن بر بخش‌هایی از سرزمین‌های ایران زبان فارسی دارای گونه‌هایی از شعر شد که عمدتاً قطعه‌های دوبیتی بود. در دوره‌های بعدی این آثار با روی کار آمدن سامانیان گسترش یافت. با این‌حال نویسندهٔ کتاب تاریخ سیستان آغاز ادبیات فارسی رسمی را به دوره صفاریان و شاعرانی مانند محمد وصیف سگزی و بسام کورد می‌رساند. 


در سده های اولیه اسلامی 

در دوره سامانی شعر و نثر فارسی هر دو راه کمال سپرد. در شعر شهید بلخی، رودکی سمرقندی، ابو شکور بلخی، ابو الموید بلخی، منجیک ترمذی، دقیقی طوسی، کسائی مروزی، عماره مروزی. در نثر رساله در احکام فقه حنفی تصنیف ابوالقاسم بن محمد سمرقندی، شاهنامه ابو منصوری، کتاب گرشاسب و عجائب البلدان هر دو تالیف ابو الموید بلخی، ترجمهٔ تاریخ طبری توسط ابو علی بلعمی، ترجمهٔ تفسیر طبری توسط گروهی از دانشمندان، حدود العالم (در جغرافیا)، رساله استخراج تالیف محمد بن ایوب حاسب طبری پرداخته شد.

در دوره آل بویه منطقی رازی و غضایری در شعر نامبردارند و در نثر دانشنامه رازی علایی و رگ‌شناسی به قلم ابن سینا پرداخته شد و ابوعبید جوزانی بخش ریاضی دانشنامه را به رشتهٔ تحریر درآورد و قصهٔ حی بن یقظان به فارسی ترجمه و شرح شد.

در دوره غزنوی فردوسی، عنصری بلخی، عسجدی، فرخی سیستانی و منوچهری شعر فارسی سبک خراسانی را به کمال رسانیدند و ابو نصر مشکان نویسندهٔ مکتوبات درباری سبکی بدیع در نثر پدید آورد. 


سلجوقیان و خوارزمشاهیان  

در زمان سلجوقیان و خوارزمشاهیان شاعران بزرگ چون اسدی، ناصرخسرو، قطران تبریزی، مسعود سعد سلمان، عمر خیام، امیرمعزی، انوری، خاقانی، نظامی، ازرقی، ادیب صابر، رشید وطواط، ظهیر فاریابی، جمال‌الدین اصفهانی، مجیر بیلقانی، ابوالفرج رونی، سیدحسن غزنوی، عبدالواسع جبلی، سنایی، عطار، مختاری غزنوی، عمعق بخاری و جز آنان ظهور کردند.

در نثر نمایندگانی مانند نظام‌الملک نویسندهٔ سیاست‌نامه، امیر کی‌کاووس مولف قابوس‌نامه، محمدبن منور نویسندهٔ اسرارالتوحید، عطار نویسندهٔ تذکرةالاولیاء، گردیزی مولف زین‌الاخبار، ابوالفضل بیهقی نویسندهٔ تاریخ بیهقی، راوندی نویسنده راحةالصدور، غزالی مولف کیمیای سعادت، نصرالله‌بن عبدالحمید مترجم کلیله و دمنه، نظامی عروضی مولف چهار مقاله، رشید وطواط نویسندهٔ حدائق‌السحر، حمیدالدین بلخی نویسندهٔ مقامات حمیدی، زین‌الدین اسماعیل مولف ذخیره خوارزمشاهی (در طب) ظهور کردند.


حمله مغول و دوران تیموری 

حمزه‌نامه مجموعه داستان مصور فارسی است که موضوع آن دلاوری‌ها و قهرمانی‌های حمزه عموی محمد بن عبدالله (پیامبر اسلام) است. برای نگارش این اثر بیش از یکصد نقاش و صحاف و خطاط به دربار اکبرشاه رفتند که بیشتر ایرانی بودند. نگاره، نبردی موسوم به نبرد مازندران را به صورت نقاشی به تصویر کشیده‌است.

شعر فارسی در دوره مغول بر روی هم متمایل به سادگی و روانی بود و اگر چه بعضی شاعران به پیروی از قدما یا به سبب تمایل به آرایه‌های ادبی و تکلف‌های شاعرانه به شعر مصنوع روی آوردند؛ این امر عمومیت نداشت و حتی همان شاعران مقلّد و گاه متصنع، در مقابل اشعار دشواری که به منظور اظهار مهارت و استادی‌شان می‌سرودند، اشعار سادهٔ بسیار داشتند که قصّهٔ دل و ندای ذوقشان بود. بیشتر مثنوی‌ها و همهٔ غرل‌ها و غالب قصیده‌ها به زبان سادهٔ روان و گاه نزدیک به زبان محاوره ساخته می‌شد. یکی از سبب‌های سستی برخی از بیت‌ها و یا به کار بردن ترکیب‌های نازل در پاره‌ای از شعرهای این دوره، همین نزدیکی به زبان محاوره‌است. اما این که بیشتر شاعران، به خصوص غزل‌سرایان، در پایان این دوره به زبان سادهٔ تخاطب متمایل شده بودند؛ به این علّت بود که رابطهٔ گروهی از آنان با آثار استادان بزرگ پیشین نقصان یافته و نیز دسته‌ای از آن شاعران ترک‌زبانی بودند که فارسی را می‌آموختند و هنگام سخن‌گویی ناگزیر ساده‌گویی می‌کردند. همراه این سادگی، بیان یک خاصیت دیگر توجّه به نکته‌سنجی و نکته‌یابی و نکته‌گویی است؛ یعنی گنجانیدن نکته‌هایی باریک در شعرها همراه با خیال دقیق و نازک‌بینی تام که معمولاً از آن‌ها در شعر به مضمون تعبیر می‌شود. چنین نازک‌خیالی‌ها و نکته‌پردازی‌ها در شعر فارسی، به ویژه شعر غنایی ما از قدیم وجود داشت؛ امّا هر چه از قرن‌های پیشین به زمان‌های متأخّر نزدیک شویم، قوّت آن را محسوس‌تر و به همان نسبت سادگی الفاظ را برای سهولت بیان بیشتر می‌یابیم. در قرن‌های هفتم و هشتم، شاعرانی چون خواجو و سلمان و به خصوص حافظ توانسته‌اند، نکته‌های دقیق بسیار در الفاظ عالی منتخب بگنجانند و خواننده را گاه از قدرت شگفت‌انگیز خود به حیرت افکنند و همین توانایی ساحرانه‌است که باعث شد جانشینان آنان و به ویژه شیفتگان حافظ، دنبالهٔ کارش را در نکته‌آفرینی بگیرند؛ غافل از آن که «قبول خاطر و لطف سخن خدادادست». لازمهٔ پیروی از نکته‌آفرینی‌های حافظ احراز قدرت فکری و لفظی اوست؛ ولی شاعران عهد تیموری غافل از این اصل به گونه‌ای روزافزون به تکاپوی یافتن نکته‌های باریک افتادند و در گیرودار این تکاپو گاهی از رعایت جانب الفاظ باز ماندند و با این عمل مقدمات ایجاد سبکی را در ادبیات فارسی فراهم کردند که از آغاز قرن دهم، قوت آشکار یافت و در دورهٔ صفویان به تدریج کار را به جایی کشانید که یکی از سرآمدان شیوهٔ خیال‌پردازی میرزا جلال اسیر در اسارت مطلق مضامین افتاد و در شکنجه‌های این اسارت مطلق، گاه زبان مادری خود را در ترکیب الفاظ از یاد برد و از بیان عبارت‌های نامفهوم ابا نکرد. سخن در این است که هر چه از آغاز این عهد، به پایان آن نزدیک‌تر شویم، مبالغه در مضمون‌یابی و مضمون‌سازی را بیشتر و به همان نسبت دقت در الفاظ و یک‌دست نگاه داشتن آن و انتخاب را در آن کمتر می‌بینیم. بی‌شک گرد مضمون‌ها و نکته‌های تازهٔ بدیع در شعر، خاصه در غزل، گردیدن بسیار شایسته و در خور است؛ بدان شرط که اوّلاً در این راه مبالغه نکنند و ثانیاً به خاطر معنی لفظ را مهمل نگذارند ولی بیان از این نکته خالی از فایده نیست که سخن‌گویان این عهد نکته‌پردازی و مضمون‌یابی را از وظایف شاعر می‌پنداشتند و شعر سادهٔ بی‌نکته را ماندنی نمی‌دانستند.

در این دوره سعدی نویسندهٔ بوستان, گلستان و غزلیات، مولوی صاحب مثنوی معنوی و غزلیات شمس، محمود شبستری صاحب مثنوی گلشن راز، کمال‌الدین اسماعیل، همام تبریزی، اوحدی مراغه‌ای گویندهٔ جام جم، امیرخسرو دهلوی، خواجوی کرمانی، ابن یمین، سلمان ساوجی، و حافظ شیرازی، در شعر پدید آمدند.

دوره تیموریان دنباله دوره مغول محسوب می‌شود. در عهد تیموری جامی شاعر ظهور کرد. در عهد مغول و تیموری نویسندگانی ارجمند برخاستند، مانند عطا ملک جوینی مولف تاریخ جهانگشا، منهاج سراج مولف طبقات ناصری، ابوالشرف ناصح گلپایگانی مترجم تاریخ یمینی، رشید الدین فضل‌الله مدون و جامع جامع التواریخ، شهاب الدین عبدالله نویسندهٔ تاریخ وصاف، حمدالله مستوفی نویسندهٔ تاریخ گزیده، حافظ ابرو مولف زبده التواریخ، نظامی شامی نویسنده ظفر نامه، میر خواند مولف روضه الصفاء (همه در تاریخ)، عوفی نویسنده لباب الالباب و جوامع الحکایات، دولتشاه مولف تذکره الشعراء، محمد بن قیس نویسنده المعجم (در ادب و انواع آن)، نصیرالدین طوسی نویسنده اخلاق ناصری و اساس الاقتباس، جلال الدین دوانی نویسنده اخلاق جلالی، حسین واعظ نویسنده اخلاق محسنی و انوار سهیلی (در اخلاق و فنون و حکمت). 


دوران نوین ایران 

در دوره صفویان نثرنویسانی مانند خواند میر نویسندهٔ حبیب السیر، ابن بزاز نویسندهٔ صفوه الصفاء، حسن بیک روملو مولف احسن التواریخ، اسکندر منشی مولف عالم آرای عباسی، احمد بن نصرالله نویسندهٔ تاریخ الفی، محمد یوسف بن شیخ مولف منتخب التواریخ، ابوالفضل ابن مبارک مولف اکبر نامه (در تاریخ)، ظهور کردند و در شعر محتشم کاشی، عرفی، صائب، بابا فغانی، هاتفی، هلالی، اهلی، وحشی، کلیم، نامبردارند.

در دورهٔ افشاریان، در میان بعضی از ادیبان و شاعران، اندیشه‌هایی در رد سبک هندی پدید آمد. برخی شاعران و نویسندگان در دورهٔ زندیان و قاجار مثل هاتف و پسر او سحاب، مشتاق اصفهانی، عاشق اصفهانی، و آذر بیگدلی (لطفعلی بیک شاملو) بازگشت به سبک قدیم (سبک خراسانی) کردند و شاعرانی مانند مجمر، صبا، وصال شیرازی، قاآنی، فروغی بسطامی، سروش، محمود خان ملک الشعراء شیبانی و جز آنان نماینده این سبک‌اند.[۲] طاهره قرةالعین یکی از زنان شاعر این دوران است. در نثر رضاقلی هدایت مولف مجمع الفصحاء متمم روضه الصفا و ریاض العارفین، لسان‌الملک سپهر مولف ناسخ التواریخ، نویسندگان نامه دانشوران، اعتماد السلطنه مولف مرآت البلدان و غیره شهرتی یافته‌اند.


ادبیات مشروطه 

در دورهٔ مشروطیت تحولی در روش فکر شاعران و نویسندگان پیدا شد. ادیب‌الممالک فراهانی، ادیب پیشاوری، پروین اعتصامی، محمد تقی بهار، افسر، ایرج، شوریده، عارف، عشقی، وحید دستگردی، یاسمی، یغما، و گروهی از معاصران نمایندگان شعر این دوره هستند و بی‌بی خانم استرآبادی، علی اکبر دهخدا، جمال زاده، صادق هدایت، محمد قزوینی، عباس اقبال، زین العابدین مراغه‌ای، محمد مسعود، رشید یاسمی، عبدالحسین زرین کوب، صادق چوبک و گروهی از معاصران نماینده شعب مختلف نثر این دوره به شمار می‌روند. 


انواع ادبی 

موضوع مورد بحث در اثر ادبی و نیز حالت روحی و فکری پدیدآورنده اثر آن را به یک نوع خاصی در ادبیات سوق می‌دهد که به چهار دسته حماسی، تعلیمی، غنایی و نمایشی تقسیم می‌شود. هر کدام از این انواع ویژگی‌های خاص خود را دارند که در آثاری که در آن نوع ویژه به کار رفته نمایان است.







.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت

منبع کدهای زیباسازی

ابزار و قالب وبلاگبیست تولزکد قطرات شبنم-Http//wWw.20ToolS.ir/